با یاد زندانیان سیاسی
و به یاد مختاری و پوینده
اول:
اين بار اول شعر می گذارم.دو شعر با فاصله ی زمانی نسبتن زياد.اولی جديد است و مال همين روزها درآبادان و ديگری تابستان دو سال پيش در تهران .
شامی دو نفره
تختی دونفره
پتویی دو نفره
پشت پرده
و کلاهی که سرمان می رود
از نو
من
بی قرارت ام
یارو
چه خبر است؟
20 مرداد84
سه سرود روشنايی
(1)
خواب کوتاه ترین فاصله است
بین سرانگشتان تو تا من
قرص خواب می خورم
می خوابم
و در خیال تو دفن می شوم
(2)
راهِ میان بری است خواب
از آشیان من
تا بستر تو
کمربندی را رد می کنم
_کارگران مشغول کارند_.
(3)
تا آن جا که تویی
در خواب می بینمت
این برفک ها اگر بگذارند.
3شهریور82
امين زنگنه درصدد نشريه ای الکترونيکی در حيطه ی ادبيات با نام اعتراض است (گرچه من با اين نام موافق نيستم) . اين نشريه از طريق ای ميل ارسال خواهد شد . در صورت تمايل مقالات ، اشعار و داستان های خود را برای من يا با مراجعه به وبلاگ حرام زاده برای امين بفرستيد.
سوم: يک وبلاگ جديد:سياست در نيم روز
چهارم:
به نظر من اگر گنزو از حال و هوای مراقبه و مديتيشن در بياد و به اطراف اش جدی تر نگاه کنه خالق متن هايی می شه که هم از بعد زيبايی شناسانه و هم از بعد محتوا قابل بحث اند.امری که ظاهرن خودش به اون آگاهی پيدا کرده و يا لااقل نتوانسته از هجوم عناصر محيط پيرامون به درون اش جلوگيری کنه . قبلن هم به خودش گفته ام که از درون گرايی محض بودايی و اين جور مکاتب در جهان امروز که فرد مستقيم با عناصر مادی وحشتناکی روبه روست خوش ام نمياد و آن را نوعی انحراف از بحث از سوی سيستم سرمايه سالار می دونم ( باشگاه هجو ازاين وبلاگ ) و خوش حالم که نوشته های اين روزهای اون به راهی ديگر رفته. چند متن جديدتر اون درگير با زندگی است.از آدمی است که دارد در شهری مثل اهواز و کشوری مثل ايران زندگی می کند.مشکلات و دغدغه های خودش را دارد و اتفاقن آدم بی خيال و « به من چه» گويی هم نيست.می بيند و می زيد و چون اين کاره است ،می نويسد.به نظرم بايد منتظر کارهای بهتری در طول زمان از او بود.
بمب گذاری های اهواز موضوعی است که او آن را ديده از نزديک لمس کرده و نوشته است.متنی که در پس آن چهره ی کريه تروريسم نهفته است:
اما من نه...
من یکی از آنها نبودم.
یکی از همان روزهایی نبود که از دبیرستان برمیگشتم. از آن روزهای ساده و گذرایی نبود که توی گرمای ظهر وحشی اهواز سوار اتوبوس می شدم و با بوی تند عرق و شرجی از کیانپارس می آمدم تا امانیه. تا از روبروی بیمارستان رازی رد بشوم، از روبروی فرمانداری رد بشوم، نیم نگاه بی حوصله ای به تالار شهر بیندازم و نزدیک فلکه ساعت عرق پیشانیم را پاک کنم و پاک کنم تا اتوبوس گلستان بیاید...
من یکی از آنها نبودم.
حالا دیگر اصلا آن زمان گذشته بود. همهً آن روزها من را از اتوبوس های فشرده به خنکی کولر خانه رسانده بودند و به غذای همیشه آماده و به لیوان لیوان دوغ خنک و به چند ساعت خواب زیر دلچسبی کولر وبعد به شبی دیگر و روزی دیگر... و حالا سالها گذشته بود.
من یکی از آنها نبودم.
