تبليغاتX
شباویز

                                                                            با یاد زندانیان سیاسی
                                                                          و به یاد مختاری و پوینده

                                   گنجی کجاست؟ که آواز غریب اش چنین نزدیک می نماید. 
                                                                      عکس های جدید گنجی

اول:
دولت آبادی
دوم:داستانی از گلشیری ـ روایتی از دو توهم
سوم:تلخآبه

اول:محمود دولت آبادی قبل از انتخابات در دفاع از هاشمی به رادیو آلمان گفت:«ازآن جا که شخصن آدم زحمت کشی هستم ، به نظرات آقای احمدی نژاد در زمینه ی فقرزدایی و ایجاد کار در کشور احترام قائلم.نظراتی که دغدغه ی عدالت خواهی مقام رهبری نیز بوده است اما كشور در مرحله ي كنوني... به شخصي احتياج دارد كه برخوردار باشد از تجربه، مصلحت انديشي، وجهان شناسي»

وقتي اين صحبت ها را خواندم ياد آن تصوير شاملودر فيلم مستندش افتادم كه دولت آبادي را در كنار داشت.او به يكي نه جاودانه شد و اين به هزار آري مي سپوزد.

نوشته ي عباس معروفي در اين باره ازوبلاگ اش در ملکوت جالب است  :

