تبليغاتX
شباویز

 

”ما می توانیم“ جهان را به گند بکشیم

یا بال رو ول کن، عقاب رو بچسب!                                                                     

 

دوباره نمایشی عظیم در راه است. قرار است «پرزیدنت براک اوباما» در روزی باشکوه و در مقابل میلیون ها بیننده ی زنده و تلویزیونی وارد کاخ سفید شود: آخرین حلقه از سلسله نمایش های انتخابات که با چرخش قدرت پایان می پذیرد و وارد مرحله ی تازه ای می شود. از مدت ها قبل وعده ی پخش زنده ی تلویزیونی این نمایش داده شده است. هزاران تن وارد واشنگتن شده اند. از ماه ها قبل اتاق های هتل ها و خانه های اجاره ای رزرو شده است. کانال های تلویزیونی مدام از کسانی در سرتاسر کره ی خاکی صحبت می کنند که قرار است با صرف هزینه ای زیاد به این مراسم بیایند تا در اتفاقی (انگار) تاریخ ساز حضوری زنده و ملموس داشته باشند. ناگفته پیداست که چنین تبلیغات پرحجمی و تاکید بر مهم، منحصربه فرد و تاریخی بودن این رویداد پیش پاافتاده تا چه میزان سود اقتصادی به همراه خواهد داشت! (امان از تبلیغات). این نمایش عظیم که همچون یک شوی هرشبی با تبلیغات انتخاباتی و انتخابات درون حزبی دموکرات ها آغاز شد، چنان برق از سر جهانیان پرانده بود و است که ساکنان زمینْ روزمره و آینده ی خود را در این انتخابات درون سیستمی می دیده و می بینند. همه منتظرند ببینند اوباما چه تغییری در وضع جهان ایجاد می کند. کدام سیاست ها چه تغییری می کنند و کدام ناکامی و لجن پراکنی با حضور این سیاه پوست ِ تازهْ قدرت گرفته، پایان می پذیرد.  دستگاه تبلیغات چنان در کار خود موفق بوده که توانسته نگاه از سیستم حکومت آمریکا و سیاست های راهبردی و دراز مدت آن را به سمت افراد درون سیستم بچرخاند. توانسته است توجه به این نکته ی زیربنایی که سنگ حکومت و سیاست های آمریکا بر اساس چنین رویکردهای جهان گستری است را منحرف کند و نبرد طبقاتی و جنگ سرمایه سالارانه  را با رقابت جمهوری خواهان و دموکرات ها جایگزین کند و در طبیعی و باورپذیری این نمایش چنان بکوشد که منتظر بمانیم تا حال که بوش کثیف رفته است براک اوبامای لطیف به شعار خود جامه ی عمل بپوشاند. در چنین رویکردی است که قطعه های نمایش در جای خود قرار می گیرند تا هر یک در باورپذیری و جلب احساسات مخاطب و به نتیجه رساندن تبلیغات نقشی ایفا کنند. چنین است که بوش آدم بده(BadMan) ماجرا می شود تا اوباما در نقش سوپرمن یا مرد عنکبوتی (احتمالا بتمن با توجه به رنگ سیاه نقاب اش، مناسب تر است)، از آسمان آمریکا فرود آید و معجزه ای کند. این همه تبلیغات رسانه ای در خود آمریکا علیه (شخص) بوش و اعتراض و استهزای او، اولین مرحله در برنامه ای است که در پرده ِ آخر با انتخاب اولین رییس جمهور سیاه پوست به نشانه ی تغییر در جامعه و رویکرد حکومتی، به پایان می رسد. (شخص) بوش به مظهر تمام مصیبت های آمریکا و جهان بدل می شود تا کورسوی امیدْ تنها در انتخاب اوبامای مهربان ِ اهل خانواده ی جوان ِ سیاه پوست دموکراتی که روزگار سختی را در کودکی گذرانده است، جست و جو شود. ساده انگاری خواهد بود که پایان دوران بوش را پایان آمریکا و سیاست هایش بدانیم و ساده لوحانه که دل به براک اوباما ببندیم. نکته ای که در قیل و قال تبلیغات رسانه ای، چه از نوع غربی و چه نوع وطنی و ملی آن، همواره مغفول مانده است و این دستگاه ها به خوبی توانسته اند از عهده ی پوشاندن آن و منحرف کردن اذهان برآیند، این است که بوش تنها نشانه ی تبلوریافته  ای از سیاست های آمریکاست.  او نشانه ای است که در زمینه ی سیاست های راهبردی شکل می گیرد و پیام خود را صادر می کند. بدون توجه به این زمینه، برخورد وهم آلود با شخص او به ناچار خصلتی انتزاعی می یابد. مهم ساختاری است که بوش و سیاست های مهم اش همچون جنگ عراق، در آن زاده می شود و معنا می یابد. بدون توجه به این ساختار و بدون تغییر در روابط شکل دهنده ی آن، هر اوبامایی بوش است با رنگ و لعابی دیگر، چون دقیق از دل همین سیستم برآمده است و همان جایگاه را در ساختار اشغال کرده است. منتقدان ساده لوح بوش عمدتا به عمد از چنین نکته ای غافل مانده اند. مهم نقد رادیکال چنین ساختاری است که این تبعات چندش آور و کشنده را به همراه داشته است. یادمان نرود که در زمان کلینتون دموکرات، نسل کشی های رواندا در کنار سکوت و مجوز دولت ها و جامعه ی جهانی اتفاق افتاد. این جا باید باز از استعاره ی کلیشه ای عقاب سود برد: این دو حزب قدرقدرت، بال های عقابی اند که مظهر آمریکاست. عقابی که طعمه هایش را در هرنقطه ای و جایگاهی انتخاب می کند و به نیش می کشد. پایان این نمایش خوش نیست. قصه همان است که بود. با چنین سیستم و در چنین ساختاری، شعار تبلیغاتی اوباما را تنها می شود به این نحو تکمیل کرد: ”ما می توانیم“ جهان را به گند بکشیم.