از روبروی فرمانداری رد نمی شدم. صدای انفجار را نشنیدم. ندیدم که یک ماشین پراید یکهو می ترکد و موج عصبانیش تا چندین متر آن طرف تر آدمها را می کوبد به سختی دیوار. و من آنجا توی ایستگاه منتظر اتوبوس گلستان نایستاده بودم. سایبان ایستگاه هم بر روی سر و تنم آوار نشد. آن روز همان روزی نبود که من رفته بودم به سازمان مدیریت و برنامه ریزی تا از آبسردکنش آب بخورم. پس ندیدم که آجرهای مهربان و با استفامت یکی یکی از سقف می ریزند به زمین. و ندیدم که آدمها قبل از اینکه توضیحی در مورد "حادثه انفجار مرگ بار چهار بمب در اهواز" از تلویزیون بشنوند، سرخی خونشان را مثل خندهً تهوع آور دو ردیف دندان پوسیده روی تنشان می بینند، یا نمی بینند.... اصلا از آن روزی که بی سر و صدا توی سازمان مدیریت و برنامه ریزی آب خورده بودم چهار سال می گذشت.
من یکی از آنها نبودم.
آن پسر بچهً بستنی به دستی نبودم که مادرش او را به ماشین پرایدی تکیه داده بود تا بند کفشش را برایش ببندد. آن زن عربی نبودم که عرقش را اوف اوف پاک می کرد و با دو دسته سبزی روی سرش از جلوی در فرمانداری به سمت فلکه ساعت می آمد. آن مردی نبودم که پیرمرد پرونده به دست را برای یک امضا سر می دواند و آن پیرمرد پرونده به دست نبودم که مردی برای یک امضا در سازمان مدیریت و برنامه ریزی سر می دواندش.
من هیچکدامشان نبودم. نشان به آن نشان که این وبلاگ باز هم با امضای "هایدنسیک" به روز شد !
و بدون شک در این مرکز کامپیوتر نسبتا شلوغ تا وقتی که من ترکش کنم هیچ بمبی منفجرنخواهد شد !
مطمئنم !!!
با یاد زندانیان سیاسی
و به یاد مختاری و پوینده
قرار است در اعتراض به حوادث اخیر کردستان ایران اعتصاب سراسری در این استان آغاز شود.
قرار بود در روز تنفیذ رای مردم از طرف یک نفر به رییس جمهور جدید با چند تا عکس این متن بالا بره که نشد.حالا که نوشته می شه پرونده ی هسته ای هم هست و نگرانی ها بیش تر.تا چه شود:
این که خاتمی می رود و احمدی نژاد می آید،حاکی از لزجی جامعه ای است که آگاهی واقعی در آن شکل نگرفته است،نهادهای مدنی ندارد.نشریه هایش در هوا و برای هوا منتشر می شوند و در کل مردمی که عقل شان به چشم شان نیست حتا.و گناه این همه تنها بر گردن خاتمی است و اصلاح طلبان.خاتمی می تواند غره باشد به این که قدرت را با انتخابات به دیگری داده و غره باشد به این که مخالفان اش هم حرف های او را تکرار می کنند،اما باید پاسخ گو باشد به خاطر برگزاری دو انتخابات مخدوش که در تاریخ ثبت است و فرصت ها و امکان هایی که سوزاند.بعدها اگر تاریخ نه با احساس فراموشی مردم که بر پایه ی واقعیات و اثرات خوانده شود حکایت جذابی به دست می دهد از این چند سال.کجا می توانستیم باشیم و نیستیم،بر کدام فراز می شد ایستاد و هنوز نشسته و نیم خیز لبخند می زنیم.
این که خاتمی می رود و احمدی نژاد می آید،می تواند اتفاق فرخنده ای باشد،چه،قدرت به صاحبان اصلی اش باز می گردد و مسوولیت بر شانه ی کسانی می نشیند که قدرت دارند،ابزار دارند و رسانه.حالا باید دید رسانه ی ملی در هر کجا یقه ی که را خواهد گرفت.اصلا یقه می گیرد یا نه؟به دولتیان گیر می دهد یا نه؟این دم خروس را وا می نهد و می چسبد به بیرون از گود نشینان؟آیا می شود هر کاسه کوزه ای را شکست سر خاتمی و هواداران اش؟و آیا باز گزارش گران و مفسران به دو در هر معرکه ای حاضر می شوند که دولت باز فلان کرده است و بهمان؟
از نگاه اینان گناه هر چه که رفت تنها بر عهده ی دولت بود و این خاتمی صبور و مهربان.کاش مهربانی خاتمی اندکی آن ورتر بود و عرصه ی شجاعت اش را تنگ نمی کرد.کاش خاتمی کمی از گستاخی که نیاز ما در این عرصه بود بهره ای داشت.کاش خاتمی کمی سیاسی بود،کاش خاتمی این قدر عقب نمی نشست،کاش خاتمی به آغوش هواداران اش اعتماد می کرد،کاش خاتمی...و کاش خاتمی مشاوران راسخی داشت.حامیان حزبی او را باید در جای خود به نقد نشست.آن جا که می توانستند فشار بیش تری وارد کنند،آن جا که می توانستند با افتخار به دامان مردم باز گردند و حاکمیت و قدرت را واسپارند.اینک اما نه افتخاری مانده و نه حتا مردمی.