يک آدم، يک تصوير
هیچوقت نتوانستم نوشته‌ی آیدین آغداشلو، نقاش شیک و روشنفکر را فراموش کنم به هنگامی که نوشته بود: «کاش عباس معروفی فرار نمی‌کرد و می‌ماند. من حاضر بودم به جایش شلاق بخورم و بروم زندان.»
خیال کرده بود از ترس شلاق و زندان گریخته‌ام، نمی‌فهميد که آدم وقتی تنهایی گیر می‌افتد توی دست بازجوها تنها آرزوش این است که به عنوان ناشناس برود قاطی کارگران حفر کانال، و برای خودش قبر بکند.
من دلم از دوستانم گرفته است؛ از بهمن فرمان‌آرا، از سپانلو، از دولت‌آبادی، از عزت‌اله فولادوند، از هر کسی که نویسنده و نقاش و هنرمند و متفکر است. باورهای من فرو ریخته، از بهنود و ابراهیم نبوی گله‌ای ندارم، چرا که آنها فروشنده‌اند، به‌خصوص از وقتی سایت گویا را خریده‌اند و این سایت عظیم را با اعتباری که فرشاد فراهم کرده بود، به خبرگزاری رسمی هاشمی رفسنجانی مبدل کرده‌اند، نوش جان‌شان.
دلم از رفسنجانی، ببخشید از دولت‌آبادی گرفته است، او را نمی‌بخشم، بیست سال است که "جای خالی سلوچ" را درس می‌دهم، باز هم چنین خواهم کرد، اما از دوستانم، از خوانندگانم می‌خواهم که این پوسترچسبان رفسنجانی را از خانه‌شان...
هیچوقت نتوانستم چهره‌ی محمود دولت‌آبادی را فراموش کنم به هنگامی که عربده می‌کشید: «نقطه‌ی عزیمت کانون مشکوک است!»
او معتقد بود که چون گردون در سال شصت‌ونه ضرورت فعالیت کانون نویسندگان را در جامعه‌طرح موضوع کرده، باید جلسات را تعطیل کنیم، و به زمانی که او می‌گوید موکول کنیم. او در جمع مشورتی کانون در خانه‌ی سیمین بهبهانی در حضور بیش از شصت نفر به من اشاره کرد و عربده کشید: «کسی اینجاست که حضورش اهانت به بشریت است.»
در لحظات خوش می‌گفت: «تو جزو مایی چرا این جوجه موجه‌ها را در مجله‌ات مطرح می‌کنی؟»
من آن روزها سی و سه ساله بودم. از او پرسیدم: «شماها کی هستید؟»
هیچوقت نتوانستم چهره‌ی محمود دولت‌آبادی را فراموش کنم به هنگامی که در جمع مشورتی کانون در خانه‌ی سپانلو داد می‌زد: «تو دولتی هستی و می‌خواهی کانون را دولتی کنی!»
و من داد می‌زدم: «تو دولت‌آبادی هستی.»
فرياد کشید: «برای کلفت کردن صدایت بايد چهل هزار بسته سیگار بکشی.»
فرياد کشیدم: «برای کلفت کردن صدایم رمان می‌نویسم.»
کیفش را پرت کرد، عربده کشید، و عاقبت جلسه را به‌هم زد. مجابی او را به گوشه‌ای برد، و مختاری مرا با خود از آنجا بیرون کشید. تمام راه در خیابان تخت طاووس سر بر شانه‌اش می‌گریستم، و او مرا آرام می‌کرد. و حالا این روشنفکر چپکی، دولت رفسنجانی را آباد می‌کند. برای او پوستر به دیوارها می‌چسباند. امیدوارم از بی‌حواسی پوستر آقا را به دیوار خانه‌ی مختاری نچسباند!
هیچ وقت نتوانستم چهره‌ی محمود دولت‌آبادی را فراموش کنم به هنگامی که در جمع مشورتی کانون در خانه‌ی چهل‌تن عربده می‌کشید: «سعیدی سیرجانی رفیق گرمابه و گلستان رفسنجانی‌ست، کانون نباید از او دفاع کند.» و گلشیری عزیزم آن شب چه جانی کند که به او بگوید هرچه هست نويسنده است، تو هم بزرگ مایی، بیا خودت یک متن در شأن کانون بنویس.
هفتاد نفر آن متن را امضا کردند، اما به دنبال انتشارش عده‌ای از ما رفتیم زیر بازجویی. بازجوی من مرا رو به دیوار در سه‌کنج خرد می‌کرد. سایه‌ی سعید امامی را من آنجا زیارت کردم که گفت: «قبل از اینکه پرونده‌ات بیفتد دست آدم‌های غیر فرهنگی برو و امضات را پس بگیر.»
گفتم: «من تنها این متن را امضا نکرده‌ام، هفتاد نفریم.»
«ولی تو کرمکی هستی. این متن از آستین خودت در آمده
گفتم: «نه. همه‌ی ما آن را نوشته و امضا کرده‌ایم. یک تصمیم جمعی‌ست.»
گفت: «به من نارو بزنی له‌ات می‌کنم. رو راست باش.» و بعد ضبط صوت را روشن کرد، صدای محمود دولت‌آبادی را شناختم: «ما نمی‌خواستیم راجع به سیرجانی چیزی بنویسیم. معروفی و زراعتی ما را به این دام انداختند.»
نفر دیگری از پشت سرم گفت: «حاج‌آقا اینها همه‌شان دروغ می‌گویند. بگذارید خودمان کار را یکسره کنیم.» و با لگد چنان به صندلی‌ام زد که اسمم را از یاد بردم، و دلیل حضورم را در این جهان نمی‌فهمیدم. آن بازجویی در سه کنج دیوار ساعت‌ها طول کشید، از ده صبح تا هفت شب. و من خیس عرق توی دلم گفتم: «تف!»
هیچوقت نتوانستم چهره‌ی محمود دولت‌آبادی را فراموش کنم به هنگامی که در جمع مشورتی کانون در خانه‌ی خودش می‌خواست مرا محاکمه کند به جرم اين که ما در گردون نوشتيم: «چرا چراغ کانون نويسندگان روشن نمی‌شود؟» و من گفتم اميدوارم با من رفتار ژدانفی نکنيد. و در همان روز بود که شيرين بر تکه کاغذی برام نوشت: «مار زخمی را بايد کشت، عقب نشينی نکن، اينها بايد عذرخواهی کنند.»       اما با پادرميانی سپانلو و ديگران بخشيدم و سکوت کردم. اما اشتباه کردم.
دولت‌آبادی مثل حزب توده با "نه" بزرگش به هنگ موتورسواران يک "آری" بزرگ به اهريمن کبير داده است تا به کجا برسد؟ اصلاً به او چه مربوط بود که باور سه نسل را فرو بریزد؟ مگر چقدر رأی جمع می‌کند اين آدم؟ با چه جرئتی از بين دو اهريمن، يکی را اهورا می‌کند، پاکش می‌کند، مجسمه‌اش می‌کند تا در ميدان شهر برقرار سازد؟ اگر می‌خواهد به رفسنجانی رأی بدهد خب، برود بدهد، چرا سطح نویسنده را در حد تبليغاتچي پایین می‌کشد؟ چرا به باورهای سه نسل اهانت می‌کند؟ چرا پادو تبلیغاتی آمر جنایت میکونوس می‌شود؟ چرا از آمر قتل‌های زنجیره‌ای حمایت می‌کند؟ چی کم دارد؟ آیا مثلاً خیال می‌کنید او نگران جان جوانان ماست؟ آیا او حقوقدان‌تر از شیرین عبادی است؟



دوم:داستان باربداز هوشنگ گلشیری ،روایتی از سال های پس از انقلاب-فضایی پر از توهم،از یک سو توهم همای سعادت بودن و الهی بودن و از سوی دیگر توهم دخیل بودن سرمایه داری و بحث های جهانی دراقدامات واپس گرایان.  


