درگذشت تعدادی از هم وطنان مان در حادثه ی مسجد ارگ را تسلیت می گویم.زلزله تصادف خودکشی دیگرکشی ...وحالا عزراییل به مسجدها هم قدم می گذارد.
دوم:
خواستم متنی در جدال با روزبه بگذارم که به دلیل خراب بودن کامپیترم نشد.تابعد البته..
سوم:
با پیشنهاد روزبه موافقم.جواب خودم و نظرات روزبه را هفته ی آینده در صفحه ی اصلی می گذارم و منتظر نظرات دوستان می شوم.
روزبه ک:درود.یک پیشنهاد:بخشهایی از وبلاگ پر مخاطب ات را بسپار به عرصه ای برای رویارویی شاملویی نگران به دنیا و منتقدان این نگرش. جدا جدال خوبی است در استانه پیچیدگی وضع میهن.
چهارم:
ابراهیم یزدی دوشنبه اهواز بود .دانشگاه شهیدچمران.
امروز روز ترم جدیده برای من و جدید برای وبلاگ.میخواستم شعر جدید بذارم که یادم رفت یادداشت کنم و همرام بیارم.ناچار به حافظه ام برمی گردم.
یکی دو روز آینده با شعر جدید و البته توضیحی بر پیام های دوستان و نیز یکی دو یادداشت و مقاله می آیم.از نظرات دوستان ممنونم.
پایدار باشید
نه من ابر بودم و
نه تو باد
که هر کجا خواستی بیایم
قلبی پرچ شده بود به سینه ام
در انتظار نسیم
سفره ای گشوده
برای کلاغ تو
حیای گربه کجا بود؟
مهر ۸۳
چنان نماند و« چنین» هم نخواهد ماند
در روزگاری به سر می بریم که عشق و عاشقی ها و دوست داشتن هامان به هزارویک مسئله دیگر گره خورده است.تنها مسئله من و دیگری نیست که همه و همه ولی امر می شوند و ولی دم و خواهان و هرچه که به نظر شخصی می رسد به سرعت و غیرمنطقی جنبه ای همه گانی پیدا می کند.دل کندن از گذشته ای که ریشه در شرایط زیستی ای دارد که فقط بخشی از آن معطوف به شخص است و بخش عمده آن خارج از توان و اراده فرد،کاری است که تغییر و تحولی زیربنایی در فرهنگ وعمومی جامعه از سیاست گرفته تا خرده رفتارهای روزانه را می طلبد.هر تغییر مثبتی هم که رخ دهد و مانند نقطه نوری در تاریکی عمل کند لاجرم در بطن وضعیت سیاسی،اجتماعی،فرهنگی و اقتصادی ما روی می دهد و امید می شود و پشت گرمی و کمی دورتر آرزویی است یافتنی که تلاش می خواهد و البته ناملایمتی دارد و سختی.که با درونی شدن در ذهن و روان و ضمیر ناخودآگاه در بازنمود هنری در قالب های مختلف خود را به همراه دیگر مولفه های برخاسته از واقعیت نشان خواهد داد. جدا کردن دوست داشتن ها از واقعیات روزمره و پناه بردن به خلوت عشقی ملموس و گاه البته خیالی،رقصیدن در جمعیت کوران است و البته جماعت کوران هیچ گاه بی کار نبوده اند.
بوسه
نگاه تو شعر
و لب هایت آخرین قافیه ای که ردیف می شود
پیش از آن که بیاسایم
در سایه سار پلک های بسته ات.
۶بهمن۸۳
خود را به خواب زده ای
من اما
خیابان خواب کدام رویایم
که هنوز سرم بوی سبزی می دهد
و چشم هایم آلبالو گیلاس می چینند
تو رفتی و
شانه هایت را به دیگری بخشیدی
و من در شب هفت تو
آن قدر سر بر گورت نهاده ام
که حالا اگر بیایی و
دو زانو در برابرم بنشینی
تنها خرمای تو را لب بزنم
روی پل باشد
یا سر همین خیابان
نفس هایمان
داغ
در هم گره می خورند
فردا
اول تو را می بینند
بعد من
که روی آب تلو تلو می خورم
و خاطره ام
تنها در ذهن حباب هایی می ماند
که نه عکس تو را دارند و
نه خواب مرا
و بی هوا می ترکند
خاک را گل نکنیم
مشتی بر سرش بریزید
و مشتی بر قبرش
و با مشتی دیگر سکویی بسازید
تا فرزندش از آن بالا رود
و خاکستان آباد بماند
حیف است خاک را گل نکنیم
خالق شده ام
خدا تر از خدا
و دفترم
پر از شعرهایی است
که دیگر
یادشان نمی کنم