اما با خاتمی آن قدر تجربه کرده ایم که حالا رئیس جمهور جدید را محک بزنیم:دیگر رئیس جمهور را نمی توان از دری خارج کرد که خاتمی آشکارا در هر هفته با خبرنگاران به گفت و گو ایستاد.دیگر نمی توان جواب سربالا داد که سخن گوی خاتمی ریز به ریز آن چه می دانست و می توانست را به روی داریه ریخت .دیگر نمی توان دستور قلع و قمع آدم و نشریه صادر کرد که خاتمی چنین نکرد.دیگر حتما نباید رئیس جمهور را آقا خطاب کرد که خاتمی، خاتمی بود .رئیس جمهور جدید را باید گستاخانه به نقد نشست که با خاتمی چنین کردیم.خاتمی صبور بود ،مهربان بود،خنده رو بود،اهل فرهنگ و اندیشه بود.افسوس اما خاتمی گستاخ نبود ،شجاع نبود،رهبر و راه بر جنبش نبود.
احمدی نژاد می آید با سطح توقعات بالا که او خود پیشاپیش چهره ای اسطوره ای از خود بروز داد.رجایی دوم،ساده و مردمی،حلال مشکلات،پول نفت چیزی نیست که بتوان معبرها را از لوث شان پاک کرد.این ها هم راه او آمده اند و تا آخر در پس هر رفتار و گفتاری از اوفمقایسه می شوند.احمدی نژاد می آید با نگرانی هایی برای ما،به گمان ان نه آن گونه که می گفتند،که دیگر نمی توان چنان چهار نعل واپس گرایید.اما برای اهل فرهنگ و اندیشه نگرانی هم چنان هست.نگرانی از عدم چاپ کتاب هایی که در این مدت چاپ می شده اند.نگرانی از عدم ساخت همین تک و توک فیلم های خوب.نگرانی از خزیدن آرام و پنهان سکوت در عرصه ی فرهنگ و اندیشه،از ناچاری سکوت در هیات پنهان سخن.از بودجه هایی که به کار رونق تحجر خرج می شوند،نگرانی از ایستایی حرکت فرهنگی.احمدی نژاد مسوولیت دارد،قدرت هم دارد برای هر کاری اما.می تواند برای رییس جمهور بعدی توقعات را بالا برد،چنان که خاتمی کرد و می تواند به عقب چنان بتازد که مرزهای مشروطه را نیز رد کند،نمی دانم.این جامعه هر چیزی را برمی تابد.شاید یک مرتبه خیابان ها چنان خالی شوند چو دهه ی شصت.که ان وقت باید تنها گفت:خود کرده را تدبیر نیست و آن گاه بر گناه اصلاح طلبان و خاتمی نفرین هم فرستاد.با این همه خاتمی می رود و احمدی نژاد می آید و تاریخ جدا از احساسات توده،به حقیقت هر دو قضاوت خواهد کرد.
پست بعدی حتمن شعر می گذارم.هر چه که باشد شعر چیز دیگری است.
با یاد زندانیان سیاسی
و به یاد مختاری و پوینده
گنجی باید آزاد شود.او هنوز اسیر است.