سوم: 

                                                                                 تلخآبه
1- زمین خوردم

پام نشکست

اسهال گرفتم

2- خواستم فریاد بکشم

کاغذ نبود

فرهاد شدم

3- لیچار بارم کردند

خر که نیستم

نبردم

4- شیرین نبود

چای خوردم

تلخ

5- دادکشیدم

سرطان گرفتم

مردم

6- خاک که شدم

باران شد

گِل شدم

7- عقل از سرم پرید

کور بود  دره بود  مرد

بهتر

8- چیزخورم کردند

چاق شدم

چسبیدم به رژیم

9- طلب کار زندگی شدم

پارتی ش عزراییل بود

هیهات!

10- عطاری ،از جون مرغ

تا جون آدمی زاد

با«داروی نظافت»

11- هیس! یواش

یک نفر دارد جان می کند

مزاحم نشوید

12- توقف بی جا مانع کسب است

با تشکر _عزراییل

13- ساعت عزراییل که خوابید

آن قدر پیر شدیم

            تا مردیم

14- از وقتی با عزراییل قرارداد بست

خودسر شد

15- جبرییل نزول کرد

معلم انشا شد

16- واسه یک دل یه دل دار کمه

النکاح سنتمه

17- عجب بی پدر ومادریه

این خدا!

18- مریم که طلاق گرفت

 کافر شد

19- بی راهه می رفت

که بچه دار نمی شد.

                                                                                    23 تیر84

                                                                          

نوشته شده در شنبه 25 تیر1384ساعت 10:1 توسط محمدرضا جعفری| |

                                                                            با یاد زندانیان سیاسی
                                            و به یاد مختاری و پوینده

                                                                            
                                                                     زنده باد یاد ۱۸تیر

                        

                                         شيك پوشي سياسي

                                      گفتاري در كاستي يك تاكتيك

 

1- وقت، ابزار يا حوصله ي اين را كه بگوييم كه هستيم چه مي خواهيم و استراتژي و تاكتيك مان و در پيوند اين دو برنامه مان براي يك اتفاق سياسي و عرصه اي جديد چيست نداريم دست به دامان دم دستي ترين و ساده ترين راه و البته كم خطرتر و راحت تر مي شويم: استفاده، از اسطوره هاي ملي ـ سياسي و چسباندن عكس آن ها بر پيشاني خود. تابلويي دهان پركن بردكان و مغازه اي كه هيچ اش معلوم نيست چه در چنته دارد . اسطوره هاي مرده بهترين «ابزار» اند براي برقراري ارتباطي بين ما و شما ـ مخاطب كه قرار است ما را به نحوي بشناساند. اين شناختن مي تواند از آشنايي با راه و منش و برنامه ي سياسي باشد تا نقد و حتي اعتراض به ما ـ نقد عمل كرد و اعتراض به روش هاي عمل كردن. اما چون وقت نداريم وحوصله به يك باره چيزي را عرضه مي كنيم كه هم ديده را پر مي كند و هم راه هر گونه نقد دوباره را مي بندد و در اين گفتمان سياسي و فضاي كاسبكارانه ي سياسي كه حاوي مؤلفه هاي دلال گونه ي وضعيت اقتصادي با هر چه بدي و زشتي اش نيز هست، اسطوره هاي سياسي كه در متن عيني و شرايط انضمامي حضور خود در متن تاريخي خود قابل بررسي و نقد است به تصويري زيبا و پرتره وار تقليل يافته از محتواي عمل و انديشه ي سياسي خود خارج شده و زينت بخش سر در ستادهاي انتخاباتي و پوسترهاي تبليغاتي مي شود. در اين بين قرار نيست نوع كنش سياسي اين اسطوره ها به ميان بيايد و ما به اصطلاح كنش گران از آن طرفي ببنديم. گفتمان سياسي حاكم ـ نه صرفا نظام حاكم ـ اين را نمي پسندد. چون كنش گري از نوع اين اسطوره ها رنج و كنش خود را دارد و البته افق ديدي متفاوت و روش و منشي ديگر و از سوي ديگر خود اين نوع كنش برملا كننده ي تضادهاي نظم موجود، ساختار موجود و نيازمند حركتي راديكال در شناساندن آن است، با كنده شدن از آن چه واقعا بوده است از تيزي، خراشنده گي اش كاسته شده، مي شود تابلوي «ما» كه ماييم.

