تبليغاتX
شباویز

 

”ما می توانیم“ جهان را به گند بکشیم

یا بال رو ول کن، عقاب رو بچسب!                                                                     

 

دوباره نمایشی عظیم در راه است. قرار است «پرزیدنت براک اوباما» در روزی باشکوه و در مقابل میلیون ها بیننده ی زنده و تلویزیونی وارد کاخ سفید شود: آخرین حلقه از سلسله نمایش های انتخابات که با چرخش قدرت پایان می پذیرد و وارد مرحله ی تازه ای می شود. از مدت ها قبل وعده ی پخش زنده ی تلویزیونی این نمایش داده شده است. هزاران تن وارد واشنگتن شده اند. از ماه ها قبل اتاق های هتل ها و خانه های اجاره ای رزرو شده است. کانال های تلویزیونی مدام از کسانی در سرتاسر کره ی خاکی صحبت می کنند که قرار است با صرف هزینه ای زیاد به این مراسم بیایند تا در اتفاقی (انگار) تاریخ ساز حضوری زنده و ملموس داشته باشند. ناگفته پیداست که چنین تبلیغات پرحجمی و تاکید بر مهم، منحصربه فرد و تاریخی بودن این رویداد پیش پاافتاده تا چه میزان سود اقتصادی به همراه خواهد داشت! (امان از تبلیغات). این نمایش عظیم که همچون یک شوی هرشبی با تبلیغات انتخاباتی و انتخابات درون حزبی دموکرات ها آغاز شد، چنان برق از سر جهانیان پرانده بود و است که ساکنان زمینْ روزمره و آینده ی خود را در این انتخابات درون سیستمی می دیده و می بینند. همه منتظرند ببینند اوباما چه تغییری در وضع جهان ایجاد می کند. کدام سیاست ها چه تغییری می کنند و کدام ناکامی و لجن پراکنی با حضور این سیاه پوست ِ تازهْ قدرت گرفته، پایان می پذیرد.  دستگاه تبلیغات چنان در کار خود موفق بوده که توانسته نگاه از سیستم حکومت آمریکا و سیاست های راهبردی و دراز مدت آن را به سمت افراد درون سیستم بچرخاند. توانسته است توجه به این نکته ی زیربنایی که سنگ حکومت و سیاست های آمریکا بر اساس چنین رویکردهای جهان گستری است را منحرف کند و نبرد طبقاتی و جنگ سرمایه سالارانه  را با رقابت جمهوری خواهان و دموکرات ها جایگزین کند و در طبیعی و باورپذیری این نمایش چنان بکوشد که منتظر بمانیم تا حال که بوش کثیف رفته است براک اوبامای لطیف به شعار خود جامه ی عمل بپوشاند. در چنین رویکردی است که قطعه های نمایش در جای خود قرار می گیرند تا هر یک در باورپذیری و جلب احساسات مخاطب و به نتیجه رساندن تبلیغات نقشی ایفا کنند. چنین است که بوش آدم بده(BadMan) ماجرا می شود تا اوباما در نقش سوپرمن یا مرد عنکبوتی (احتمالا بتمن با توجه به رنگ سیاه نقاب اش، مناسب تر است)، از آسمان آمریکا فرود آید و معجزه ای کند. این همه تبلیغات رسانه ای در خود آمریکا علیه (شخص) بوش و اعتراض و استهزای او، اولین مرحله در برنامه ای است که در پرده ِ آخر با انتخاب اولین رییس جمهور سیاه پوست به نشانه ی تغییر در جامعه و رویکرد حکومتی، به پایان می رسد. (شخص) بوش به مظهر تمام مصیبت های آمریکا و جهان بدل می شود تا کورسوی امیدْ تنها در انتخاب اوبامای مهربان ِ اهل خانواده ی جوان ِ سیاه پوست دموکراتی که روزگار سختی را در کودکی گذرانده است، جست و جو شود. ساده انگاری خواهد بود که پایان دوران بوش را پایان آمریکا و سیاست هایش بدانیم و ساده لوحانه که دل به براک اوباما ببندیم. نکته ای که در قیل و قال تبلیغات رسانه ای، چه از نوع غربی و چه نوع وطنی و ملی آن، همواره مغفول مانده است و این دستگاه ها به خوبی توانسته اند از عهده ی پوشاندن آن و منحرف کردن اذهان برآیند، این است که بوش تنها نشانه ی تبلوریافته  ای از سیاست های آمریکاست.  او نشانه ای است که در زمینه ی سیاست های راهبردی شکل می گیرد و پیام خود را صادر می کند. بدون توجه به این زمینه، برخورد وهم آلود با شخص او به ناچار خصلتی انتزاعی می یابد. مهم ساختاری است که بوش و سیاست های مهم اش همچون جنگ عراق، در آن زاده می شود و معنا می یابد. بدون توجه به این ساختار و بدون تغییر در روابط شکل دهنده ی آن، هر اوبامایی بوش است با رنگ و لعابی دیگر، چون دقیق از دل همین سیستم برآمده است و همان جایگاه را در ساختار اشغال کرده است. منتقدان ساده لوح بوش عمدتا به عمد از چنین نکته ای غافل مانده اند. مهم نقد رادیکال چنین ساختاری است که این تبعات چندش آور و کشنده را به همراه داشته است. یادمان نرود که در زمان کلینتون دموکرات، نسل کشی های رواندا در کنار سکوت و مجوز دولت ها و جامعه ی جهانی اتفاق افتاد. این جا باید باز از استعاره ی کلیشه ای عقاب سود برد: این دو حزب قدرقدرت، بال های عقابی اند که مظهر آمریکاست. عقابی که طعمه هایش را در هرنقطه ای و جایگاهی انتخاب می کند و به نیش می کشد. پایان این نمایش خوش نیست. قصه همان است که بود. با چنین سیستم و در چنین ساختاری، شعار تبلیغاتی اوباما را تنها می شود به این نحو تکمیل کرد: ”ما می توانیم“ جهان را به گند بکشیم.

نوشته شده در یکشنبه 29 دی1387ساعت 18:58 توسط محمدرضا جعفری| |
 

اول: دو شعر در دانوش

دوم :

1- اعتصاب بازار.  به واقع امر خنده داری است و البته متناقض. اگر به لحاظ تاریخی شکل گیری دولت در راستای حفظ و تامین منافع اقتصادی بوده است و به همین دلیل رابطه ی تنگاتنگی با نیروهای اقتصادی و بازار دشاته است، این اعتصاب چیز عجیبی از آب در می آید. چه اعتصابات اقتصادی عمدتا در مقابل هجمه ی نیروهای اقتصادی علیه طبقات زیرین شکل گرفته است. حال در ایران این اتفاق می افتد. دولت دست به اقدامی می زند که بازار این یار غار قدیمی را می آزراد و واداش می کند دست به اقدام عملی بزند: تعطیلی بازار. در جوامع پیشرفته ی سرمایه داری، مالیات بر ارزش افزوده و هزینه های این چنین به طوری برنامه ریزی می شوند که در نهایت از جیب مشتری و کارگران و طبقات زیرین بازگشت داده می شود. اما در ایران ما، مالیات به دلیل ساخت سیاسی قدرت و شرایط ویژه ی اقتصادی آن تنها از حقوق بگیران کسر می شود. به نظر می رسد آن چه باعث اعتراض ضده است ناگهانی بودن اخذ مالیات از بازاریان است که احتمالا به دلیل آن که در کوتاه مدت امکان تحمیل این هزینه به مردم عادی نمی رود بازاریان را به واکنش واداشته است. خوب است بدانیم که نطفه ی این اعتراض از صنف طلافروشان آغاز شده است که به دلیل کم فروشی و کلاه برداری حین فروش شهره هستند. به گفته ی یکی از اعضای صنف طلافروشان مالیات ناچیز قبلی در نهایت روی قیمت محصول فروخته شده کشیده می شد. حال با مهلت دوماهه ی جناب رئیس جمهور فرصت کافی یا برای  یافتن راهی برای انتقال اخذ این مالیات اندک (سه درصد) از جیب خریدار یا آنچه اصلاح موارد غیرکارشناسی شدن آن که منجر به بلاموضوع  شدن اصل مالیات بر ارزش افزوده می گردد، مهیا می کند. آن چه که در این اعتصاب به چشم می آید مماشات دولت با آن است که قابل مقایسه با اعتصاب کارکنان شرکت واحد یا تجمعات معلمان به هیچ روی نیست. به هر حال این تنها اعتصابی بود که واقعا مشتاق شکسته شدن آن بودم اما پیوند سفت و سخت این دو نهاد را نباید از یاد برد.

2- بحران اقتصادی آمریکا در راستای تمام بحران هایی است که سرمایه داری در ادوار مختلف با آن مواجه بوده است. اما جدای از بحث های  تخصصی چه از منظر مالی و چه از منظر اقتصاد سیاسی، آن چه مهم است بار و هزینه ای است که این بحران ها بر دوش مردم ، کارگران و مالیات دهنده گان می گذارد. در هر صورت با کنترل بحران، از سرگیری سود دهی و انباشت سرمایه و ارزش افزوده و بحث های این چنین، صاحبان ثروت که تنها با کاهش سود خود مواجه شده اند، مانند قبل و شاید به خاطر این بحران بدتر از قبل به کار خود بپردازند. اما در تمام بحران هایی چنین، خیل عظیمی از کارگران برای جبران کاهش سود شرکت ها اخراج می شوند. دست مزدها و حقوق بیمه ای کاهش می یابد و دارایی اندک مردم در بانک های به ظاهر ورشکسته مسدود می شود و دولت با خرید و جبران ضرر این بانک ها و شرکت های ورشکسته که در واقع از جیب مالیات دهنده گان پرداخت می شود صاحبان صنایع و بانک ها را نجات می دهد. در پایان صاحبان سرمایه دوباره با پول مردم به کاخ های افسانه ای خود بازمی گردند و بیچاره گان اخراجی و مال از دست داده، به دنبال چندغاز خود سگدو می زنند. پایان ماجرا...

3- تیاتر جالبی است این انتخابات آمریکا. یک سال و نیم است که مردم را سرگرم نگه داشته اند و درست مانند یک تیاتر یا رمان جذاب، اوج و فرودهایش محاسبه شده است. بزنگاه هایش دقیق است. نور و دکور آن از روی اصول است و تبلیغات رسانه ای اش حرفه ای و به موقع. هر قسمت آن در زمانی خاص اجرا می شود و هر فصل یا پرده اش چیزی در خود دارد که تماشاچی را با خود همراه می کند.باید به کارگردان و نویسنده اش اسکار و نوبل داد.  از روی اصول و قاعده بودن اش مدام این توهم را به وجود می آورد که واقعی است تماشاچی نقش مهمی در آن ایفا می کند... می کند اما برای پر کردن صحنه و بخشی از دکور.  در مناظره ها همه مشتاق اند که ببینند که توپوق می زند، که سوتی می دهد، که محکم تر حرف می زند و که خوش پوش تر است. جوانی چه ِکسی به تجربه ی چه کسی می چربد و ... آدم از تماشای این نمایش سیر نمی شود، جای باستر کیتون خالی. 

