در مرگ شاعر شعر باید گریست
آتشی هم رفت...
(با همه ی حرف ها)
با همه غم هاى دنيا آشنايم من
با غم دريا كه اقيانوسش از دامان خود رانده
با غم درياچه كه از آغوش دريا دور مانده
با غم سنگى كه تنديس ونوسى خاص بودن سنگ گورى شد

منیرو روانی پور
شاپور جوركش:
آتشي در آنسوي خاك و آب بيدار است
اين شاعر معاصر با بيان مطلب بالا افزود: تضاد بين نيازهاي روزمره و حفظ تعهد اجتماعي بالاخره آتشي را از درون درهم شكست. پذيرش بعضي جايزهها مثل پيوند كليه است و با بعضيها نميسازد. وجدان بيدار او از سويي به آن همه آثار ماندگار سرچشمه ميداد و ازسويي نميتوانست بر ناملايمات اجتماعي چشم ببندد. اين شاعر معاصر با بيان مطلب بالا افزود: تضاد بين نيازهاي روزمره و حفظ تعهد اجتماعي بالاخره آتشي را از درون درهم شكست. پذيرش بعضي جايزهها مثل پيوند كليه است و با بعضيها نميسازد. وجدان بيدار او از سويي به آن همه آثار ماندگار سرچشمه ميداد و ازسويي نميتوانست بر ناملايمات اجتماعي چشم ببندد.
این شعر رو به خاطر«مهدی بهپور» می گذارم.وقتی در این بی حوصله گی و یخ زده گی ذره ای امید و گرماست:
ساعت نه شب
درست ساعت نه شب
می آيند برای جمع کردن
و نشان مان را پاک می کنند از هر کوچه
حيات
آن ور ديوار برای خودش
پيچ و تاب می خورد و
سوت می زند
ساعت نه شب
ساعات اوج مصرف تخمه و شيرينی
و صرف شام
اگر گير بيايد
آن وقت شب
تميز و پاکيزه
بوی ادکلن می دهد و
پا روی پا
تا دير وقت بيدار می ماند
بعد
وقت اش که شد
آهسته خواب اش را صدا می زند
برای صبح کثيف
تا دوباره
شهر از نو
ساعت نه شب
درست ساعت نه شب
بيايند دسته دسته
برای پاک کردن نشانی ها
ماموران شهرداری
نه من هراس ام نیست:
زنگاه و ز سخن عاری
شب نهادانی از قعر قرون آمده اند آری
که دل پرتپش نور اندیشان را
وصله ی چکمه ی خود می خواهند
چو بر خاک برافکندندت
باور دارند
که سعادت با ایشان به جهان آمده است
باشد! باشد!
من هراس ام نیست
چون سرانجام پر از نکبت هر تیره روانی را
که جنایت را چون مذهب حق
موعظه فرماید می دانم چیست
خوب می دانم چیست.
(شاملو)

یک مرتبه تصمیم گرفتم شعر بذارم با همه ی اون چیزی که هست و هستم. باید ادامه داد و رفت از هر راهی که میره چه شاید فقط باید رفت.ایستادن تنها کمکی است به مردار دوستان عصر مهرورزی.خبرهای این روزها خوشایند نیست.خطرناکه.از احضار و تهدید روزنامه چی ها و بلاگرها تا ... و در این شرایط فقط باید گفت زنده ایم هستیم و می مانیم:ما نه شما.
یک وبلاگ جدید.صمیمی و نزدیک ترین دوست من.از سال های مدرسه تا حالا که او جایی و من این جا.با توجه به رشته ای که می خونه باید بلاگ خوبی از آب در بیاد.توضیح بیش تر اگر خودش خواست میده:سوراخ تو دیوار
اما
شعرهای ماه مهر:
چيز خور نگاه ات که شدم
راه ام را گم کردم
مانده ام غريب
در حوالی دست هایت
و پايم نمی رود
نشان ات را که پرسيدم
خنديدند و دری را نشان ام دادند
که باز بود
حالا
من مانده ام با جيب خالی
و معده ای که درهم است.