2- گفتمان سياسي حاكم دوست دارد تعريفي از كنش سياسي ارائه دهد كه هم جهت با خواست و اراده ي خود از يك طرف و متضمن منافع كوتاه و بلند مدت خود و البته منطبق با مشروعيت و وجهه ي عمومي خود باشد. اين نوع كنش سياسي واقعيت را طوري مي بيند كه مي خواهد و نگاه اش به گذشته طوري است كه با مواضع اتخاذ شده هم خوان باشد. با اين وصف جنبه هاي مختلف كنش سياسي همسو با سلايق ديگر نفي شده، محدوده اي مشخص تعيين مي شود كه «ما» كنش گران واقعي را در بر دارد و درست بر طبق گزاره هاي خودي و غير خودي، ديگران از دايره اين ارزش سياسي دفع مي شوند. در انبوه شعارهاي قشنگ و حرف هايي از «نوع بايد اين كار كنيم و ما آن كار مي كنيم» البته همين لفظ «كنش سياسي» تبديل به امر شيك و شسته رفته، نوعي مد سياسي مي شود كه به زيبايي و طراوت گفتارهاي سياسي «ما» مي افزايد. پس لازم است كه به هر نحوي اين مد به ما نيز وارد شود و عموم كه اين مي پسندند همراه شوند. در مقابل ما خودي ها كنش گر، البته منفعلاني قرار دارند كه هر حركتي هم انجام دهند باز منفعل اند و خانه نشين و مسافر عالم خيال. اگر كنش فعال را انجام تاكتيك هايي در جهت گام برداشتن به سوي هدف هايي و تغيير توازن قدرت بدانيم، آن گاه مي توان جنبه هاي مختلف آن را بررسي كرد و به روش هاي گوناگون آن پاي نهاد.

روش هايي كه در مقطع انتخابات و پس از آن مي توان در دو مبنا و دو جهت به زعم من هم سو مشخص كرد: 1ـ تحريم انتخابات و پس از تحريم 2ـ شركت در انتخابات و پس از آن.

دو جبهه اي كه در تعامل با هم با مدنظر قراردادن كليه ي شيوه هاي ممكن از آفت بيانيه نويسي و سخنراني و بعدتر عدم شركت يا شركت صرف ـ كه هر دو عين انفعال است ـ دور مانده، تجربه هاي تازه را بر اندوخته ي بدانده قصه ي تاريخي جنبش اصلاح طلبي افزوده كنند. خواست ها در دو جبهه كما بيش مشابه اند اما آن چه تفاوت ايجاد كرده است گونه گوني روش ها و تاكتيك هاي مورد علاقه است. بايد نقطه اشتراكي در روش ها و نوع كنش پيدا كرد ـ مثلا نقطه صفر جبهه دموكراسي خواهي ـ و با مد نظر قرار دادن اهداف، دست به عمل سياسي زد. آن چه قائلان شركت در انتخابات از آن دور بوده اند اعلام برنامه هاي خود در برخورد و حل مسائل و مشكلات ساختاري موجود، نحوه ي تعامل با دستگاه هاي موازي و مسائلي از اين دست است و در سوي ديگر نيز تحريم كننده گان به صرف صدور بيانيه هايي قناعت كرده اند.