اول:باید دوباره حامیان هاشمی را به نظاره نشست و از دل آن به روابط دل فریب سیاست پی برد.باید طیف روشنفکران او را شناخت و بررسی کرد و به سیاق امید همرگان اما این بار خطاب به خودش داد زد:«این سیاست است،احمق جون!»(1) با جابه جایی های هنگفت مالی.با زد و بند.تو مثلن روشنفکری.هاشمی از همان انتخابات مجلس ششم مرد.سنگ به مرده زدن هم فایده ای ندارد.سعیدامامی،گناه هاشمی را بس؛همان گونه که دو انتخابات مخدوش،خاتمی را بس.اما دل فریبی هاشمی را باید در جایی دیگر جست،چه شرقیان در دفاع از او زمین و آسمان را به هم ببافند و چه امثال مهرگان،بی پروایی کثیف خود را در هجو راهیان شق سوم_تحریم_به اوج برساند.و ما که حتمن نمی دانیم این سیاست است و می شود یک روز هاشمی را پینوشه خطاب کرد و یک روز شیراک!سرخورده گان انتخابات حالا باید فکری به حال تئوری هاشان کنند.تئوری هایی که نشان دادند چقدر توانایی ساخت حقیقت را دارند.
مدرنیته از نوع هاشمی که طرف داران اش جار می زنندجز آسمان خراش ها و اتوبان ها و در کنار این همه سعید امامی چیزی نیست.بلندای ساختمان هایی که انگار وظیفه داشته اند چشم ها خیره کنند تا خون مختاری و سامی و فروهر روی خیابان دیده نشوند . اتوبان هایی که انگار فقط به کار رها کردن اجساد میرعلایی و شریف و دوانی می آمدند.قبل از 3تیر پرسیدم:وزارت اطلاعات هاشمی با احمدی نژاد تفاوت می کند یا نه؟ همیشه عدم حمایت این جماعت ناتور فرهنگ از معین در دور اول برایم جای سوال دارد؛امان از اسکناس های سبز هاشمی.
۱-مقاله ای از امید مهرگان
هرچند دیر شد اما...
شعری چاپ نشده از شاملو:
حمالان پوچی مرزهای دشوار تحمل را شکستند
تکبیر برادران!
هم سرایان
با حنجره های بی اعتقادی
حماسه های ایمان خواندند
تکبیر برادران!
کودکان شکوفه
افسانه های دوزخ را تجربه کردند
تکبیر برادران!
فاجعه را تاب آوردیم
هیچ کس برادر خطاب مان نکرد
و به تشجیع ما تکبیری بر نخاست
تنهایی را تاب آورده ایم و خاموشی را
و در اعماق خاکستر
می تپیم.
12 /9/63

مراسم سال گرد شاملو در امام زاده طاهر

با یاد زندانیان سیاسی
و به یاد مختاری و پوینده
گنجی کجاست؟ که آواز غریب اش چنین نزدیک می نماید.
در حالی که نظام اعتصاب او را تکذیب می کند،همسرش از بی هوشی او خبر می دهد.
اول:
(1)
از این برهوت_انسان
در این برهوت_زمین
باغی حاصل شد که باغ نبود.
17/1/82
(2)
در زمین ترد رفاقت
به پای کوبی برخاستم
خاک در چشم ام شد
اشک ام در نیامد.
17/1/82
(3)
دارایی من ،تمام جهان است
با تنهایی اش
و یک خیابان
که با من می آید و می پیچد.
19/2/82
(4)
برای تو
یک خیابان می شوم
بگذر
ته کفش هایت بوسه ای است بر لبان ام.
2/3/82
(5)
«هر روز بی تو روز مبادا است.»
قیصر امین پور
تورا می خواهم
برای روز مبادا
که حراج ات کنم.
تیر82
دوم: سوم:
ترانه های این روزها به دل ام نمی نشیند.همه های و هوی و بزن و بریم. فکر نکنم بیش تر از یک هفته کار برده باشند.«هنرمندان» خواننده ی پاپ داخل و خارج هر روز به قول خودشان کاری جدید ارائه می کنند:ایتس..ایتس..ایتس.آهنگ هایی که حتا شرف رقصیدن را هم برده اند.اما گیر می آید ترانه ای که بتوان «شنید».کار برده باشد.چیزی خرج اش شده باشد که بگیردت و در این آشفته بازار مملکت مان دم از بی خیالی و برو خوش باش و عشق های دم پایی و سکس نزند.بگوید از چیزی که هر روز بر روزمان می رود:
آلبوم عکس فوری با ترانه های شهیار قنبری،آهنگ و صدای مهرداد و هم راهی گوگوش از وبلاگ دانیال.
نامه ی پیوست دفاعیه ی حسین قاضیان متهم پرونده ی نظرسنجی که پرده از شکنجه ی خود برمی دارد.
چندی پیش معاون آگاهی ایران از اعمال شکنجه در بازداشتگاه ها خبر داد.
