تبليغاتX
شباویز
دست مان به هم نمی رسد

دست ام به تو نمی رسد
که نیشگون بگیرم ات
گیس ات را بکشم
                جیغ بکشی

دستم اندازه ی این کاغذ و خودکار هم نیست
تا سیزده ساله بشوم
قدم هم خیلی کوتاه است
نگاه ام اما ...
        سایه ی غروب را خط می زند

دست مان به هم نمی رسد
                                                  ۲۲اسفند۸۳



هنوز
شعرهایم بوی گند تو را می دهند
و دفترم نشان ات را در خود پاک نمی کند

 نطفه از تو بسته ام
و کودک قنداقی ام
دایم خودش را خیس می کند
                 روزگارم خیس می شود

و عرق پیشانی
نوید طفلی دیگر را میدهد.
                                             آبان۸۳

نوشته شده در دوشنبه 24 اسفند1383ساعت 4:57 توسط محمدرضا جعفری| |
سلام
روزبه ک یکی از دوستان نزدیک منه که بعد از راه اندازی وبلاگ یه بحث قدیمی درمورد ادبیات و شعر و به ویژه شاملو رو در بلاگ راه انداخت.
البته تاحدودی باهم در مورد انضمامی(جهان عینی و واقعی) بودن شعر تفاهم داریم ولی بحث بیش تر درباره ی شعر عاشقانه است.کامنت روزبه و یادداشت من درجواب اون در ۱۲بهمن شروع بحث بود که ادامه پیدا کرده همین.
از دوستانی که نظر یا لینک داده اند ممنونم.

حالا دو شعر.اولی به مناسبت ۸مارس روز جهانی زن:
       (۱)
دختران شعر
لعبتان روزمره گی
و مریم سرگردان بود
که تن به عمل ترمیم داد
      (۲)
مریم
دختر همسایه بود
که تن به ترمیم نداد و
تکفیر شد
     (۳)
هنوز
مریم
باکره بود
وقتی جنین اش را سقط کرد 
                                            تیر۸۳


و دومی:
نه نان و تبر
که چشم های تو
ارمغان این چند سال اند
 در کوچه های خالی افتاده در خواب ما
با تنها خاطره ای دور از آن همه صدا
که انگار یخ زده چسبیده اند
به دهان هایی که در هوا باز باز...
حالا فقط نان می خواهند و
ای کاش فقط بوسه
و گرمایی که آب کند یخ این سال ها را

یکی این قاب را بردارد
بگذارد جایی که دست هیچ تنابنده ای به آن نرسد
می خواهم دست بشورم از خاک و 
از خواب پریشان ام 
تکه نان سوخته را پرت کنم
تا دهان های باز و مشت های گره
ببینند رویا هم دروغ می گوید

خودمانی بگویم
خمیازه ام را که تمام کنم 
مشت ام را که باز
چیزی نمی ماند    جز چشم های تو
که خیس این هوایند. 
                                            
بهمن۸۳                                                                     

 

نوشته شده در چهارشنبه 12 اسفند1383ساعت 10:18 توسط محمدرضا جعفری| |

روزبه ک:سلام.مشتاق این زبان خاطره زنده کننده ی شعرات هستم.من باب ان تذکر که در یادداشت ات داده بودی خلق الله را,شاملو ستایی چون تو را براید که چنین به سر و روی عاشقانه ها چنگ بکشی.زنده باد یاد منتقدی چون مختاری.
روزبه ک: راه از جدی شدن می گذرد.نسبتا از همان یادداشت یک هفته قبل ات.از این که شعر در خودش بماند تنها فاتحان لذت می برند.و نیز محمل های شعری و از ان میان یکی همین وبلاگ,امروز و این جا باید از ناب شدگی به پیوند با امر ملموس مشغول شود.خالی وتنها گذاشتن ان بیت,حتا در این ایام گل وبلبل منضم,نمی تواند راوی و تنش, صابون خورده ی هوای روزگار باشد.پس از((خانه روشنان))گلشیری دست کم در حوزه نظر باید با این نوع از سنت رودررو کردن شعر و روزگار انتقادی برخورد کرد.از واکنش های بچه ها می توان در شعر ماندگی را حس کرد .ونیز حواله تان می دهم به مقاله اخیر مهرگان در باب نسبت فرهنگ و سیاست. بدرود.
این هم پاسخ من:
۱-تمام حرف من هم همین است.گره خورده گی شعر با آن چه شما فلاسفه امر انضمامی می خوانید و واقعیت های ملموس روزمره.و عاشقانه ها از آن جا زیبا می شوند و تاثیر گذار و بیش تر لذت بخش که از دل واقعیت بیرون می آیند و در بطن زندگی قرار دارند و از چیزی این جهانی زیست شده سخن می گویند.ورنه حدیث نفسی خیالی می شوند توخالی و پوچ و سر به عارف مسلکی و جدایی از آن چه برای تکفیر کردن اش سیاسی می خوانندش می ساید. این چنگ کشیدن نیست چنگ نواختن در تالار شهر است برای مردمان شهر در این روز با این حال که حتی خلوت شان طور دیگری است.طور دیگر متاثر از آب و نان و هوا.نه تالار سترون است و نه اندیشه ها لوح نانوشته. 
۲-برای من آن تک بیت کارکردی در حد چند جمله و توضیحی بیش تر داشت و برخلاف نظر تو از در خودمانده گی به نحوی آشکار رها می شود و می افتد در دامان زندگی ما.ونه حتی خوشایند نظام حاکم نیست که تفسیر و تاویل  برای مثال حافظ به مفاهیم آن چنانی و آن جهانی نشان از این امر دارد.
۳-برای شاملو خوان و شاملوستایی چون من-اگر در کنج ذهن شیطان ات منظور شاملوپرست نبوده باشد-شعر همه چیز است و هیچ چیز نیست.گاه فرار می شود ازاین دنیا و گاه رجوع به آن و از هرچه دم دست اش باشد می گوید و دفتر شعر زندگی نامه ای می شود هر شعرش حکایتی است از روزی جایی جهانی.
۴-جای مختاری شاعر خالی است. واقعن خالی است.
۵-روزبه!به خدا اگر راضی باشم...


نوشته شده در شنبه 8 اسفند1383ساعت 11:11 توسط محمدرضا جعفری| |
اول:مادربزرگ ام   مرد...به همین ساده گی....

دوم:تا حالا به مرگ فکر کردید . به تمام شدن.دیدید با مرگ دیگران چه راحت برخورد می کنیم.چه راحت می شنویم خبرهای مرگ را.چه قدر کشته در فلان انفجار... و چه راحت گاه در مورد زندگی دیگران قضاوت می کنیم.اگر خودمان باشیم چه؟آن وقت مسئله طور دیگر می شود.

سوم:باید استاد و فرود آمد بر آستان دری که کوبه ندارد
چرا که اگر به گاه آمده باشی دربان به انتظار تو است...
                                                                  (شاملو)

 

نوشته شده در دوشنبه 3 اسفند1383ساعت 5:56 توسط محمدرضا جعفری| |