3- عمل سياسي و آن چه اين روزها مد شده كنش سياسي ـ آن هم در راستاي اهداف بزرگي چون جمهوري خواهي و حقوق بشر و دستيابي به آزادي هاي مدني مؤلفه هايي دارد كه با ناديده گرفتن آن ها و بدون تبيين شان آن چه باقي مي ماند سيل سخنراني ها و بيانيه هايي است كه يكي احساسات مختلف شنونده را هدف مي گيرد و ديگري پا در ميدان ادبيات گذاشته و لذت متن را مي چشاند. كنش سياسي عكس هاي زيبا و رتوش شده اي هم نيست كه اين روزها پوچ و پرزرق و برق اسطوره هايي را به ميدان مي كشاند كه از شرايط عيني خود به درآمده صاف زل زده اند به چشمان مخاطب. با ترفندهاي فتوشاپي نمي توان و نبايد چيزي سهل به خورد مخاطب داد و به تداوم جنبشي دل خوش دار بود و حفظ نظم موجود را تنها تداوم بخشيد. تراشيدن تيغه هاي عمل از نوع همين اسطوره ها و قرار دادن چهره هاي متفاوت در ايدئولوژي و ديدگاه ـ از ليرال گرفته تا سوسياليست و از انقلابي تا رفرميست ـ از نوع همان همه چيز در كنار همه چيز صدا و سيمايي است كه اول محتوا را سلب مي كند و بعد فرمي زيبا و طاهر جلوه مي دهد. از نوع همان برنامه هايي كه تريبون چوبي را مي گذارد وسط پارك و در كنارش و آدم هايي را مي ايستاند كه «ما مشت محكم مي زنيم».

تريبون كه نماد گفتار است و اعلام حرف هاي بزرگ كه در بطن خود با اعتراض نيز همراه است، با مجالي براي گفتن، مي افتد كنار خيابان شلوغ و پر سر و صدا و در هياهوي اين همه، عابران شگفت زده از دوربين، همان طور كه راه مي روند تز سياسي مي دهند. تز سياسي از نوع «مشت محكم مي زنيم به دهان فلان». در پارك سبز و خرم آن چه عنصر بي بو و خاصيت است تريبوني است كه ديگر نه نماد اعتراض و فرياد گفتن كه خود نوعي از نمايشي مي شود كه هر امر بزرگ را پيش پا افتاده مي كند. مثل موضوع انتخابات و از سوي رسانه ي بزرگ. راي دادن و شركت كردن كه از فرط تكرار بي محتوا، آن قدر ساده و پيش پا افتاده مي شود كه حتي مهدكودكي هاي 3 ـ 4 ساله هم مي توانند نظر دهند ـ اخبار جوانه هاي شبكه ي يك ـ .

دو تصوير از يك واقعيت: تبديل يك كنش سياسي به انفعال شيك .

4- عرصه ي سياست، عرصه ي شيك بودن و صاف صاف راه رفتن نيست. آن چه انفعال امروز و روي گرداني بخشي از جامعه را از نيروهاي پيشرو در پي دارد بر مي گردد به همين شيك پوشي سياسي. اصرار به ادامه ي يك روش و فرار از تجربه هاي ديگر كه اتفاقا مقبوليت بيشتري نيز دارند. سياست اگر چه يك پايش در گفت و گو چانه زني است و تعامل و معامله ي علني و بيش تر پشت پرده و كوتاه آمدن از اصولي و چسبيدن به منافعي اما پاي ديگرش در زمين عمل است و به كار بردن روش هاي ديگر در فضايي كه هيچ چيز با گفت و گو حل نمي شود ـ تجربه ي سيد محمد خاتمي ـ و به ويژه اين كه در چارچوبي به نام جنبش اصلاحي و قرار باشد مطالبات سياسي بخشي از جامعه و در سايه ي آن مطالبات اكثريتي از مردم را به پيش ببرد. عقب نشيني هاي مداوم و وعده ي سرخرمن دادن و حضور دوباره در قدرت و پافشاري به تجربه اي مكرر نهايتا به شرايطي منجر مي شود كه جنبش اصلاح را در وضعيتي ايستا - با تفاوت تاكتيك هاي گروه هاي موجود و جمود روش ها و عدم نتيجه دهي قرار مي دهد. صحبت از كف مطالبات بايد دقيق تر و جزيي نگر باشد ـ اگر بخواهيم تاكتيك ها را براساس آن به كار گيريم ـ همراه با تغيير در وضعيت ملموس روزمره. تغييري هر چند اندك در نحوه ي حكومت داري و برخورد و تعامل با مردم ـ دستگاه هاي دولتي ـ و بهبود كيفيت معيشت مردم. اما تبديل كف مطالبات كه بيش از آن كه مشخص و مقابل اتكا باشند جنبه اي تزئيني و توجيه گر يافته اند به عامل شيك پوشي ها و فرار از واقعيت هاي موجود و پنهان شدن در قالب تز مهندسي اصلاحات تدريجي و اصلاحات گام به گام ـ با كدام گام ـ علت ايجاد دور باطلي است كه پس از سال ها بازگشت فاشيسم و تحجر و البته پس از آن همه گام و دستاوردها!، امروز هشدار داده مي شود.

