اول: دو شعر در دانوش
دوم :
1- اعتصاب بازار. به واقع امر خنده داری است و البته متناقض. اگر به لحاظ تاریخی شکل گیری دولت در راستای حفظ و تامین منافع اقتصادی بوده است و به همین دلیل رابطه ی تنگاتنگی با نیروهای اقتصادی و بازار دشاته است، این اعتصاب چیز عجیبی از آب در می آید. چه اعتصابات اقتصادی عمدتا در مقابل هجمه ی نیروهای اقتصادی علیه طبقات زیرین شکل گرفته است. حال در ایران این اتفاق می افتد. دولت دست به اقدامی می زند که بازار این یار غار قدیمی را می آزراد و واداش می کند دست به اقدام عملی بزند: تعطیلی بازار. در جوامع پیشرفته ی سرمایه داری، مالیات بر ارزش افزوده و هزینه های این چنین به طوری برنامه ریزی می شوند که در نهایت از جیب مشتری و کارگران و طبقات زیرین بازگشت داده می شود. اما در ایران ما، مالیات به دلیل ساخت سیاسی قدرت و شرایط ویژه ی اقتصادی آن تنها از حقوق بگیران کسر می شود. به نظر می رسد آن چه باعث اعتراض ضده است ناگهانی بودن اخذ مالیات از بازاریان است که احتمالا به دلیل آن که در کوتاه مدت امکان تحمیل این هزینه به مردم عادی نمی رود بازاریان را به واکنش واداشته است. خوب است بدانیم که نطفه ی این اعتراض از صنف طلافروشان آغاز شده است که به دلیل کم فروشی و کلاه برداری حین فروش شهره هستند. به گفته ی یکی از اعضای صنف طلافروشان مالیات ناچیز قبلی در نهایت روی قیمت محصول فروخته شده کشیده می شد. حال با مهلت دوماهه ی جناب رئیس جمهور فرصت کافی یا برای یافتن راهی برای انتقال اخذ این مالیات اندک (سه درصد) از جیب خریدار یا آنچه اصلاح موارد غیرکارشناسی شدن آن که منجر به بلاموضوع شدن اصل مالیات بر ارزش افزوده می گردد، مهیا می کند. آن چه که در این اعتصاب به چشم می آید مماشات دولت با آن است که قابل مقایسه با اعتصاب کارکنان شرکت واحد یا تجمعات معلمان به هیچ روی نیست. به هر حال این تنها اعتصابی بود که واقعا مشتاق شکسته شدن آن بودم اما پیوند سفت و سخت این دو نهاد را نباید از یاد برد.
2- بحران اقتصادی آمریکا در راستای تمام بحران هایی است که سرمایه داری در ادوار مختلف با آن مواجه بوده است. اما جدای از بحث های تخصصی چه از منظر مالی و چه از منظر اقتصاد سیاسی، آن چه مهم است بار و هزینه ای است که این بحران ها بر دوش مردم ، کارگران و مالیات دهنده گان می گذارد. در هر صورت با کنترل بحران، از سرگیری سود دهی و انباشت سرمایه و ارزش افزوده و بحث های این چنین، صاحبان ثروت که تنها با کاهش سود خود مواجه شده اند، مانند قبل و شاید به خاطر این بحران بدتر از قبل به کار خود بپردازند. اما در تمام بحران هایی چنین، خیل عظیمی از کارگران برای جبران کاهش سود شرکت ها اخراج می شوند. دست مزدها و حقوق بیمه ای کاهش می یابد و دارایی اندک مردم در بانک های به ظاهر ورشکسته مسدود می شود و دولت با خرید و جبران ضرر این بانک ها و شرکت های ورشکسته که در واقع از جیب مالیات دهنده گان پرداخت می شود صاحبان صنایع و بانک ها را نجات می دهد. در پایان صاحبان سرمایه دوباره با پول مردم به کاخ های افسانه ای خود بازمی گردند و بیچاره گان اخراجی و مال از دست داده، به دنبال چندغاز خود سگدو می زنند. پایان ماجرا...