4- از تیم فوتسال خوشم می آید. به دلیل این که هنوز آن قدر زیاد درگیر مناسبات پول نشده است. در آن از امثال نیکبخت و سیاوش اکبرپور خبری نیست. نه مربی جاهل مسلکی مانند قلعه نوعی دارد و نه شومن مرموزی مانند فیروز. هنوز مناسبات خانی و سلطانی درش وارد نشده است. مدیران اش کمتر آدم هایی مانند فتح الله زاده و مصطفوی اند و در برنامه ی نود خبری از آن ها نیست. نوع بازی شان هم نشان می دهد که برخلاف فوتبالیست هایی نُنُر زیاد تمرین می کنند. با این احوال حیف شد که باخت... حیف.

5- الف) ایل سان گوک مرد بزرگی بود. نیکوکار و خداترس. مهربان و با مرام. اهل مدارا و تساهل. با دشمنانش با تسامح رفتار می کرد و در هنگام سیلی خوردن، گونه ی دیگرش را هم پیشکش می کرد. اهل ریا و تزویر نبود. خم به ابرو نمی آورد. غر نمی زد و نمی نالید. اهل نصیحت و زبان آوری بزرگ که از طریق حرف و نصیحت دشمنان را به راه راست هدایت می کرد و چه سختی ها که نکشید و چه زندان ها و مرد میدان باقی ماند. خلاصه کار او کاری عجب بود و واقعات غرایب که خاص، اورا بود...
ب) زنده یاد آقاسی در یکی از کنسرت های خارج از کشورش برای دعوت از یک رقصنده برای حضور در صحنه می خواند: من می خونم اینا می زنن تو هم بیا نم نمک برقص تو این بزم ما.
ج) حال مقایسه کنید با ایل سان گوک وطنی که: میام ... نه نمیام ... نه تو رو خدا!    

نوشته شده در پنجشنبه 25 مهر1387ساعت 3:40 توسط محمدرضا جعفری| |

بعد از بستن تعطیلی شرق به همان دلیل که خیلی ها از آوردن نام اش هم می هراسند جریانی شکل گرفته است در دفاع از خودسانسوری و سانسور.گویی مسئله نه بستن شرق و هر نشریه و رسانه ی دیگر که بهانه دادن به حاکمان در تسریع روند توقیف است.مسئله این نیست که به هر بهانه ای هر روز پیش پا افتاده تر حکم تعطیلی صادر می شود که این روزها برای عده ای نفس بهانه دادن مهم شده است و همه یک صدا به دادن چنین بهانه ای ایراد گرفته اند.آن چه که در این جریان اتفاق افتاده کنار آمدن با شرایط موجود است.کنار آمدن با سانسور و پذیرفتن این امر به مثابه ی امری غیر قابل تغییر. در اکثر مطالبی که در این مورد نوشته شده است این موضوع اصلی به کناری نهاده شده است.نفس توقیف مطبوعات به میان نیامده.کسی تیغ حمله ی خود را متوجه ی توقیف کننده گان نکرده است و کسی این مهم را یادآور نشده که یکی از اصلی ترین موضوعات این روزهای ما سانسور است و شکل درونی شده ی آن : خودسانسوری.همین توجه به بهانه هاست که باعث شده وضعیت به چنان درجه ای برسد که روز به روز بهانه ها کوچک تر و سخیف تر شوند و چنان مبهم که هر خط و یادداشتی را و هر موضوعی را در بر می گیرد.تئقیف کننده گان به مراد خود رسیده اند.بی آن که نگاهی متوجه شان شود کار خود کرده اند و در گوشه ای به قلم فرسایی هایی می نگرند که مصاحبه کننده و مصاحبه شونده را آماج خود قرار داده اند.تن دادن به وضعیت موجود به بهانه ی حفظ روزنامه آشکارا نشان دهنده ی عقیده ای است که تنها در آستانه ی انتخابات حیات خود را می جوید و حیات خود را در کنار آمدن با همین شرایطی می بیند که در سایه ی پذیرفتن و تن دادن به الزامات اش قدرت را به ارمغان می آورد غافل از این که این تیغ گردن های دیگر را هم خواهد برید...      

نوشته شده در چهارشنبه 24 مرداد1386ساعت 19:29 توسط محمدرضا جعفری| |
۱- بنا به عادت و با آگاهی از خطر نهفته در آن گوشی همراه را در دست و دور انگشت می چرخاندم که دزدی آمد و برد...

۲- عادت - عادت به دست گرفتن- به دست گرفتن همه چیز. همه چیز را چرخاندن.بازیچه کردن.دور دست پیچیدن-با انگشت تاب دادن و دانستن این که باید مواظب بود.باید دست برداشت از این عادت- باید مراقب بود- شهر امن نیست.
عذاب- عذاب دانستن- آگاهی از وقوع اتفاق و عمل نکردن.دانستن و بی اعتنا بودن.تن دادن به عادت و پس زدن آگاهی و بی خیال همه چی شدن.آگاهی را دزدیدن.شهر امن نیست.
قرار نیست چیزی در دست بماند و بماند و ...بماند.
قرار نیست چیزی در دست بچرخد و بچرخد و... بماند.
قرار هیچ کس هم نیست که چیزی که در دست هست و می چرخد را ببیند و کاری نکند.
قرار شده است که از کف دست همه چی زده شود.چیزی در هوا چرخان- چیزی در کف دست چسبان- مایه ای-بازیچه ای- مالی.قرار شهر ما جز این نیست:هر چه در دست است نمی ماند. 
آگاهی از این و تن دادن به عادت و از کف دادن- ربوده شدن . در شهر ما دیگری خودی است- چنان که دست اش- چنان که جیب اش.هرکس چنان خود را تعریف می کند که در دیگری هم جا می گیرد.در لباس اش در دست اش در خانه اش. و این چنان گسترده می شود که در فکرش اندیشه اش. یکی دست ات را می زند و یکی جیب ات را و دیگری خانه ات را جارو می کند. و همه فکرت را اندیشه ات را - هم دست کاری می کنند هم می زنند هم جارو می کنند...گاه می کشند.
هیچ حوزه ای تعریف شده نیست.همه با هم برادرند ـ ونه حتا خواهر دوست رفیق ـ در جیب ها و نگاه از نگاه می دزدند.کمر خم می کنند همه برای دیگری - دیگری بزرگ و کله ها را محض قشنگی با سشوار اتو می زنند و خوب می دانند که  شهر امن نیست برای هیچ کس.  

نوشته شده در شنبه 1 اردیبهشت1386ساعت 17:31 توسط محمدرضا جعفری| |

امروز هوس کردم بی خود چیز بنویسم و بی خود و الکی فشار بیاورم بر کلیدهای کیبورد و هرچی که درآمد نه آن چنان الکی خواهد بود و نه آن چنان بی معنی_مثل همین زندگی که می کنیم_ و هرچه که باشد باز ربطی دارد با آن چه که سفتاسفت برمان گرفته است.اما نه می شود بی پیش زمینه چیزی نوشت و نه آن چه که می گذرد لحظه ای ذهن را وامی نهد تا نوشته شود آن چه که خطی از پیش نگرفته است. اما نمی شود...

از بد حادثه یا اجبار سرگرمی نشستم پای سریال« یانگوم» و سردرآوردن ازاین که این ها کی اند و ماجرا چیست . پاسخ درآمد که این ها بانوهای دربارند و من شاخ که دربار چه قدر بانو باید داشته باشد و چه بانوهای خوبی آن هم در آشپزخانه و سربه تعظیم و بله چشم گو.اما آن وسط چیزی بود که توی چشم می زد و ماجرا را علی رغم تاکید بر بانو بودن لو می داد.روابطی که در قصر می گذشت حاکی از نوع کار- فعالیت و وظیفه ای بود که نمی توانست مصداق بانو باشد با تصور و مدلولی که برای این لغت فرض شده است.به هر حال به نظر می رسد تصمیم گیران سیمای ج ا بنا به مصلحت تصمیم گرفته اند که این کلفتان و کنیزان درباری را به درجه ی رفیع بانو مفتخر کنند . چرا؟ این کار البته با تصویری که سریال و سازنده گان کره ای آن ارائه می دهند سازگار است.این کنیزبانوها از زندگی خود راضی اند- غر نمی زنند- با جان و دل خدمت می کنند - تعظیم می کنند-به فکر سلامتی اربابان هستند- به خود سختی می دهند تا چیز یاد بگیرند و بهتر خدمت کنند-غذاهای خوش مزه می پزند تا ارباب برای لحظه ای حتا لذت برد و به زندگی خود راضی اند و تنها به واسطه ی خصلت زنانه ی خود- آن چه که فیلم می گوید- توطئه می چینند و  زیرآب هم را می زنند.این کنیزبانوهای خوش چهره از بچه گی تعلیم می بینند تا آداب اطاعت و خدمت را به خوبی بیاموزند و در این بین قهرمان سریال یانگم خانم است که دمش گرم و سرش خوش باد. سازنده گان تمام تلاش خود را در ارائه ی تصویری مطلوب از جامعه و وضعیت دربار آن زمان ـو این زمان؟ـ  به کار می گیرند و از این رهگذر بر هرچه که رفته است مهر تایید می زنند.تلاش برای تحکیم و زیبا نمودن جامعه ای طبقاتی ـ ارباب رعیتی ـ در این سریال با استفاده از مولفه های رمانتیک و احساسی به شدت کارکردی این زمانی می گیرد و دربست به خدمت ساختاری می آید که از پس این طبقه بندی منافع خود را می جوید.دستگاه های ایدئولوژیک کار را به جایی می رسانند که بیینده گان خود با اشتیاق و میل و رضا تن به وضعیت موجود دهند و اعتراضی نداشته باشند.تاریخی بودن این مجموعه ها این باور را می قبولاند که تا بوده همین بوده و کاری نمی شود کرد.تزیینی کردن تاریخ و پیراستن اش ازتمام اتفاقات و وقایع آن به کار می آید تا تاریخ هم درتضاد با ماهیت واقعی خود به یاری اهداف ایدئولوژیکی بیاید که منافع طبقات ارباب حاکم را تامین می کنند.سیمای ج ا اما کار را تمام می کند با تغییر دال مدلولی دیگر را به ذهن می آورد که در پس اش همان می رود که تا قبل بود اما این بار به چشم نمی آید و این بانو ها و قهرمان شان یانگوم قلب ها را تسخیر می کنند.
 در این سریال هیچ کس اعتراضی به هیچ چی ندارد.زندگی در امن و امان  است و انسان های سعادت مند به پاس نعمت هایی که ارباب ارزانی شان داشته به سجده می افتند و شاکرند.اما قضیه درست در جای دیگر است.آن جا که به تصویر کشیده نمی شود پشت قاب تصویر و همان حوالی.زندگی های که پنهان مانده اند .زندگی واقعی که در جریان است .درست جایی که چنان وضعیتی حاکم است که مردم دختران شان را به دربار می فرستند تا از شر وضعیتی خلاص شوند که اگر چه از مرگ بهتر است اما روزی هزار بار مردن است.فقر و تنگ دستی و ستمی که ارباب و زمین دار و مالک بیداد می کنند و تنها راه خلاصی در جایی مثل ایران فروش دختران بوده است و یا سربه نیست کردن شان و آن جا به کنیزی فرستادن و راهی دربار کردن شان.
دربارها همیشه جدای از زندگی مردم بوده اند با دیوارها و باروها.فاصله ای که هست لازم بوده است.بیرون ربطی به داخل ندارد.عبد و عبید و بنده هر چه هست مال ارباب و حاکم است وزندگی دیگران مهم نیست.این سریال این فاصله را نادیده می گیرد و زندگی خوشگل دربار را تعمیم می دهد به هرجا و هر زمان. و با این تحریف و امثال آن همه چی مسخره است همه چی.بانو...چه لفظ مسخره ا ی.  