اگر باران بیاید خیس می شوی
به همین راحتی
سرما می خوری و
آن وقت بوسیدن ات به تعویق می افتد
تا چشم کار می کند آب است و تو
خیس که هیچ
غرق اگر نشوم خوب است
پچپچه ای دراز و
کار از کار می گذرد
.
.
.
نود و هشت
نود و نه
صد.
و به یاد مختاری و پوینده
نمی دونم چی بذارم برای همین هم هست که به روز نشده ام.هیچ چیز ارضام نمی کنه .نه شعر نه مقاله و نه حتا «شب نوشته».موندم چی خوبه چی بده.یک چیزی هست جایی که باید کشف بشه پیدا بشه و بعد چی شود.شاید کلام هم در نیاد ولی حتمن هست جایی.شاید این کلمات هرروزه همین طرز گفتن و نوشتن خسته ام کرده.دنبال کلمات خودم هستم .دنبال چیزی غیر که با کلمات خودم گفته بشه. این یاس فلسفی سیاسی هنوز هم هست و ول نمی کند.بدجور گیر داده و هرکار که بخواد داره می کنه- می کنند. دنبال شرایطی جدیدم.شرایطی دیگر.قضیه از جای دیگه آب می خوره از یه سرچشمه ی دیگر که هی!آب را گل نکنید نامردها. یکی خواب دیده که از لوله ی بخاری افتادم زمین و درب و داقون (داغون)شدم و نشسته برام گریه کرده . حالا تو این اهواز لوله بخاری کجاست رو باید از فروید پرسید.اما بد فکری نیست ها که محض تنوع. به هرحال نه شعر و نه چیزی دیگر.حتا حوصله ی وبگردی هم ندارم و کلی بی خبرم از رفقا.
یکی نوشته:تو,اصلآ جغرافیای کار گروهی ات عیب و ایراد دارد. در وانفسای انتخابات انجمن به جای خبررسانی از آن چه برای خیلی از فعالان دانشجویی سراسر کشور اهمیت دارد, سیاست ورزی را هنوز فضای شعر جستجو میکنی؟ به نظرم رادیکالیسم را خیلی بچه گانه فهمیده ای .....
می شناسه منو من هم می شناسمش.باید بهتر چیزی در جواب اش می گفتم.ولی همین:وقتی بازی ها پیش پا افتاده و مبتذل و در عین حال کثیف دنبال می شه اون هم از طرف خودی های فروخته شده دیگر چه جایی برای خبررسانی از محلی که همه چی فعلن حول اون داره می چرخه با همون بازی ها.به شدت معتقدم که باید گسستی در انجمن اسلامی چمران ایجاد بشه و به سمت سکوت پیش بره تا در وضعیتی دیگر و شرایطی جدید.باید راه های بیرون از انجمن را به قدر توان در این عصر مهرورزی تجربه کرد. خطر هم چنان بالای سر ما تاب می خوره و دنبال فرصته. نمی توان بی گدار به آب زد در دانشگاهی که کمیته انضباطیش فعاله.اما رادیکالیسم؟ خندم گرفته از این که امروز رادیکالیسم برای بعضی ها در همراهی مشارکت و سازمان مجاهدین و نهضت شکوفا شده و بقیه به دلیل عدم همراهی نکوهش می شوند. کجای کاریم. کدام جغرافیا؟ چه می کنیم؟ کدام کار گروهی که همه دارند به معنای دقیق زیرآب هم دیگر رو می زنند. همان ها که با هم بودند و خوش بختانه ما نبودیم.حداقل بعضی نباید حتا واژه ی رادیکالیسم رو به زبان بیارند چه دیگری را هم خطاب کنند.
این وراجی شاید برای پنهان کردن همانی که باید. تمام نمی شود و پیش هم نمی رود این نوشتار.تا این جا که آمده شاید تمام شود شاید هم نه. کسی چه می داند خودش جایی تصمیم اش را می گیرد.خسته ام دیگر نگفته ها در شب نوشته ای دیگر.