5- هشدار در مورد بازگشت خطر فاشيم و خطر حذف جمهوريت نظام حاكي از تناقصي است نهفته در روش سياسي يك گروه كه به اصلاحات گام به گام و تدريجي معتقد است و همواره و با تأكيد بر مطالبات حداقلي، دستاورد دولت هشت ساله خاتمي را نهادينه كردن بخشي از موضوعات اصلاحي حداقل در ادبيات سياسي كشور مي داند. اتفاقي كه افتاد دقيقا نقض همين استدلال اصلي اصلاح طلبان پيشرو است. اشكالات ساختار و موانع موجود در آن و قابليت و ظرفيت هايي كه ساختار بيش از آن كه براي تبديل شدن به ساختاري دموكراتيك داشته باشد ـ بنا بر گفته هاي اصلاح طلبان ـ‌ براي تحكيم پايه هاي فاشيسم و حذف جمهوريت دارد، بسيار پيچيده تر و عميق تر از آن است كه با اصلاحات تر و تميز و چانه زني و تأكيد بر حداقل خواسته هايي ـ كه هيچ وقت برآورده شده اند ـ حل شوند. غير محتمل است اما بايد و تنها راه ممكن همين است: نقد روش هاي به كار گرفته شده طي چند سال اخير از سوي اصلاح طلبان پيشرو. سياست عرصه ي امكان است نه تخيل. اين بار بايد همين نكته را باز گرداند به نيروهاي فعال در عرصه انتخابات و از آنان خواست نگاهي به خود داشته باشند. به خود و عرصه ي امكان شان و باز از آنان خواست از تخيل خود فرو بيايند و كمي واقعي تر ببينند و در اين راه، البته لباس ها خاكي مي شوند، اما ارزش اش را دارد.

نوشته شده در یکشنبه 19 تیر1384ساعت 12:0 توسط محمدرضا جعفری| |

با یاد زندانیان سیاسی
و به یاد مختاری و پوینده

حسین.م:خوشحالم كه مي بينمت. در آشفته بازاري كه نمي توان نشاني از كسي يافت، يا كه كسيش را شناخت، همين غنيمت نيست كه دوستي را بيابي؟ چند شعرت را خواندم و مي داني كه من شعر نمي دانم. هميشه حسّي دوگانه نسبت به شعر مرا آزار داده ست: ميلِ دَرَش پناه جستن و معنا يافتن و ديگري ترس از معنا باختن در همان لحظه و وادادن به اعتراف در لفافه ي كلماتِ از هم پاشيده. يعني تسليم به همان "ميل به اعتراف"ِ سابق: بتوان بسياري چيز ها را گفت و حرف ها را زد ولي به قاعده-گريزي و پاره-پارگيِ شعر اميد وارانه چشم دوختن كه با آنكه همه چيز عيان است، به تملك كسان ديگر در نيايد: رازي ناگشوده و زيبا. برات آرزوي موفقيّت دارم ولي مواظب باش كه شعرت انيسِ تنهاييِ كسي نشود. كسي آن را در شبي تار و بي اميد نخواند. برايِ جانهايِ كوچك و روحهايِ بيمار نسرا. بگذار صلابتِ تغيير در آن باشد. روحي در آن بدَم كه پيشتر نزيسته. آرام منشين. زانو نزن. به بغل دستيت بكوب. با پُتك.