نوشته شده در یکشنبه 20 اسفند1385ساعت 12:40 توسط محمدرضا جعفری| |

مدت هاست که می خواستم در مورد کمپین یک میلیون امضا چیزی  مفصل تر از این یادداشت سردستی بنویسم در نقد آن و در خصلت مایوسانه ای که دارد.چرا که اگرچه اقدامی است در راستای احقاق حق زنان و کنشی آزادی خواهانه اما بیش از همه ناشی از سرخورده گی و یاس از تغییر شرایطی است که که مستوجب نادیده گرفتن و تضییع حقوق زنان شده است.در واقع فکر می کنم که بدون تغییر در ساختار سیاسی هرگونه امکان تغییر مثبت در وضعیت انسانی مردمان این سرزمین وجود ندارد و با توجه به رابطه ای که موارد و موضوعات مختلف در ساختاری این چنین با هم دارند و پیوسته گی این موضوعات و گره خوردن آن با منافع طبقه ی حاکمه و لزوم حفظ اقتدار این طبقه بر کل جامعه نمی توان دل به تغییری موضعی و کوتاه آمدن در موردی خاص ـ این جا حقوق زنان ـ داشت.این حرکت اما در حالتی می تواند مفید باشد که با دیگر جنبش های آزادی خواهانه هم-بسته و هم-آهنگ و در راستای اهدافی واحد و البته با تاکتیک های متفاوت و متنوع عرصه کنشگری خود را افزایش دهد در غیر این صورت نه تنها امیدی به برآورده شدن هدف های اولیه نمی توان داشت که می تواند در روندی فرسایشی به یاس و از دست دادن امکانات هم منجر شود.نکته ی مثبت کمپین اما در جنبه ی عملی آن است که سوای از نقد مکتوب و شعار و بیانیه به کنش روی آورده اند و مبارزه ی خود را در عرصه ای فراخ و در مواجهه با شرایط مادی و در پیوند با آن ادامه می دهند.این جدا از دستیابی یا عدم رسیدن به نتایج ملموس خود به زنده بودن جنبش های آزادی خواهانه و  شکل گیری- انسجام- پویایی کمک خواهد کرد.کمپین مبارزه ای عملی است.چه آن را حرکتی بورژایی بدانیم و چه آن را از پیش شکست خورده و این خود نکته ای است که فعالان سیاسی دیگر باید به آن توجه داشته باشند.تعیین اهدافی خاص و برنامه ریزی و حرکت در جهت آن اهداف و گسترش حوزه ی فعالیت و کشاندن آن به بطن جامعه و درگیر کردن ابژه های ستم با موضوع و آگاهی رسانی و حرکت مرحله مرحله با اهدافی جدید نکته هایی است قابل توجه. چنان که جنبش کارگری نیز چنین روندی را در پیش گرفته است با نگاهی به کل و با قرار دادن چند موضوع خاص در مبدا  به سمت کلیتی خیز برمی دارد که خود عامل تثبیت شرایط ناعادلانه  است.جنبش کارگری خود را محدود به تغییر قوانین ندانسته است و از این رو خود را محدود به دایره ای خودساخته نکرده است و در مبارزات خود که مدت هاست به شکلی گسترده در حال انجام است شیوه ی تولید و روابط مالکانه  را در سیبل خود قرار داده است و در همین راستا حرکت هم می کند.این وسط اما جنبش دانشجویی بیشتر به سمت فضای نمادین قدم برداشته و از تبدیل نظرات و تئوری ها و نقد خود به شرایط و ساختار موجود به نیروی مادی و مبارزات سازمان یافته و متشکل عاجز بوده است.آشفته گی این جنبش و پراکنده گی آن به آن خصلتی واکنشگر بخشیده است که جز اهدافی کلی و چوب زدن به کلیت از حرکت به سمت تغییر و برآوردن نیازها و اهداف خود باز مانده است و مبارزات پرشور و پرهزینه ی خود را تنها در فضای نمادین و البته به شکلی نمادین انجام داده که البته با سخت تر شدن شرایط امکانات گذشته ی خود را نیز از دست داده است.جنبش دانشجویی که به نظرم در تحلیل شرایط و توجه به واقعیات مادی درست عمل کرده در تحقق خواست های خود و حرکت به سمت اهدافی مرحله ای به نتیجه ای نرسیده است.مهم داد زدن و شعار دادن نیست .و از این جنبه بخشی از صحبت های بابک احمدی با روز می تواند جالب باشد: 
بگذاريد كمپين را ليبرالي بخوانند. من به عنوان يك ليبرال از اين برچسب نگراني ندارم‌. سوسيال‌دمكراسي و احزاب سبز اروپايي سرانجام در حاشيه‌ي امن ليبراليسم جاي گرفته و با پذيرش اولويت آزادي و حقوق دمكراتيك مبارزه‌اي مسالمت‌آميز و غيرخشن را در راه برابري بيش‌تر به پيش مي‌برند. اين يگانه شكل دمكراتيك تحقق آرمان‌هاي سوسياليستي است‌. بقيه‌ي گرايش‌هاي چپ‌گرا سرانجام جايي مخالفت خود را با آزادي با زدن برچسب «دمكراسي ليبرالي‌» به آن آشكار خواهند كرد. كساني كه به فعالان كمپين ايراد مي‌گيرند كه چرا برنامه‌اي بورژوايي را اجرا مي‌كنند لطفاً زحمت بكشند و به ما بگويند كه برنامه‌ي پرولتري در تقابل با آن برنامه‌ي بورژوايي چيست و كجاست‌. در ضمن به ما بگويند كه كدام مبارزه‌ي وسيع اجتماعي را براي دست‌يابي به حقوق برابر زنان و مردان بر اساس سياست‌ها و برنامه‌هاي كارگري سازمان داده‌اند. خيلي آسان است كه گوشه‌اي بنشينند و با ادعاي جهان‌بيني پرولتري مبارزه‌ي به راستي موجود را به عنوان خواست حداقلي نفي كنند، و اگر زني از آنان بپرسد كه خواست حداكثري را چگونه برآورده خواهند كرد پاسخ بدهند «روزي كه ديكتاتوري پرولتاريا را بسازيم‌»، و در برابر اين ايراد هم که در شكل‌هاي به راستي موجود آن ديكتاتوري حقي به كسي و به زني داده نشده و برابري اجتماعي در اردوگاه‌هاي كار اجباري شكل گرفته هشدار بدهند كه «خانم جان‌! شما اسير تبليغات بورژوايي شده‌ايد».

آنان از تكرار اين نظر كه ستم جنسي نتيجه‌ي ساختارهاي اجتماعي جوامع طبقاتي است نتيجه مي‌گيرند كه زنان بايد مبارزه‌ي خود براي كسب حقوق برابر را متوقف كنند و به صفوف احزاب پرولتري بپيوندند، كه البته در جامعه‌ي ما احزابي ناموجودند و همواره در محفل‌هايي چندنفره در حال شكل‌گيري و در همان زمان در حال انشعاب هستند! اما كساني كه چنين نظري را پيش مي‌كشند چگونه منكر تفاوت وضعيت زنان در جوامع طبقاتي مختلف مي‌شوند؟ آيا وضع زنان سوئد و زنان عربستان سعودي با هم فرق دارد يا نه‌؟ خود حضرات (كه بيش‌تر هم مرد هستند) اگر زن بودند ترجيح مي‌دادند در كدام يك از اين دو كشور زندگي و كار كنند؟ هم‌چنان كه اظهار فضل مي‌كنند كه اين هر دو جوامعي طبقاتي‌اند و درنتيجه «مساله‌ي زن‌» به طور ريشه‌اي در آن‌ها حل نشده‌، كدام را انتخاب مي‌كردند؟ آيا واقعاً معتقدند كه وضعيت زنان در اين دو كشور «تفاوت محسوسي با هم ندارند»؟ در اين صورت بايد گفت كه نه فقط قوه‌ي عقلي بلكه قوه‌ي حسي آقايان هم مشكل دارد.

نوشته شده در سه شنبه 8 اسفند1385ساعت 10:57 توسط محمدرضا جعفری| |

وزیر علوم کذاب نیست منکر است.او دراین مورد خاص دروغ نمی گوید بل که از کنار امری رد می شود بدون آن که به روی خود بیاورد.او می گوید بر طبق قانون یک و دو ستاره داریم که داریم ،اما باز بنا به قانونی که خودش می گوید سه ستاره نداریم .بحث درست این جاست.او منکر این نام می شود_سه ستاره بودن_ بی آن که در مورد افرادی که مصداق آن اند حرفی بزند. او زیرکانه از پاسخ به شواهد موجود که همان ثبت نام نشده گان واقعی اند سر باز می زند و توان خود را معطوف به این می کند که ثابت کند در قانون چیزی به اسم سه ستاره نداریم.همین. پس این ها که ثبت نام نشده اند چه؟ هیچی!او چیزی نمی گوید فقط فضا را شلوغ می کند تا از گفتن از نکته ی اصلی رها شود.چیزی که پاشنه ی آشیل اوست. تازه او برای فرار از هرقسم پاسخگویی فرافکنی هم می کند. این که در دوره ی خاتمی هم ستاره بوده است_امری که این بار درست می گوید_ پس باید یقه ی خاتمی را چسبید،پس تو چی؟ در واقع او از خصلت نمادین ترکیب دانشجوی سه ستاره استفاده می کند تا مدلول آن را انکار کند بی آن که مستقیمن به خود مدلول بپردازد. این جاست که باید دال و مدلول را یکی کرد. باید تاکید را گذاشت بر دانشجوی ثبت نام نشده،کسانی که نه امری نمادین که شخصیت هایی واقعی اند.این ترکیب به هیچ مدلولی اشاره ندارد جز خودش . و این بار با پرسش از وزیر او  در برابر انسان های زنده قرار می گیرد که هرچشم کم سویی می تواند آن را ببیند.

