تفسیر به میل شریعتی را نمی توان و نباید به حساب آن چه نوعی مطالعات فرهنگی اخته شاید باشد مربوط کرد _ آن چه که مقاله ی به شریعتی نگویید وقتات نیست، به وقت بگویید: شریعتی كو؟انجام می دهد_ ، چه چنین تفسیری بیش از آن که از متد علمی و روشمند پیروی کند می کوشد با تعریف جایگاه خود، دور یا نزدیک نسبت به شریعتی همچون دال بزرگ، موضع و توان خود را در وضعیت اکنون ِ سیاسی به رخ بکشد. شریعتی همچون یک نشانه درست و دقیقا با توجه به بافت و زمینه ای که در آن قرار دارد معنا می گیرد. استفاده ی گفتار حاکم از شریعتی، با کندن او از این بافت است که ممکن می شود. گفتار حاکم بی توجه به زمینه ای که آرای شریعتی در آن بیان شده است و نیز بدون توجه به نشانه ی شریعتی که باز در همان زمینه صاحب معنا می شود با او چون امری مجرد و انتزاع شده از متن برخورد می کند و نظریات اش را همچون بطری ِ از دریا گرفته ای غرغره می کند. ممنوعیت چندین ساله ی او به واسطه ی تداوم و حضور زمینه ای است که معنای شریعتی را در تخالف با گفتاری قرار می دهد که قرار است استحکام یابد. ممنوعیت او،یا انکار کامل اوست از سوی بخشی از حاکمیت وقت، یا تلاش برای جا انداختن معنای خاص و زدودن آن از پیرایه ها و آلایه های جهت داراز سوی دوستان و برادران امثال گنجی است.در چنین تلاشی آن چه از شریعتی نقل و معنا سازی می شود اگر چه از آن ِ اوست اما نه خود اوست و نه حتا بخشی از او، که شریعتی در نشانه شناسی و قرائت تام و تمامش در بافتی که در آن حضور دارد به معنای خود می رسد.حضور اسطوره ی شریعتی _ به معنای بارتی آن_ پس از دوری از آن زمینه و تقلیل او به فرمی محدود و تهی ممکن می شود. هرگونه رویکردی غیر از این اخته کردن دال شریعتی است و برداشت و سوء برداشت های میل گرایانه. اما نکته این جاست که ما با کدام شریعتی طرف هستیم. شریعتی پازل مانندی که از هر تکه اش می توان مشتی برداشت و بر مبنای این مشت ، موضع و نسبت خود را با او تعریف کرد یا شریعتی ای که تمام این هاست، نه متشکل از چند دال که هر یک به مدلولی خاص می رسند؟ درست در همین جاست که خوانش شریعتی روندی دیالکتیکی به خود می گیرد و در رفت و برگشت میان تکه – دال های مختلف_ مثل شریعتی ِ دموکراسی،شریعتی ِ مساله ی زنان، شریعتی ِ غرب ستیز_ و رابطه ی آن ها با دال بزرگ به مثابه شریعتی و هم چنین رابطه ی تکه – دال ها که در سایه ی دال بزرگ، جایگاهی را اشغال می کنند، شریعتی شکل می گیرد و معنا می یابد.همین روند است که در برابر پاسخ به پرسش هایی خام- دستانه ای چون «شریعتی چه طور بود؟» و در برابر نفی او به واسطه ی برخی آرای اش می تواند به تعریف موضع شریعتی و به دست دادن تعریفی از او، به نتیجه برسد. در این رفت و برگشت است که می توان و باید_اگر بخواهیم_ به مازاد شریعتی پی برد و او را نه از آن چه که با شور و حرارت و نه به صورت مکتوب که در سخنرانی های احساسی اش گفته است، شناخت که دقیقا این جا باید از تمام آن چه که نگفته است و نسبت گفته هایش با ناگفته ها، به مرزهای مازادش و تصوری از آن چه در نظر داشته _ اگر چیزی بوده باشد_ رسید. دستیابی به چنین مازادی البته می تواند روشن کند که این همه بحث ها پیرامون او از سر اهمیت دال اوست یا بیشتر از سر تفنن ِ صفحه پرکنی و افاده ی فضل!
- اَه یادم نمیاد
هژده ستاره در باد
به روالی معکوس
خاموش می شوند و
ابر با خیالی راحت
کنار می رود
تیر می کشد نخاع شب
و آه با صدا خلط می شود
و صدا با ضجه های مبهم چوب
به روزی می افتد
که یک شب
زایید و مرد
من ِ بچه یتیم
مدرک گرفته ام
کارم شده حراج خورشید
ابر وصله می زنم
به سربند هر فصل
و در روالی معکوس قد می کشم
در این گیر و دار
باید مواظب باشم
آدم بزرگ ها له ام نکنند
آن ها که وارونه آن بالا نشسته اند.
آبادان
و یک شعر از رضا بختیاری اصل
برای عزت ابراهیم نژاد که رفت برای همیشه پشت شعرها قایم شد
اوایل فصل بوسه بود
و ما
در انتهای یک روز رمانتیک
نشسته بودیم.
نه چای
نه پرتقال
نه غصه
که عشق می خوردم
– و این جا چقدر آرامش است؟!
بیرون قهقهه
بیرون عربده
بیرون دروغ می بارید
- و آنقدر روح معطر می شود
از تبسم چشمش که نگو!