3- تیاتر جالبی است این انتخابات آمریکا. یک سال و نیم است که مردم را سرگرم نگه داشته اند و درست مانند یک تیاتر یا رمان جذاب، اوج و فرودهایش محاسبه شده است. بزنگاه هایش دقیق است. نور و دکور آن از روی اصول است و تبلیغات رسانه ای اش حرفه ای و به موقع. هر قسمت آن در زمانی خاص اجرا می شود و هر فصل یا پرده اش چیزی در خود دارد که تماشاچی را با خود همراه می کند.باید به کارگردان و نویسنده اش اسکار و نوبل داد. از روی اصول و قاعده بودن اش مدام این توهم را به وجود می آورد که واقعی است تماشاچی نقش مهمی در آن ایفا می کند... می کند اما برای پر کردن صحنه و بخشی از دکور. در مناظره ها همه مشتاق اند که ببینند که توپوق می زند، که سوتی می دهد، که محکم تر حرف می زند و که خوش پوش تر است. جوانی چه ِکسی به تجربه ی چه کسی می چربد و ... آدم از تماشای این نمایش سیر نمی شود، جای باستر کیتون خالی.
4- از تیم فوتسال خوشم می آید. به دلیل این که هنوز آن قدر زیاد درگیر مناسبات پول نشده است. در آن از امثال نیکبخت و سیاوش اکبرپور خبری نیست. نه مربی جاهل مسلکی مانند قلعه نوعی دارد و نه شومن مرموزی مانند فیروز. هنوز مناسبات خانی و سلطانی درش وارد نشده است. مدیران اش کمتر آدم هایی مانند فتح الله زاده و مصطفوی اند و در برنامه ی نود خبری از آن ها نیست. نوع بازی شان هم نشان می دهد که برخلاف فوتبالیست هایی نُنُر زیاد تمرین می کنند. با این احوال حیف شد که باخت... حیف.
5- الف) ایل سان گوک مرد بزرگی بود. نیکوکار و خداترس. مهربان و با مرام. اهل مدارا و تساهل. با دشمنانش با تسامح رفتار می کرد و در هنگام سیلی خوردن، گونه ی دیگرش را هم پیشکش می کرد. اهل ریا و تزویر نبود. خم به ابرو نمی آورد. غر نمی زد و نمی نالید. اهل نصیحت و زبان آوری بزرگ که از طریق حرف و نصیحت دشمنان را به راه راست هدایت می کرد و چه سختی ها که نکشید و چه زندان ها و مرد میدان باقی ماند. خلاصه کار او کاری عجب بود و واقعات غرایب که خاص، اورا بود...
ب) زنده یاد آقاسی در یکی از کنسرت های خارج از کشورش برای دعوت از یک رقصنده برای حضور در صحنه می خواند: من می خونم اینا می زنن تو هم بیا نم نمک برقص تو این بزم ما.
ج) حال مقایسه کنید با ایل سان گوک وطنی که: میام ... نه نمیام ... نه تو رو خدا!
و مادرم از میان قوطی ها
شیری به من داد
که حالا مثل شیر
درست میان معرکه ایستاده ام
و با خودم دست به گریبانم
تازه گی ندارد
جای پلاک روی گردن ام
و تازه گی ندارد چنگی که می زنم
آن بالا هورا می کشند
آن بالاها دارند می خندند
آن بالاترها یکی یکی دست می زنند و
باز بالاتر یکی هست که کیف می کند
دست ام به هیچ کدام مان نمی رسد
سینه خیز بر می گردم.
۲ فروردین ۸۷
آبادان
غمی نیست
تنها آبی می چکد از طاقچه ی بالایی
و می رود
آن که لب از باغ برداشته بود
هیچ
آیینه
به کسی خیره نیست
غمی نیست
و آن که می رود
از غم
تنها
کلاهی به سر دارد.
۲۳ مهر ۸۵ آبادان
و دو شعر در مجله ی اینترنتی امضا