نوشته شده در دوشنبه 11 دی1385ساعت 11:7 توسط محمدرضا جعفری| |

۱- این جا اهواز است دانشگاه شهید چمران.دانشگاهی که ریاست اش بی دردسرترین رییس دانشگاه های ایران است:شورای صنفی اش به مناسبت روز دانشجو مسابقه ی آشپزی برگزار می کند و انجمن اش مدت هاست که به « نیک نامی » می زید.
و این بیش از آن که محصول دولت مهروز باشد نتیجه ی اقدامات مدیریت مشارکتی سابق است که برای دمی بیش تر ماندن به هر خفتی تن داد و البته نماند. 

۲- غرور ملی برایم نمانده است.از بس که باختیم و حسرت طلاهای دیگران را خوردیم.در جهانی که هرکشور برای مطرح شدن و سری درآوردن و به حساب آمدن به ورزش روی می آوردند و سرمایه گذاری می کنندـمانند چین و کوبا و شوروی سابق و آلمان نازی در المپیک مونیخ ـ  جیب های مسئولان ما هیچ وقت از بودجه های ورزشی پر نمی شود که نمی شود .  برای مطرح شدن اما راه های دیگری پیدا می شود .هارت و پورت ها هم فقط مصرف داخلی دارند و زورشان فقط ... آن وقت مثل آب خوردن حق ورزشکاران را می خورند و یکی از آن همه همراه تیم های ورزشی نیست که کاری بکند.بیچاره بی باک و اشک های بی کسی اش.این « صحنه  » ها دیدن دارد.

۳-پینوشه هم مرد.پینوشه یادآور شعار ایران شیلی نمیشه.پینوشه مرد و ایران هم دست کمی ندارد از آن چیزی که شعار می گفت.

۴-مراسم دانشگاه زنده است با جمعیتی نزدیک به دوهزار نفر ئر دانشگاه تهران و با حضور گسترده ی نیروهای انتظامی و امنیتی و لباس شخصی ها برگزار شد.خیابان های منتهی به دانشگاه تهران مسدود شده بودند و برای کورکردن دید مردم اتوبوس هایی به ردیف بیرون نرده ها قرار گرفته بودند.دانشجويان با خود پلاكاردهاي قرمز رنگی حمل مي كردند كه بر روي آنها جملاتي ازقبيل "در راه آزادي جز زنجيرهامان چيزي براي از دست دادن نداريم"، "اسانلو، زرافشان آزاد بايد گردند"، "كردستان، گورستان فاشيسم"، "از آسمان دانشگاه گر تير فتنه بارد، جنبش ادامه دارد"، "گزينش دانشجو ملغي بايد گردد"، "بر سينه دانشجو، ستاره افتخار است"، "بر پا خيز از جا كن بناي كاخ دشمن"، "مرگ بر استبداد"، "دانشجو مي‌ميرد ذلت نمي‌پذيرد" و... ديده مي شد.

                                     

۵- کانون نویسنده گان ایران در پیامی که به مناسبت سالگرد قتل محمد مختاری و محمد جعفر پوینده بر سر مزارشان زير عنوان «گرامى باد ياد جان‌باختگان راه آزادى، محمد مختارى و محمدجعفر پوينده، خوانده شد آورده است: ”ما هرگز از دادخواهى دست نخواهيم كشيد و خواهان رسيدگى به همه‌ى پرونده‌هاى قتل‌هاى بيش از دو دهه‌ى اخير در دادگاهى صالح و علنى و برچيدن همه‌ى اشكال سانسور و سركوب هستيم.

۶-  عطریانفر، عضو شورای مرکزی حزب کارگزاران سازندگی در اعتراض شدید به احمدی نژاد گفت: دانشگاه خانه داشجو است و لانه قدرت نیست. دانشگاه ابزاری برای تحکم بخشی صاحبان قدرت نیست.
وی با اشاره به حادثه ای تاریخی در زمان حیات پیامبر اکرم(ص)که فردی در خانه همسایه خود درختی کاشته بود و هر روز به بهانه سرکشی به درخت اسباب مزاحمت همسایه خود را فراهم می کرد افزود:پیامبر دستور داد درخت را بکنید و بیرون بیاندازید.این به صراحت این نکته را می رساند که سیره پیامبر هیچ ضرری را به رسمیت نمی شناسد.وی با مخاطب قرار دادن احمدی نژاد در سخنان خود گفت:احمدی نژاد با اجازه چه کسی وارد دانشگاه که خانه دانشجوست شده است؟با کدام مجوز شرعی و قانونی در خانه همسایه و با مقدمات امنیتی و وارد کردن افراد همفکر قلب دانشجویان امیرکبیری را جریحه دار کند؟حضور این آقا این علامت سئوال جدی را دارد که گویا وی به دنبال دامن زدن به توهمات خود است و می خواهد غرور خود را اثبات نموده و میخ خود را در دانشگاه بکوبد.
عطریانفر افزود :هیچ اشکالی ندارد و خدا هم می پسندد به کسی که ظلم شده است صدای خود را برای دادخواهی بلند کند.
وی در پایان افزود:حضور دیروز احمدی نژاد در پلی تکنیک نه مشروع است ،نه مطلوب است و نه قابل دفاع.احمدی نژاد باید از دانشگاه و دانشجویان عذر خواهی کند.

علی عزیزی، نائب دبیر انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه صنعتی امیرکبیر در اعتراض به سخنان میردامادی، دبیر کل جبهه مشارکت خطاب به رمضانزاده گفت:میردامادی، دبیر کل حزب شما همنوا با تحلیلهای امنیتی عمل دانشجویان را تقبیح نمود و شکوری راد با غرض ورزی نسبت به جنبش دانشجویی و کینه ورزی نسبت به انجمن اسلامی پلی تکنیک گفته است که این عمل از نظر قانونی و اخلاقی توهین به رئیس جمهور منتخب مردم است. این در حالی است که کاری که ما کردیم رساندن صدای اعتراضمان به گوش عموم مردم و شکستن تابوی هورا کشیدن برای احمدی نژاد بود.
رمضانزاده در پاسخ به سخنان نائب دبیر انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه صنعتی امیرکبیر گفت: ما با شما مواضع مشترکی داریم و در اصول به هم نزدیکیم، در جزئیات نیز می توانیم با یکدیگر کنار بیاییم. من به نمایندگی از حزب مشارکت ار دانشجویان دانشگاه صنعتی امیرکبیر عذرخواهی می کنم.
در ادامه ابطحی عضو شورای مرکزی مجمع روحانیون مبارز نیز افزود: من بطور مرتب و پیوسته اخبار و اتفاقات دیروز را از اینترنت پیگیری می کردم. به نظرم می اید میردامادی قدری در اظهار نظر خود نسبت به اعتراضات دانشجویان به رئیس جمهور شتابزده عمل کرد.
دکتر نجفی در رابطه با اتفاق دیروز و موضع گیری میردامادی، دبیر کل مشارکت که اعتراض دانشجویان را به رئیس جمهور تقبیح نموده بود افزود: سخنان میردامادی، موضع شخصی وی و جبهه مشارکت است و ما این را رد می کنیم. اعتراض دانشجویان، نتیجه عملکرد نادرست وزارت علوم است.
خبرنگار خبرنامه امیرکبیر در این حین افزود: "در حالیکه دیروز احمدی نژاد دانشجویان را عامل استکبار، وابسته به آمریکا و عده ای دانشجونما خوانده بود، موضع گیری میردامادی به نوعی چراغ سبز دادن به نیروهای امنیتی برای برخورد با دانشجویان تلقی می شود."

۷- این جا اهواز است.انتخابات خبره گان.علی فلاحیان بر در و دیوار.

نوشته شده در سه شنبه 21 آذر1385ساعت 14:32 توسط محمدرضا جعفری| |

۱- راست اش مدت هاست می خواهم چیزی بنویسم ولی همین که صفحه را باز می کنم و تا آماده بشوم که جمله ی اول را بنویسم چند خبر می خوانم و درگیر ادامه ی خبرها . مسایل پیرامونی آن یک هو زده می شوم به این که چه بنویسم در این وانفسا و از چه بنویسم و می پرسم از خودم که چه فایده و مگر می شود به همه ی این ها رسید و از همه شان نوشت و تمام آن چه برمان می رود را نادیده گرفت و فقط پرداخت به بخشی و خبری و موضوعی .وامی روم.خیره می مانم به صفحه ی سفید مانیتور که انگار منتظر مانده تا فقط سیاه شود.این وبلاگ هم دردسری شده.مثل زندگی ای که نه می شود ادامه داد و نه می شود از ترس مهریه طلاق داد.فقط ادامه دادن است و هم خوابی از سر اجبار فیزیولوژیک.من و وبلاگ این طوریم.من با خودم .با شباویز و حالا مدت هاست که شباویز را ننوشته ام.دست ام به نوشتن که نمی رود فقط دوره می کنم خبرهای هر روزه را و به این فکر پرت مجال می دهم که کاوه ای نیست کاش اسکندری پیدا شود.فکری پوچ و خام و ناشی از ناامیدی و بی حاصلی هرکار و گفتار.

۲- این اما نه همه ی ماجراست.ماجرا از سمتی دیگر آب می خورد.گاه فکر می کنم این به هم ریخته گی و پریشانی روزگار و چندسویه گی را فقط هنر است که می تواند بیان کند.تصویر کند و در چندسویه گی و همه سویه گی اش و زیرو بن اش به میان آورد و مخاطب را در فضایی قرار دهد که همه ی آن چه که تجربه کرده و می کند را و همه ی خاطر و خاطره هایش را پیرامون اش و گرداگردش ببیند و حس کند.ورنه هنر هم چیزی بی بو بی خاصیت و عقیم می شود و چیزی در حد پر کردن عریضه.

۳- اما باز این همه ی ماجرا نیست.که هنر هم راهی به هیچ کجا می تواند نگشاید.باید به نقد نشست.نقد همه جانبه ی همه ظواهر زندگی و ارکان جامعه ی موجود.باید تک تک پدیده ها و اتفاقات را در یکه بودن شان و نیز در روابط شان با کلی که در آن قرار گرفته و در ارتباط اند سنجید و به گند کشید و از دل آن به چیزی دیگر دل خوش داشت.

