تبليغاتX
شباویز
 

به روز نمي شوم چون به روز نيستم... يا بر عكس... درست نمي دانم چه اتفاقي افتاده... اما آن چه افتاده همان چيزي نيست كه افتاده... است... پس درست همان طور كه مي افتم... يا افتاده ام در كنجي... يا گوشه اي دور... در حوالي همين نزديكي از نوع مشروع... مانده ام منتظر... تا روز... بر كه مي آيد... مي افتد روي بركه اي كه هميشه... و هميشه ي خدا... روز كه بر مي آيد... روز مي شود... جدي؟!... و بايد برخاست و رفت... رفت... پس نمي دانم كدام شب يا كدام شب قبل... ما... من و من... با هم از بالاي چيزي پرت كه شديم... و همان شب بود يا شب قبل از آن... كه باد ما... من و من... را با خود برد... يا بر عكس... شب و بود و چشم مان نديد و افتاديم... پس اين بماند... چرخ زاپاس... آي چرخ زاپاس!

نوشته شده در سه شنبه 1 اردیبهشت1388ساعت 21:18 توسط محمدرضا جعفری| |

سلام امروز اول ماه مهر است و هنوز نیامده ای.پس کجایی کجا که می باید پیدایت کنم و آن وقت بفهمم که هنوز مثل همیشه دیر است و دیر برای کشیدن یک سیگار مثلا و خوردن چیزی و بعد باز فهمیدن یک نکته یک نکته که امروز مثل چند سال گذشته اول مهر است و اول مهر روزی است مثل دیگر روزهای این چند سال که گذشته است و گذشتن اش مثل بودن اش یک جورهایی ناجور بوده است.همین.امروز روز اول ماه مهر یا اولین روزی است که چند سال پیش شروع شد و هنوز هم آن چنان با قدرت ادامه دارد که انگار تقویم را با خودش پرکرده اند و گفته اند که بماند و او هم نیامده و دیر کرده و من حالا نشسته ام و فکر می کنم به روزهای این چند سال و این که « این لکنته چقدر تند » واقعا نمی رود...

نوشته شده در شنبه 1 مهر1385ساعت 10:52 توسط محمدرضا جعفری| |

               به یاد تمامی دربندان

این یادداشت محض اطلاع است یا احتیاطی الکی ـ ولی شاید بد نباشد که گفته شود.چ.ن این جا ایران است و ما لاجرم گوسفندانی که به هر بهانه در جشن و عزا قربانی می شویم.گویا چند روز پیش تر صدای آمریکا در نقل ای میل های بینندگان متنی را به نام محمدرضا جعفری خوانده است.این که این چه ربطی به من دارد دقیقا برمی گردد به این که هیچ ربطی با من ندارد و چیزی که زیاد است همین محمدرضاجعفری است .از این رو من هم محمدرضاجعفری هستم و هم در این مورد خاص نیستم و تا جایی که یادم می آید چند وقتی است که نه مصاحبه کرده ام و نه متنی جایی چاپ و نه متاسفانه پای بیانیه ای امضا.فعلا در خلوت ناخواسته و لازم گرفتارم و البته امید رهایی دارم. فعالیت ها هم در حد همین پراکنده نوشتن های همین وبلاگ است و پی گیری ماجراهایی که برمان می رود و بر دوستان مان که در بندند و در ناکجا آباد و خوب می دانم که مادرها چه می کشند و چه صبری دارند و چه برشان     می رود به ناحق. و از همه چی تنها نگران جان دوستان دربندم که شجاعت بیش تری دارند و قلب مادران شان و قلب همه ی مادرانی که این روزها گوشی  پای خبرها و گوشی به تلفن دارند و احوال می پرسند و نصیحت می کنند و از بوی قرمه سبزی سر فرزندانشان قصه می خورند . 