حسین یکی از دوستان خوب منه . با این حال فکر نمی کردم در مورد شعر چنین نظری داشته باشه که البته با نظر من در مورد شعر که قبلن نوشتم هم سو است.بیش تر فکر می کردم به شعر و هنر ناب اعتقاد داره.برام جالبه.شاملو در یکی از سخنرانی هاش با اقتداری که بر کلمات ش استواره می گه:<هدف شعر تغییر بنیادی وضع جهان است>و من به این شدیدن اعتقاد دارم.اما از نظر من مجموعه شعرهای یک نفر نشان دهنده ی زندگی اوست.تمام زندگی با در همه ی لحظات اش.
نمی توان گرفتار بود و از آن خلاصی جست.من به عشق فرازمینی اعتقاد ندارم(آن طور که برخی دوستان نوشته بودند-علی و مهروداد).هر چه هست همین احساسی است که یک باره چنان پُرت می کند که نمی توان فرار کرد.
محمد مختاری:<هرگاه آدمی یا ابعادی از هستی او حذف می شوند،شعر و هنر که وجودشان موکول به آزادی است،در پی حفاظت از ارزش های بشری و پایداری آدمی در راه آزادی بوده اند.و در چنین موقعیتی است که شعر و حیثیت انسانی چنان در هم گره می خورند که به مهم ترین نمود پایداری در برابر هجوم عوامل غیرانسانی بدل می شوند.>
با این توصیف می توان به وضعیت شعر امروزـچه از لحاظ زبان و چه از لحاظ محتوا-نگاه انداخت.و برخورد مخاطبان را سنجید.باید جدی تر به علل روی گردانی مخاطب عادی از شعر پرداخت.


هیچ چیز مثل هیچ چیز نیست

نه باد معنی باد می دهد و
نه باران یعنی طراوت
و نه کلاغ همان کلاغ قدیم است

چیزی همین دور و اطراف
باید گم شده باشد    یا پیدا
و چیزی باید فرود آمده باشد پنهانی   یا پیدا
و شب باید کش آمده باشد   آن قَدَر
که رنگ اش بپرد   زرد شود    بخوابد

و من هم باید نشسته باشم
                         این جا رو به دیوار
و با یاد چشم هایی که باید باشند
تسبیح می چرخانم و
روم به دیوار    سوت می زنم
                                                                                                        ۴تیر۸۴

 

نوشته شده در دوشنبه 13 تیر1384ساعت 10:5 توسط محمدرضا جعفری| |

اول:برای من وبلاگ ابزاری است برای برخورد مستقیم با مخاطب و برخورد مخاطب با یک متن. چالش مخاطب و نویسنده با محوریت متنی که می تواند هرچیز و درباره ی هرچیز باشد. در این ارتباط نه دست زدن های مالوف شب های شعر است و تنها لذت بردن، نه کشاکش های خودخواهانه ی اهالی ادبیات در نفی یکدیگر و نه سطل آشغال که عاقبت یک نشریه ی چاپی است. با این دید من وبلاگ نویس نیستم،بلکه وبلاگ رسانه ای است در عرضه ی «من» در گستره ای از طیف مختلف خواننده. گاه شعر می نویسم و گاه یادداشت و مقاله ای در مورد همه چیز و این ها می توانند در نشریه ای چاپ شده باشند یا لابه لای زباله های کاغذی در گوشه ای افتاده باشند.

از امروز دوباره پس از وقفه ای سه ماهه دوباره می خوانم : خواندن شباویز در سرزمین گل و حوری و ایمان که همه چیزش به همه چیزش می آید.

هر هفته و در هر فرصت...

زمانه ای است که ...

دوم:

«در همانی ها»                                            برای ژاله 
                                                  که همه چی بدون او وحشتناک است
        
                                            
 
۱-خواب چشم های تو 
وَ دمی که فرو می بری

آشفته ام   شاید
که برمی خیزم   هر صبحگاه
وَ هوا می شوم  آنی بعد

خواب چشم های تو
و دمی که فرو می بری

2-تاق موها وُ
             داغی لب

وَ رعشه ای که بر می آید در اوج

پلک هایت آرام بسته می شوند
                  
وَ در آغوش ام
                  آرام می خوابی .

3- چتر موها وُ
خنکای لب های صورتی
وَ نفس های شمارنده تا صبح

اینک ما وُ عشق بازی گلبرگ وُ ژاله

آرام عکس مان را بر می دارند .

4- سلانه
         
سلانه
              
تا صبح 
          
در بستر یک رویا وُ
          هم آغوشی باد و ستاره

این جا نشسته ام وَ ساعت را کوک می کنم .

 

* تو آفتاب وُ
آب برکه ای که من ام

با تبی تند    برمی خیزم
از اشتیاق ات   چلیده می شوم

وَ در دوری ات می بارم .


* روده درازی چاه وُ
            ریسمان پوسیده

وسوسه ی سمج
             لابه لای نگاه

وَ سنگی که پژواک اش نمی آید

                          آن سوتر کلاغ می خندد . 
                                 
                                    اردی بهشت84
 

 

نوشته شده در چهارشنبه 1 تیر1384ساعت 13:29 توسط محمدرضا جعفری| |