۴- که چه؟ اصلا به چه کار می آید این همه.به چه کار جز ایجاد این تصور موهوم که کاری هست و چاره ای و از دست من هم کاری بر می آید.این همه وبلاگ که می نویسند.

۵ - همین فیلم زهره را در نظر بگیرید.عده ای از سر خیرخواهی به تقلا افتاده اند که لکه از دامان بازیگر پاک کنند و این ننگ را بزدایند که نه بابا خودش نبود شبیه اش بود که مثلا اگر بر فرض محال خودش باشد زمین به آسمان خواهد چسبید و چه که نخواهد شد.موضوع دقیقا همین هایی هستند که گاه حتا به صورت علمی خواستند ثابت کنند که زهره زهره نیست و یکی دیگر است و چون آن یکی دیگر را نمی شناسیم و بازیگر نیست پس قضیه حل می شود.و این وسط اما فقط خود زهره است که تمام حق انسانی اش نادیده گرفته می شود آن هم  از جانب طرفداران اش.اما این قضیه اصلی نیست که در همه جا هنرپیشه ها و خواننده ها و ورزشکاران زندگی خصوصی شان را همه دنبال می کنند و عکس و فیلم های پورنو شان را تعقیب.که قضیه در ایران گسترده گی پخش فیلم های کاملا شخصی از هر چیز شخصی است:جشن تولد مراسم عروسی و ... این مسئله ی اصلی است...

۶- تا بعد...

نوشته شده در شنبه 4 آذر1385ساعت 8:56 توسط محمدرضا جعفری| |

در فاصله بین این دو پست، منتظر نظر آقای رحیمی بودم که متن قبل خطاب به ایشان نوشته شده بود.تا پاسخ ایشان و احتمالا ادامه ی این بحث یا شروع بحثی دیگر، نظر آقای کاظم را که تذکری است بر شبه جمله ای از متن پیش به همراه  پاسخ من یک جا می خوانیم:  

آقای جعفری عزیز سلام
شما در جواب به آقای رحیمی مواردی را مطرح کردید که هر کدام از آنها جای بحث دارد . اما به نکته مهمی اشاره کردید که بنده با 53 سال سن و 3بار دوره مجموعه آثار لنین تا به حال به آن بر نخورده ام. آقای جعفری عزیز جمله هدف وسیله را توجیه میکند معروف ترینجمله نیکولو ماکیاولی فیلسوف ایتالیایی است نه از لنین.
اما در مورد عمل لنین در طول 31 سال مبارزه (1883-1924) لطف کنید برای ما روشن کنید که کی ودر چه مقطع زمانی ایشان هدف را مهمترین وسیله برای عمل به کار برده اند . اشکال پیروان جوان و بی تجربه ی 2 خرداد و دفتر تحکیم وحدت ئر این است که به خودشان زحمت نداده اند 4 صفحه از تاریخ معاصر جهان و ایران را مطالعه کنند که در یک چنین تریبون علنی چنین اشتباهات شرم آوری را مرتکب نشوند
پسر جوانم کمی برو مطالعه بکن بهتر از این است که در مباحثی درگیر شوی که به مورد تمسخر قرار گرفتند منجر شود . چون می دانم که رهبران فکری شما چیزی برای افزایش معلومات شما به جا نگذاشته اند شما پسر خوبم را راهنمایی میکنم
اول بروید و نگاهی به تاریخ جهان نهرو را مطالعه کنید و بعد از آن تاریخ مشروطیت ایران نوشته احمد کسروی و همچنین اگر ناراحت نمی شوید و به شما بر نمیخورد آثار لنین را مطالعه کنید و بعد لنین را متهم کنید پسرم موفق باشی.


مرسی.ببخشید شرمنده ام شرمنده شدم.من با این یه کم سن و سواد پا روی دم بزرگ ترها گذاشتم.ببخشید.توبه.لنین و من!شرم آوره.خجالت داره پسره ی بی حیا.

همیشه باید مواظب بود در مورد اسطورها و کسانی که نقش پدرخوانده و مراد را خواسته یا ناخواسته ، تاریخ با نام شان عجین کرده با احتیاط و تاحد امکان از موضع پذیرش و اثباتی سخن گفت و آهسته از کنار نام شان گذشت.چه که با مدعیان چپ طرف باشی و بخواهی چیزی خلاف موضع شان و باور جزمی شان بیان کنی و آن وقت خر بیار و باقلا بار کن.چیزی که در متن کوتاه شما به چشم می خورد علاقه ی شدید به ایفای چنین نقشی است.تکرار سه بار کلمه ی پسرم و دوبار کلمه ی جوان و یک بار بی تجربه در کنار ذکر   سن تان (که لابد خیلی است و چون خیلی است پس بحث شما جای چون و چرا نباید داشته باشد،بنا بر  سنت قشنگ مان) و نیز جمله ی « چون رهبران فکری شما... راهنمایی می کنم» نشان از علاقه ای است که بزرگ ترها به ایفای نقشی فراتراز توان و معلومات، تنها به صرف سن زیاد ونیاز به پذیرفته  و تایید شدن دارند.. ازامری که بزرگ تران شان از ایشان انتظار داشته اند.اما بنا بر همان مثل معروف که پیر در خشت خام می بیند،شما از سه کلمه درون پرانتز من_برفرض که اشتباه هم باشد_چنان نتایجی گرفته اید :که در خشت خام نوشته است که باید تاریخ فلان بخوانی و کتاب فلان و چند کتاب دیگر که احتمالا حضور ذهن  نداشته اید پدرم.این که  تاریخ مشروطیت چه ربطی به جمله ی من دارد بماند.

 از متن شما می توان ایرادات نگارشی آشکار _که البته با خواندن این همه کتاب و مخصوصا سه بار دوره ی آثار لنین بعید می نماید_گرفت. اما به احترام سن،می گذرم.این که سریع از هر موضوعی  می توان سوء استفاده کرد در متن شما مشهود است.تاختن به دفتر تحکیم وحدت که مدت هاست سهل ترین هدفی است که از راست و مشارکت و مدعیان چپ (نه صادق ترین شان) همه برسرش می بارند .در کنار اشتباهات دفتر تحکیم،شاید  به حکم همان بی تجربه گی می توان اشتباهات تاریخی و تاریخ ساز چپ در جریان انقلاب 57 را نیز بازگو کرد.اشتباهاتی که به حساب بی تجربه گی  نمی شود گذارد.اما از آن گذشته است و گذشته اند و یادش نمی کنیم- با احترام به شهیدان و در بندبوده گان مبارز_دامان چپ هم آن قدر از اشتباه پاک نیست که امروز بی هوا به تخطئه ی تحکیم روی آورده اید.تاریخ آن چه این روزها به فحش ناموسی بدل شده_دوم خرداد و آن چه این سال ها گذشته است بر نقش پررنگ تحکیم دلالت دارد و البته با اشتباه ها و گاه خیانت ها.یادمان نرود حضور اندیشمندان و سیاسیون چپ به واسطه ی انجمن های اسلامی  و امکان گسترش دیدگاه های چپگرایانه در محیط دانشگاه ها را_. تحکیم هیچ گاه از نیروهای چپ اندیش خالی نبوده است مثال هم فراوان است .امری که به یکی از موارد اتهامی از سوی برادران مشارکت بدل شده است _.اما نیروهای بیرون باید اعلام کنند در این سال ها چه کرده اند و کجا بوده اند و از چه توبره و آخوری می خورده اند و فعالیتی هم که کرده اند بری از اشتباه  بوده است یا نه؟هر چه هست به پای همه است.بی خود جانماز آب نکشیم.

و اما مسئله ی مورد تمسخر شما و شرم من و دم دست ترین منبعی که الان دارم  بدون هیچ مناقشه ای :

« بلشوویک ها از اول آدم کش بودند.لنین از آغاز،از همان سال1903 ابن الوقت بود.از همان موقع در دعوایش با منشوویک ها در جلسه ی باز پرسی خود حزب سوسیال دموکرات روسیه رسما اعلام کرده بود من حق دارم از هر روشی برای کوبیدن مخالفانم استفاده کنم ،وقتی به این نتیجه رسیدم که حقیقت این است و این نفع پرولتاریاست حتی از پاپوش دوختن و لجن پراکنی هم برای کوباندن طرف مقابل استفاده می کنم. خود تروتسکی هم در سرکوب کرونشتات دست داشت... بلشویسم از ابتدا یک جنبش سرکوبگر بود. این ها از اول خودشان مجلس موسسان را به طرز غیرقانونی منحل کردند.آن چیزی که به نام انقلاب اکتبر معروف شده در واقع یک کودتای حزبی بود.انقلاب اصلی در فوریه رخ داد،بعد این ها آمدند مجلس موسسان را منحل کردند.بسیاری سوسیال- رولوسیونرها را که در خیلی جاها اکثریت داشتند دستگیر کردند،آنارشیست ها را دستگیر کردند.منشویک های ِ خودشان را اذیت و زندانی کردند...حالا من نمی دانم این امور چه ربطی به نواقص نظریه ی مارکس دارد]در پاسخ به ادعای مصاحبه گر [... بدبختی ملت روس این بود که کرنسکی باخت.اگر دولت کرنسکی مانده بود روس ها همین آلان وضع شان خیلی بهتر بود،حتا می توان گفت که وضع کل جهان بهتر می بود.میراث بلشوویسم برای قرن ما حقیقتا میراث شومی بود.»

                                                                                                   مراد فرهادپور

                                                                                                بادهای غربی ، صص201-202

و احتمالا باید قداست اسطوره ها را شکست و آن ها را در تجربه ی انضمامی شان ، در افکار و عملکرد واقعی شان به نقد ویرانگر نشست.دست از عشق بازی با آن ها برداشت و در دایره ای از گمان ها و در تاثیرگذاری و تاثیرپذیری بر محیط ، برجامعه شان شناخت شان.چپ باید قضاوت سیاه و سفید ،انگیدن و یک سو نگری را از خود براند و در تفکری انتقادی و همه جانبه خود را نقد کند و راهی برای اثرگذاری بر جهانی که بی وقفه به سمت جهانی شدن سرمایه و پیامدهای سیاسی و فرهنگی اش می تازد بیابد.

و البته واژه ی یادگار هیچ گاه به معنای نقطه صفر امری نیست و نافی تبیین هدف وسیله را توجیه می کند ِ ماکیاولی و توصیه هایش در رساله ی شهریار.ولی به هرحال از حساسیت شما به متن سپاس گزارم و درخواست می کنم باقی موارد مورد بحث را که اشاره کرده اید_  « ... مواردی را مطرح کردید که هر کدام از آنها جای بحث دارد...»_ بیان کنید تا مورد استفاده قرار گیرد.