نوشته شده در یکشنبه 29 دی1387ساعت 18:58 توسط محمدرضا جعفری| |
 

از شهرستان...     

                          

بحثی درباره ی متن و حاشیه ی فرهنگی

 ما در حاشیه زندگی می‌‌كنیم. حاشیه، جایی كه متن نیست. و متن در تقابل با حاشیه معنا و موجودیت می‌یابد. از لحاظ زمانی و مكانی تفاوتی مابین جایگاه حاشیه و متن وجود ندارد: هر دو یك حجم زمانی و مكانی را اشغال كرده‌اند. حجمی‌ اما پر از معناهای متضاد. معناهایی برساخته از دلالت‌های اجتماعی كه گفتار حاكم در زنجیره‌ای از نشانه‌ها در بستری از روابط مشخص، سمت و سوی گستره آن را تعیین كرده است. حاشیه، متن نیست و متن، متن است چون حاشیه نیست. متن برای ساخته شدن، نیاز به حاشیه دارد. متن در نظامی‌ جای می‌‌گیرد كه حاشیه را به عنوان استثنای برسازنده، ضروری می‌‌كند. بدون حاشیه، متن وجود ندارد. اقتدار متن در وجود حاشیه است كه معنا می‌‌یابد. متن بر حاشیه، حكم می‌راند. متن حاكم است... اما حاشیه محكوم نیست. وجود متن بر تمركز است. متن متمركز است. اقتداری كه متن به دست می‌آورد از تمركزی است كه در حوزه زمان -مكان ایجاد می‌كند. متن در تمركز است كه ساختار مقتدر خود را می‌آفریند. تمام عناصر زائد، مولفه‌های پیرامونی و عوامل گسست را از خود می‌راند. چارچوبی بسته به مولفه‌های برسازنده خود شكل می‌بخشد و بر فراز حاشیه‌ها، اعلام موجودیت می‌كند. این اعلام موجودیت در مقابل حضور چیزی به عنوان حاشیه كه از ساختار كنار گذاشته شده است معنا پیدا می‌كند. متن ناچار است كه حاشیه داشته باشد. در تقابل با تمركز متن، حاشیه حضوری پخش دارد. به عنوان استثنای برسازنده در قالبی نمی‌گنجد. چون از نظام كنار گذاشته شده است لاجرم محمل حضور مولفه‌ها، روابط و عوامل مختلف و گاه متضادی است كه متن خوش ندارد. حاشیه حضوری گسترده دارد، حوزه عملی وسیع كه در آن مناسبات مختلف، شرایط متفاوتی را ایجاب می‌كند. متن متكی بر شباهت است، حاشیه بر تفاوت‌ها. متن فرهنگ است و حاشیه از دید متن ضد فرهنگ – و البته پر از خرده فرهنگ‌ها-.

(روزنامه کارگزاران - دوشنبه ۲دی)


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 11 دی1387ساعت 19:38 توسط محمدرضا جعفری| |