و زنبق زمستان پوشده با مخمل صدای پوران:
- عید اومد بهار اومد می رم به صحر
ا عاشق صحرایی ام بی نصیب و تنها...
و ایستگاه راه آهن
مسافرانی که راه ملکوت را گم کرده اند
- لعنت بر تو!
پشت کدام شعر قایم شده بودی؟
می روند.
اواخر فصل بوسه بود
و ما
در ابتدای یک شب کلاسیک
ایستاده ایم.
اول
پله از من پایین می رود
آدم ها بالا
و من روی صندلی ای نشسته ام
که برمی گرداندم
چهره ات آیینه ای است
که حرکت می کند
و چهره ات موج بر می دارد
می خندد
محو می شود
و گیج تصاویری که از پشت سر می گذرند
به دیوار سلام می کنم
هرچه می دانم می نویسم
و می روم به زندگی
با طعم کمی باروت
که نم برداشته است.
دوم
پیراهن از تن ات می افتد
نگاه از تو بالا می رود
نگاه در تو بالا می ماند
نگاه می مانم
و چشم های بسته
به لمس آن چه دیده اند
با خود حرف می زنند
پیراهن از تن ام در هوا راه می رود.
اتاق تاريک شباويز ... ( عکس ها )
...این عکس ها به شدت غیر اجتماعی اند اما سرشار از حسی زیبایند و به دنبال زیبایی. این عکس ها از دریچه ای است که در همه ی آن چه به نحوی غیر انسانی نازیبا و خشن وجود دارد در جستجوی زوایای زیبایی است و نمایاندن این زیبایی به طرزی زیبا که واجد روحیه ی مقاومت در برابر امر زشت است...
شعری از من در وازنا
این لینک شاید به خاطر علاقه ی قدیمی و کودکانه ی من است به اسطوره ای به نام مارادونا که هنوز با من باقی مانده است... آه دیگو دیگوی بزرگ
مارادونا: چه کاری باید انجام داد؟ تغییر دادن شرایط کار بسیار دشواری است. اما مساله مهم این است که ما می توانیم راجع به این موضوع صحبت کنیم. متاسفانه، پاپ علاقه ای به صحبت در این زمینه نشان نمی دهد. اگر هم بخواهد این کار را انجام دهد، تنها یک موضوع ذهن او را مشغول می کند که چطور واتیکان را حفظ کند. این مثل آمریکاییها. واتیکان امپراطوری بسیار ثروتمندی است. پاپ هیچگاه در آفریقا نبوده است و هیچگاه به آنجا نرفت تا بر خاکش بوسه بزند و به بچه های گرسنه غذا بدهد. اما 150میلیون دلار برای تبلیغات جلوگیری از بارداری ناخواسته دریافت کرد. یک شرکت تبلیغاتی این هزینه را صرف کرد اما پاپ هیچگاه برای این کار هزینه ای نکرد و کسی هم در این مورد صحبتی نکرد. این موضوع در اسناد واتیکان ثبت شده و کسی بخاطر نیاورد که پاپ چطور آفریقا را فراموش کرد.
بعد از بستن تعطیلی شرق به همان دلیل که خیلی ها از آوردن نام اش هم می هراسند جریانی شکل گرفته است در دفاع از خودسانسوری و سانسور.گویی مسئله نه بستن شرق و هر نشریه و رسانه ی دیگر که بهانه دادن به حاکمان در تسریع روند توقیف است.مسئله این نیست که به هر بهانه ای هر روز پیش پا افتاده تر حکم تعطیلی صادر می شود که این روزها برای عده ای نفس بهانه دادن مهم شده است و همه یک صدا به دادن چنین بهانه ای ایراد گرفته اند.آن چه که در این جریان اتفاق افتاده کنار آمدن با شرایط موجود است.کنار آمدن با سانسور و پذیرفتن این امر به مثابه ی امری غیر قابل تغییر. در اکثر مطالبی که در این مورد نوشته شده است این موضوع اصلی به کناری نهاده شده است.نفس توقیف مطبوعات به میان نیامده.کسی تیغ حمله ی خود را متوجه ی توقیف کننده گان نکرده است و کسی این مهم را یادآور نشده که یکی از اصلی ترین موضوعات این روزهای ما سانسور است و شکل درونی شده ی آن : خودسانسوری.همین توجه به بهانه هاست که باعث شده وضعیت به چنان درجه ای برسد که روز به روز بهانه ها کوچک تر و سخیف تر شوند و چنان مبهم که هر خط و یادداشتی را و هر موضوعی را در بر می گیرد.تئقیف کننده گان به مراد خود رسیده اند.بی آن که نگاهی متوجه شان شود کار خود کرده اند و در گوشه ای به قلم فرسایی هایی می نگرند که مصاحبه کننده و مصاحبه شونده را آماج خود قرار داده اند.تن دادن به وضعیت موجود به بهانه ی حفظ روزنامه آشکارا نشان دهنده ی عقیده ای است که تنها در آستانه ی انتخابات حیات خود را می جوید و حیات خود را در کنار آمدن با همین شرایطی می بیند که در سایه ی پذیرفتن و تن دادن به الزامات اش قدرت را به ارمغان می آورد غافل از این که این تیغ گردن های دیگر را هم خواهد برید...