نوشته شده در چهارشنبه 15 شهریور1385ساعت 0:26 توسط محمدرضا جعفری| |

اول:

1- اضطرابی که در دنیای ایرانی سرگیجه می زند بازار داغ گفتار های سیاسی چپ راست بالا پایین طبقه من توصیه ای ندارم و اساسا انقدر در این بحث ها بوده ام که موقعیت هیستریک انها را بتوانم تشخیص بدهم اما در مورد متنی که پشت سر گذاشتم باید بگویم که بخوبی توانسته بود حاد بیانگری کند و اوضاع را از یک بیماری مضمن در جهان خاور میانه به اوضاع حادی تبدیل کند که پیش امده است ممنون که هنوز حوصله داری و می توانی ساعتها و ساعتها به این کشمکشهای رسانه ای فکر کنی شاید روزی خاور میانه در تلوزیونهای جهانی از میانه برداشته شود و به باختر جایی در بین خلیج مکزیک پیوند بخورد به قوم مایا که روزی انها مردی را دیدند که از کشتی پیاده می شد (بهنام بدری)

2- امیدوارم همیشه زنده باشی و بنویسی و . . .ضمنا بخوانی و تحلیل کنی و . . . زندگی!
قربانت (رامین مولایی)

3- حقوق بشر !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

دوم:

 

با سلام.

محمد رضای عزیز من کسی نیستم که بخواهم انگ بزنم ولی اینطور که تو نوشتی از نظر من در ردیف جلایی پور قرار گرفته ای که دارد گرا می دهد که همان هایی که به قول تو نشریه چاپ می کنند را سرکوب کنند.من مدعی چپ نیستم و سجاده هم آب نکشیده ام و از همان اول عملکرد شما و دوستانتان در انجمن را انتقاد می کردم حرف هایی هم داشتم وتی شما سرگرم کار خودتان بودید و حالا به من می گویی که ما از راه دوم خرداد شکفتیم!! دوم خرداد حکومتی با شکل مردمی اش تفاوت دارد. احمدی نژاد محصول حذف چپ است و من(اگر از نظر شما قابل باشم) حاضر به بحث در این باره هستم.این که چرا ما نتوانستیم لااقل تو را قانع کنیم علتش بی تعارف مجال و امکانات اندک ما (در حد همان چیز هایی که تو هم اشاره کرده ای ولی مثلا روزنامه ی شرق را نمی بینی با قدرت مانورش) و باز هم بی تعارف کم کاری و بی اطلاعی شما از منابع چپ است.شما که نه ولی دیگر دوستانتان در انجمن اسلامی خودم شاهد بودم که یا پای منقل بودند ویا الکل خواری می کردند .یک بار به من فرصت دادید که صحبت کنم که دیدی چه شد وحتی علیه بنده مصاحبه هم کردند.در صورتی که موضوع صحبت من همان آقایان و خانم ها بودند.باز نگو که انگ می زنم دیگر حوصله ی آن در من نیست کمی جدی باشیم.اگر قابل دانستید بحثی راه بیندازیم و من هم هستم آن نقدی هم که آدرس دادم حتما بخوان.

                                                                                                                                                               پژمان رحیمی

1- چون عادت ندارم حرفی را نگفته بگذارم ناچارم هرچه را فکر می کنم بنویسم، پس : فکر می کنم باید آن قدر به «بلوغ» فکری و اجتماعی رسیده باشیم که در برخورد با هر پدیده ای، کودکانه دهان مان باز نماند و نخواهیم از روش های شریعتمداری در برخورد باهم و با این مسائل استفاده کنیم.این روش آن قدر نازیباست که حتا تکذیب و تایید را نیز برنمی دارد. از نظر من قرار گرفتن در ستاد تخریب کیهان چندان دلپذیر نمی تواند باشد.اگر تفاوتی هست باید جایی آشکار شود!!!

2- این روزها جلایی پور مثل روزهای اول انقلاب سخت مشغول مبارزه با عناصر مسئله دار! شده است و تیغ این حمله و ابزار آن، شرق یک سر انجمن های اسلامی و دفتر تحکیم را هدف گرفته است نه شما را و در این مورد_ و شاید موارد دیگر_ هم سویی قابل ملاحظه با هم پیدا کرده اید و شاید داشته اید، نه غلام؟

3- محافظت از عفت  عمومی  باعث شده که به خیلی از سایت ها دست رسی نداشته باشم.آن نقد را هروقت توانستم که از فیلترینگ بگذرم (و هنوز نتوانسته ام) می خوانم ،چشم.

4- حالا اصل ماجرا: بحثی که دوست دارم به آن بپردازم همان است که از مطلب اول سعی کردم آن را روشن کنم . پرداختن به نوعی سوسیالیم انسان گرا که حداقل های حقوق انسانی را پاس بدارد. انتقادم هم به حکومت های کمونیست و سوسیالیست و چپ گرای موجود است نه اندیشه هایی که عمدتا بعد از فروپاشی شوروی و بلوک شرق در باب ایرادات وارده بر آن ها از موضع دموکراسی و حقوق بشر_ و برخی نقد های قدیمی چون نقدهای روزالوگزامبورگ بر انقلاب روسیه_ مطرح شده است و نه اندیشه های پایه. و انتقادم به برخی دوستان من وشما در دفاع همه جانبه از حکومت های آمریکای لاتین. وبیش تر دغدغه ام راه های عملی رسیدن به مباحثی است که تئوریک مطرح شده است. در این مورد می توان بدون توهین و تخریب و انگیدن به بحث و جدل پرداخت. و این موضوع را روشن کرد که آیا:«در ميان تمام گفته هايت يک نکته براى من عجيب به نظر مى رسد: چرا حقوق بشر شده کعبه آمال؟ چرا فکر مى کنيد حقوق بشر و يا اجراى آن همه اقشار مردم را خوشبخت خواهد کرد؟ حقوق بشر جز مجموعه اى از قوانين و قاعده هاى بورژوائى نيست که قرار است تمام منافع بورژوازى را با الوان چندش آور مليت و مذهب و اين جور چيزها حفظ کند· اين قطب نماى شما٬ دوست عزيز تنها سند سازش استالينيستها با بورژوازى بر سر حق و حقوق مردم معترض است·

حقوق بشر بيش از آنچه مقدس باشد٬ مضمونا و تاريخا چندش آور و ضد آزادى است
حقوق و آزادى واقعى در دنياى واقعى و زندگى روزمره انسانها معنى کاملا متفاوتى دارد
(حامد)» و تبعات چنین دیدگاهی در کجا اثر نهاده است؟

از این رو میل دارم بحث از این جا شروع شود.اما قبل از آن یک بار و برای همیشه باید تکلیف « هدف وسیله را توجیه می کند» (یادگار لنین بزرگ) روشن شود.مجال برای دفاع از همه چی مهیاست ولی با این وضعیت که شما اهداف دیگری را دنبال می کنید بعید می دانم.

 

نوشته شده در جمعه 3 شهریور1385ساعت 23:36 توسط محمدرضا جعفری| |

بر یادداشت پست قبلی دوست آشنایم تذکری نوشته  که با پاسخ من یک جا می خوانیم:

 

دوست عزیز متاسفم که اینگونه به قضاوت نشسته ای. اگر شما دوم خردادی ها می گذاشتید چپ ها کمی حرف بزنند حتما توضیح می دادند که سرمایه داری فقط آمریکا نیست و باز هم می گفتیم که شما هم دموکرات نیستید.آیا سرمایه داری یک خیال است .به فلسطین نگاهی بکن.نقد (و نه طرد)بخشی از چپ را به هوگو چاوز هم بر روی این آدرس بخوان www.javvan.net
ماهرویان یک بار اصطلاح سوسیالسیم چوپانی را به کار برد و او البته یکی دو دلیل نه چندان مناسب هم آورد ولی تو بیشتر عصبانی هستی.

پژمان رحیمی

 

باز مدعیان چپ به تاکتیک دیرین خود روی می آورند؟انگ و اتهام؟ و دایره ی این انگ ها هم گسترده تر می شود: « شما دوم خردادی ها» ! نه بودن اش عیب است و نه نبودن اش .حالا که کار از کار گذشته همه سجاده آب می کشند و پز می دهند که ما... عمرا. و هرچه که بود از دامان همین دوم خرداد شما هم بال و پر گرفتید و پرواز کردید. بگذریم .

شما هم نگویید ، این  تقریبا بدیهی است  که سرمایه داری فقط در آمریکا و آمریکا نیست. روی سخن با سیاست بازان مدعی چپ است که همه چی را تقلیل داده اند به آمریکا و از این دشمن تراشی برای خود آبرو و مشروعیت کسب می کنند. نه سرمایه داری که این جمله ی چاوس که « باید کار آمریکا را یک سره کرد» یا زاده ی خیال و توهم اوست و یا زاده ی ریای سیاسی  که کار خود را ساده کرده است.این آمریکا بازی درست مثل سایر دول دوست اهرمی است برای مبارزه با محاربین و عاملان امپریالیسم و قلم به دست ها و ... که هنوز دامان دول چپ از این خون ها رنگی است.نکته مرکزی بحث من درست بر سر حقوق بشر و آزادی ها در حکومت های چپ گراست که عمدتا با دشمن تراشی ها وبا میل قدرت طلبی نادیده گرفته شده و شدیدا نقض می شود. باز هم می گویم: « سیاست بازان چپ بی عرضه گی دم و دستگاه شان در تحقق آرمان شهر موعود را به پای آمریکا نوشته اند.» نقش رهبران دول سوسیالیتی پس چه می شود؟. چه من دموکرات باشم چه شما که ادعای چپ گرایی تان گوش عالم را کر کرده است و دایره ی چپ گرایی را تنها به دور خود و چند نفر اطراف کشیده اید مسئله هم چنان باقی است و این دول و حامیان آن باید پاسخی به این انتقادها بدهند.نمی دانم حمایت از یک نظام دینی توتالیتر با کدام یک از معیارها و مولفه های چپ   « شما » هم خوانی دارد .غیر از این که تنها محملی شده برای حذف مخالفان و قدرت طلبی.

خوشبختانه بعد از دوم خرداد و به لطف دولت مهرورزی بازار شما که گرم است.تمام کتاب های مارکس و پیروان اش چاپ شده و می شوند.نقد نو هم که هست .دانشگاه تهران هم به یک مرتبه که جولان گاه نشریات دانشجویی چپ گرا شده است پس این که هنوز نتوانسته اید ما/من را در دفاع از چاوس و رویکرد دشمن مدارانه ی امپریالسم کُش قانع کنید را باید در جایی دیگر جست.در توهم چپ بودن.

 من عصبانی هستم.درست در روزی که چاوس قهرمان احمدی نژاد را به آغوش کشیده بود اکبر محمدی را هم کشتند._بماند که او به جرم حضور در 18 تیر چه از شما خواهد شنید_ و از این عصبانیت هم دست برنخواهم داشت.مبارزه دو سو دارد یکی با ناقضان آشکار حقوق بشر و دیگری با رژیم های توتالیتر چپ گرای مصلح جهانی و درست از موضع چپ گرای دموکرات باید به نقد و نظاره نشست نه با اوهام چپ .

نمی دانم کدام قسمت یادداشت قبل خاطرتان را آزرده است. اما من از جانب چاوس بزرگ از شما عذر می خواهم و طلب مغفرت می کنم.شاید با آمدن به ایران و زیارت هاله ی نور هدایت شده باشد.من تنها از غیردموکراتیک بودن آنان و اینان گفته ام .این که برآشفتن و هوار کشیدن ندارد. این نکته را دوباره می نویسم « از طریق یک سیستم غیردموکراتیک هیچ حقوقی متحقق نمی شود بل که وابسته گی به خواسته ها و منافع قدرت مندان برقرار خواهد بود.» شاید دوباره یادداشت من و پاسخ خود و واقعیات جوامع عقب مانده و احوال از ما بهتران را بررسی کنید و بی خود چوب چاوس را به سینه نزنید. او اگر طبیب است معیشت و حقوق مردم اش را تامین کند. هنوز هم بدبین ام . این که حقوق بشر در این جا و آن جا نقض می شود. و بدبین به نگرش یکسویه و اقتدارگرای چاوس و دیگر رهبران چپ. از تجربه های کره شمالی و شوروی و چین وکوبا_ این بهشت چپ _ در عرصه ی اقتصادی و سیاسی نیز خاطره ی خوبی ندارم که برای حرکت های این چنینی چاوس هورا بکشم.به استثمار طبقه ی کارگر_مانند چین_ و حکومت چهل و هفت ساله به نام سوسیالیسم هم روی خوش نشان نخواهم داد. انتقاد من به چپ تنها از این منظر مطرح شده است نه در نفی دستاوردهای جهانی و تاریخی آن.بهشت سوسیالیسم بدون حقوق بشر همان جهنم است با کولر جنرال ساخت امریکا.

نوشته شده در جمعه 13 مرداد1385ساعت 1:31 توسط محمدرضا جعفری| |

چپ دهاتی


می شد حدس زد که سران کشورهای حامی مردمان استثمار شده به ملاقات هم خواهند آمد،از در دوستی دست هم را به گرمی خواهند فشرد و برای تحقق برنامه های متعالی شان رایزنی خواهند کرد.چنان که امروز «چاوس» این یگانه مرد عرصه ی عدالت خواهی،شیر بیشه ی مبارزه با امپریالیسم جهانی برای دیدار با رفیق خود به تهران آمده است.چپ مرحله ی نهایی مبارزه ی خود را آغاز کرده است.بحران سرمایه داری به حدت خود رسیده،شرایط انقلاب مهیا شده و به مدد دستان توانای این مرد بزرگ و رفقای جان بر کف اش خیال نابودی امپریالیست بزرگ محقق خواهد شد.چپ هنوز از این توهم دست بر نداشته است.هنوز وجود خود را در این رویارویی خودخواسته می بیند.انگار بدون ساختن/داشتن این دشمن، چپ هم نخواهد بود.زندگی چپ به این تقابل بسته گی دارد. هم واره چپ از وجود سرمایه داری جهانی که اغلب ترجیح می دهد آن را به آمریکا خلاصه کند سود برده تا وجود خود را توجیه کند و به رخ بکشد.این فرصت گران بها هم واره محملی بوده است تا چپ های سیاست باز تناقضات درونی خود را بپوشانند،اشتباهات شان را کتمان کنند  و  عوارض ناکارآمدی روش هایشان را منکر شوند.سیاست بازان چپ بی عرضه گی دم و دستگاه شان در تحقق آرمان شهر موعود را به پای آمریکا نوشته اند.بلندگوهای یکه اینان یک سر یا وعده است یا ناسزا. در این جار و جنجال اجتماع این سیاست بازان ضد آمریکا که همه گی از بد حادثه مردمی هم شده اند جالب است. چاوس به ایران می آید تا دست همتای خود را در این مبارزه بگیرد.او برای یارگیری به ایرانی آمده که آن هم از قضا با شیطان بزرگ در پیکار است.اتحادی که از این نوع دیدارها و حمایت ها در می آید قرار است منجی بشریت شود.از کشور خود گذشته ،عزم دیگر کشورها کند و نسخه های جهانی بپیچد.چپ می خواهد به رسالت دیدین خود عمل کند و چه رهبری بهتر از چاوس و چه همراهی بهتر از احمدی نژاد.

قربانی فرافکنی تمام آلام بشریت به امپریالیسم/شیطان بزرگ ، البته مردمی هستند که بار کج اربابان خود را به دوش می کشند، در تحمل رنج رسیدن به بهشت کج رفتاری نکنند،آلت دست نشوند و از همه چیزِ همه چیز بگذرند و صد البته که هم نوا با دشمن جیک نزنند.در این میان است که همه چی غربی می شود: حقوق بشر،آزادی و دموکراسی. و انسان از یاد برده       می شود.موجود مفلوکی به زیست ادامه می دهد که حداقل ها را هم ندارد.چپ دهاتی آمریکا را می بیند و بس و در این راه با هر کس با هر خط و روش و پیشینه هم پیمان و دوست     می شود.نبود حداقل های حقوق بشری در کشورهای چپ ،در کوبا و در عملکرد غیردموکراتیک چپ های آمریکای جنوبی را هم به قول برخی دوستان باید حاصل تبلیغات رسانه های سرمایه داری دانست.همه چی امن و امان است اگر آمریکا بگذارد.

نتایج روی کار آمدن چپ توده گرا در آمریکای جنوبی را باید در گذر زمان و حاصل پیمان های کشورهای آن منطقه و در عمل ،در حرکت شاخص های توسعه ی انسانی آن دیاران دید. شاید واقعیت یک سر چیز دیگر شود. چپ همیشه چپ است با آرمان های بلندش نه در شاخ زدن به دشمن و نه در همکاری با کشورهای دشمن محور و توتالیتر.چپ باید این را بفهمد . مولفه های چپ دهاتی هم باید در فرصتی مناسب تبیین شود.اما هر چه هست جز این نیست: « تا زمانی که کالاها و شرایطی که حقوق بشر اجتماعی و فرهنگی را امنیت می بخشند فراهم نشوند از طریق یک سیستم غیردموکراتیک هیچ حقوقی متحقق نمی شود بل که وابسته گی به خواسته ها و منافع قدرت مندان برقرار خواهد بود.»

 « چپ زمانی چپ است که جامعه را از چشم کسانی بنگرد که از طریق « مناسبات مسلط » استثمار می شوند تحت فشار قرار می گیرند به حاشیه پرتاب می شوند و شرف انسانی شان زیر پا له می شود.دقیقا چپ از این نگاه خواسته هایش را مطرح می کند و بر علیه تمامی آن هایی که به لحاظ سیاسی نظامی و اقتصادی در قدرت قرار دارند بر می خیزد تا قدرت از آن ها گرفته شود.»

مایکل برای

نقد نو 12

 

نوشته شده در شنبه 7 مرداد1385ساعت 19:30 توسط محمدرضا جعفری| |

نمی توان فوتبال را دوست نداشت و به راحتی از کنارش گذشت.اما نه چیزی بیش تر از سرگرمی و نوعی هیجان مجازی که باختن و بردن اش در حد فریاد و آهی و نه باختنی اساسی و پرضرر.نمی توان از کنار جام جهانی گذشت حتا در امتحانات پایان ترم چه که باز بدانی این ماجرا از کجا آب می خورد و به چه کاری می آید و چه سرمایه ها که به جیب ها سرازیر می کند و چه که بدانی فوتبال همیشه در خدمت سیاست بوده است و جام جهانی نیز که گاه به مدد دیکتاتورهایی آمده است و گاه به کار کسان دیگر.و بدانی که فوتبال بزرگ ترین دروغ قرن است:از بازی جوانمردانه حرف می زند روح ورزشی و خود اسیر دلالان و بنگاه های شرط بندی تا مافیای ایتالیا و سرمایه ی سرمایه دارانی که نتیجه جابه جا می کنندو نمی دانم هر کثافت کاری و آن چیزی که می ماند برای ما چهره های رنگی است و اسطوره هایی پولکی و برد و باختی که نه نان شب است و بستر خواب و همین که این دو نیست خود به کار می آید که فراموشی سبب شود و از یاد بردن کار و کار وفوتبال بیچاره و این جام جهانی با سود چندده میلیاردی محتاج کارکنانی افتخاری است.فوتبال را نمی توان دوست نداشت و نمی توان برد تیم ملی را آرزو نکرد چه که حتا بدانی این تیم ملی نیست و هیچ وقت نبوده است که دست ها و پشت پرده همیشه از ملیت سنگین تر بوده اند و این روزها تنها دل خوشی برد است و نه حتا برد که همین عقده ی حضور در مجامع جهانی و بین المللی بودن و به حساب آمدن.چه که برای مردمی که به حساب نمی آیند و عددی هیچ گاه نبوده اند و در حصارهای داخلی دربند - همین حضور کوچک و عکس های ایرانی ها و خبر خبرگزاری ها در کنار مکرر شدن نام ایران نه به خاطر تروریسم و تحجر و سلاح هسته ای که به خاطر کریمی و مهدوی کیا  و مثلا کعبی که این طور می شود که هجوم می بریم به سایت فیفا و علی کریمی را اول بالاتر از رونالدینهو قرار می دهیم چیزی که البته در حد رویایی بیش نیست و همین رویای یک ماهه درکی از ملیت و ایرانی بودن و به حساب آمدن را وارد حافظه ی تاریخی ما می کند حافظه ای که جز تحقیر کم تر چیز دیگری دیده است و ملیت ما این بار نه برای جنگ جنگ تا.. که برای چیزی تا حدی برای خود ما که کمی خود جوش است و احساسی نه رسمس و تبلیغی.و می ارزد که صورت رنگ بکنیم و داد بزنیم و با اشتباهات زمین و زمان را به فحش بکشیم و با گلی که می زنیم آن قدر داد که داد و بی داد.و خیال کنیم که هیچ غمی نداریم جز یک برد ناچیز.

این فوتبال چیز عجیبی است.رویایی است که یک ماه دم در علاف (الاف!) ماست و ما که علاف فوتبال و فردا که بازی با مکزیک است و معجونی از رویا و توهم دست به کار شده است:مکزیک را می زنیم.!

                       
                                        پله و مدل آلمانی:پیوند فوتبال و سرمایه

نوشته شده در شنبه 20 خرداد1385ساعت 13:38 توسط محمدرضا جعفری| |


اگر تنها نشان بودن  همین وبلاگ باشد با نوشته هایی به روز و هرروز،دیگر دلیلی آن چنان نمی خواهد که چرا به روز و چرا هرروز.این وبلاگ برای من جوی آبی است که گذر عمر را نشان می دهد.هر پست که می گذرد می فهمم که خیلی گذشته است،خیلی و  فکری دوباره و نوشته ای دوباره.اما این بار شعر نه!

۱ـ در برخورد با تصمیمات سیاسی این چند ماه باید جانب احتیاط را رعایت کرد.تضادی که بین نقد این تصمیمات و هم جهتی با برخی نقدهای دیگر که در اساس با مولفه های فکری تو مخالف اند ،وجود دارد نوعی احتیاط را می طلبد که این وسط قربانی دو سمت فکری موجود که از قضا امکانات لازم را نیز دارند نشد.برخورد با مساله ی افزایش حقوق کارگران از این دست است.چیزی که مخالفان آن با واژه ی گناهکار دستوری و با روشن کردن تکلیف خود با همین واژه به جنگ این تصمیم رفته اند.این میان اما دفاع از این دستور نباید با چشم پوشی از واقعیات سیاسی ایران و نوعی حمایت از دولت همراه باشد چه،واقعیت نشان داده است که تصمیمات دولت حامل نوعی پوپولیسم و آمریت از بالا است که فاقد مولفه های ابتدایی دولت مدرن می باشد. 
منتقدان افزایش دستوری حقوق کارگران با آه و ناله چنان به میدان آمده اند که گویی افزایش اندک   دست مزدها بهره وری را کاهش می دهد،از رشد اقتصادی می کاهد،باعث اخراج کارگران می شود و... .آن چه اما در این بین مغفول می ماند سهم حقوق کارگران و کارمندان دون به سود خالصی است که در یک سال نصیب صاحبان سرمایه می شود:چیزی حدود ۵ درصد.همواره این کارگران هستند که باید تاوان کلیه ی مراحل به اصطلاح رشد اقتصادی را با کاهش دست مزد و گاه با تعدیل نیرو ـ همان اخراج بپردازند ـ سرمایه سالاران ایرانی در ارگان های خود ـ چون شرق ـ چنان سنگ اقتصاد ملی و توسعه را به سینه می زنند که نه انگار قوانین کار ما چیزی در حد برده داری است.قراردادهای موقت و خارج بودن کارگاه های کوچک از شمول همین قانون کار و فقدان حق اعتراض و اعتصاب،همواره از سوی اقتصاددانان راست با سکوت مواجه شده است.
ورای این نقد های راست گرایانه،نقش دولت را نیز باید بررسی کرد.برخورد با کارگران شرکت واحد ،دست گیری و ضرب و شتم آنان در همین دولت و برخورد با اعتراضات کارگری نه به خاطر خواسته هایی بزرگ که عدم پرداخت چندین ماهه ی حقوق، چیزی نیست که بتوان با چنین مصوباتی از کنار آن به راحتی گذشت.تجربه نشان داده است که کلیه ی اقداماتی از این دست بدون اعتقاد به برخی حقوق مسلم راه به جایی نمی برد و تنها کارگران و قشر فقیر قربانی سوداندوزی کارفرمایان و اقتدارطلبی حاکمان می شوند.
۲ـ دانشگاه ها آبستن حوادث جدیدی هستند که در چند ماه گذشته در انفعال اصلاح طلبان قدرت گرا به مقابله با سیطره ی نگاه امنیتی و بسته ی حاکمان جدید رفته اند و تلاش خودرا در کاهش این گستره و لااقل افشای آن چه که در دانشگاه ها می گذرد به کار گرفته اند.این نگاه امنیتی که هیچ فعالیت مستقلی را برنمی تابد ، قائل به ایجاد محدودیت های اجتماعی و فرهنگی است و نقش استاد و دانشجو را در اداره ی دانشگاه انکار می کند با مخالفت هایی مواجه شده که اثرات آن اعتصابات  و تحصن ها ونیز خیل احکام محرومیت است که دامن فعالان دانشجویی را گرفته است و در این میان آن چه که جالب است سکوت اصلاح طلبانی است که عمده فعالیت شان دست بوسی سران موتلفه است.
۳ـ باقی بماند تا بعد... 

نوشته شده در سه شنبه 26 اردیبهشت1385ساعت 11:14 توسط محمدرضا جعفری| |

                                                       با یاد زندانیان سیاسی
                                          و به یاد مختاری و پوینده

         گنجی باید آزاد شود.او هنوز اسیر است.

 

اول:باید دوباره حامیان هاشمی را به نظاره نشست و از دل آن به روابط دل فریب سیاست پی برد.باید طیف روشنفکران او را شناخت و بررسی کرد و به سیاق امید همرگان اما این بار خطاب به خودش داد زد:«این سیاست است،احمق جون!»(1) با جابه جایی های هنگفت مالی.با زد و بند.تو مثلن روشنفکری.هاشمی از همان انتخابات مجلس ششم مرد.سنگ به مرده زدن هم فایده ای ندارد.سعیدامامی،گناه هاشمی را بس؛همان گونه که دو انتخابات مخدوش،خاتمی را بس.اما دل فریبی هاشمی را باید در جایی دیگر جست،چه شرقیان در دفاع از او زمین و آسمان را به هم ببافند و چه امثال مهرگان،بی پروایی کثیف خود را در هجو راهیان شق سوم_تحریم_به اوج برساند.و ما که حتمن نمی دانیم این سیاست است و می شود یک روز هاشمی را پینوشه خطاب کرد و یک روز شیراک!سرخورده گان انتخابات حالا باید فکری به حال تئوری هاشان کنند.تئوری هایی که نشان دادند چقدر توانایی ساخت حقیقت را دارند.
مدرنیته از نوع هاشمی که طرف داران اش جار می زنندجز  آسمان خراش ها و اتوبان ها و در کنار این همه سعید امامی چیزی نیست.بلندای ساختمان هایی که انگار وظیفه داشته اند چشم ها خیره کنند تا خون مختاری و سامی و فروهر روی خیابان دیده نشوند . اتوبان هایی که انگار فقط به کار رها کردن اجساد میرعلایی و شریف و دوانی می آمدند.قبل از 3تیر پرسیدم:وزارت اطلاعات هاشمی با احمدی نژاد تفاوت می کند یا نه؟ همیشه عدم حمایت این جماعت ناتور فرهنگ از معین در دور اول برایم جای سوال دارد؛امان از اسکناس های سبز هاشمی.

۱-مقاله ای از امید مهرگان


هرچند دیر شد اما... 

 شعری چاپ نشده از شاملو:

 گزارش

حمالان پوچی مرزهای  دشوار تحمل را شکستند

تکبیر برادران!

هم سرایان

با حنجره های بی اعتقادی

حماسه های ایمان خواندند

تکبیر برادران!

کودکان شکوفه

افسانه های دوزخ را تجربه کردند

تکبیر برادران!

 

 ما با نگاه ناباور

فاجعه را تاب آوردیم

هیچ کس برادر خطاب مان نکرد

و به تشجیع ما تکبیری بر نخاست

 

تنهایی را تاب آورده ایم و خاموشی را

و در اعماق خاکستر

می تپیم.

12                                                                                                 /9/63

first0116kt.gif

 

 

  مراسم سال گرد شاملو در امام زاده طاهر

نوشته شده در دوشنبه 3 مرداد1384ساعت 10:6 توسط محمدرضا جعفری| |

روزبه ک:سلام.مشتاق این زبان خاطره زنده کننده ی شعرات هستم.من باب ان تذکر که در یادداشت ات داده بودی خلق الله را,شاملو ستایی چون تو را براید که چنین به سر و روی عاشقانه ها چنگ بکشی.زنده باد یاد منتقدی چون مختاری.
روزبه ک: راه از جدی شدن می گذرد.نسبتا از همان یادداشت یک هفته قبل ات.از این که شعر در خودش بماند تنها فاتحان لذت می برند.و نیز محمل های شعری و از ان میان یکی همین وبلاگ,امروز و این جا باید از ناب شدگی به پیوند با امر ملموس مشغول شود.خالی وتنها گذاشتن ان بیت,حتا در این ایام گل وبلبل منضم,نمی تواند راوی و تنش, صابون خورده ی هوای روزگار باشد.پس از((خانه روشنان))گلشیری دست کم در حوزه نظر باید با این نوع از سنت رودررو کردن شعر و روزگار انتقادی برخورد کرد.از واکنش های بچه ها می توان در شعر ماندگی را حس کرد .ونیز حواله تان می دهم به مقاله اخیر مهرگان در باب نسبت فرهنگ و سیاست. بدرود.
این هم پاسخ من:
۱-تمام حرف من هم همین است.گره خورده گی شعر با آن چه شما فلاسفه امر انضمامی می خوانید و واقعیت های ملموس روزمره.و عاشقانه ها از آن جا زیبا می شوند و تاثیر گذار و بیش تر لذت بخش که از دل واقعیت بیرون می آیند و در بطن زندگی قرار دارند و از چیزی این جهانی زیست شده سخن می گویند.ورنه حدیث نفسی خیالی می شوند توخالی و پوچ و سر به عارف مسلکی و جدایی از آن چه برای تکفیر کردن اش سیاسی می خوانندش می ساید. این چنگ کشیدن نیست چنگ نواختن در تالار شهر است برای مردمان شهر در این روز با این حال که حتی خلوت شان طور دیگری است.طور دیگر متاثر از آب و نان و هوا.نه تالار سترون است و نه اندیشه ها لوح نانوشته. 
۲-برای من آن تک بیت کارکردی در حد چند جمله و توضیحی بیش تر داشت و برخلاف نظر تو از در خودمانده گی به نحوی آشکار رها می شود و می افتد در دامان زندگی ما.ونه حتی خوشایند نظام حاکم نیست که تفسیر و تاویل  برای مثال حافظ به مفاهیم آن چنانی و آن جهانی نشان از این امر دارد.
۳-برای شاملو خوان و شاملوستایی چون من-اگر در کنج ذهن شیطان ات منظور شاملوپرست نبوده باشد-شعر همه چیز است و هیچ چیز نیست.گاه فرار می شود ازاین دنیا و گاه رجوع به آن و از هرچه دم دست اش باشد می گوید و دفتر شعر زندگی نامه ای می شود هر شعرش حکایتی است از روزی جایی جهانی.
۴-جای مختاری شاعر خالی است. واقعن خالی است.
۵-روزبه!به خدا اگر راضی باشم...


نوشته شده در شنبه 8 اسفند1383ساعت 11:11 توسط محمدرضا جعفری| |