نوشته شده در چهارشنبه 17 خرداد1385ساعت 13:21 توسط محمدرضا جعفری| |

                                                   

                                                    به نام کشته گان راه آزادی

 

انگار نه انگار که نوروز هم انگار دچار همان رخوتی است که ما سال هاست در چنین روزهایی    می پوشانیم اش و در هیاهوی بازار و خرید و چاق سلامتی از باری فرار می کنیم که بر دوش مان بدجور سنگینی می کند.با این حال نوروز انگار فرصتی است که خط ممتد و بی نهایت زمان را جایی قطع کنیم و به نظاره بایستیم که چه کرده ایم و کجاییم و چه می کنیم.بایستیم و گردی از شانه بتکانیم و هوایی تازه کنیم و دلِ خوش، ره رو دوباره ی خط زمان شویم.خطی که به خاطر ما هیچ خاطرش آزرده نشده است.نوروز حدیث خانه تکانی است و فراغت از لحظه های آزار دهنده.انگار تنها در نوروز است که     می شود کمی از روزمره گی دور شد و به هیچ چیز فکر نکرد و جنگولک بازی درآورد.از دیوار راست بالا رفت ،رقصید و به در و دیوار اتاق ستاره ی درخشان چسباند.دکوری عوض کرد و از کتاب ها که ظاهرن به هیچ کاری نمی آیند خاکی گرفت.سال تا سال که می شود خط را قطع کرد در لحظه ای که از آنی هم کوتاه تر است و پشت اش هیچ نیست جز سکوتی ممتد،چشم انتظار چیزهایی بود که نیستند و دل مان بدجور طالب شان است.کسانی که باید دیده شوند.کارهایی که باید انجام گیرند و آرزوهایی که به زبان بیایند.شاید نوروز را بشود با تکرار رویا به سمتی کشاند که خود مظهر تکرار نباشد.ازش بوی کهنه گی و روزمره گی نیاید.داستان چشم و هم چشمی های بازاری نباشد.رخوت دعا را امکان ندهد و صلا در دهد که هان ای شب شور انگیز!

نوروز هر چه که باشد مجالی است،حفره ای ،ایستی در سیر جنون وار ابتذال . دستوری به دوری از  رمه گی.تن زدن از هفت صبح بیرون بودن،اطاعت کردن،دم نزدن. و نوروز تجلی آرزوهای برنیامده است:برکت نانی که نیست،سبزی حیاتی که زرد می زند،رونق سکه ای که از رونق افتاده است،زلالی آب و آینه  که کدر است،سرخی سیب عشقی که قیمت اش خدا تومن است که همیشه ایرانی پای سفره چشم انتظار بوده است  و امیدوار که هرسال باز سفره می چیده_ اول هفت شین  و بعد که در هم سویی با آن چه که برش تحمیل شده هفت سینی و آرزویی و انتظاری ناتمام تا ما که هنوز سفره و هنوز نوروز و هنوز آرزو. برای همین هم هست که می خواهم آرزو را بنویسم.نه دور دراز که همان ها که هر روز     می بینیم و تجربه می کنیم و خوش مان نمی آید:از سیستم حمل و نقل شهری تا پلیسی که ازش نترسیم تا مغازه داری که کم تر دندان گرد است وموبایلی که خط بدهد و نمی دانم چیزهایی از این دست.اما خوب  می دانیم که درست نمی شود که با این وضعیت همین است که خواهد بود.که جای دیگرمان دارد می لنگد آن هم چه جور. اما نوروز است و انتظار و آرزو که از همه ی این ها که بگذریم دل مان لک زده برای چیزی که گاه آن قدر دور از دست رس می نماید که گاهی فراموش مان می شود مختاری و پوینده و تمام کشته گان آزادی و همه ی بندیان آزادی و دل مان لک زده برای روزی و سالی که... و این نوروز که بگذرد چون نوروزهای پیش باز انگار همیشه چیزی کم بوده و هست که باید باشد و امیدمان به بودن اش . که اگر گنجی آزاد شده است هنوز تا وقتی که... اسیر همان چیزهایی است که شش سال از عمرش  و بدن اش را محبوس کرده بودند.که دل مان بهار می خواهد آن هم چه بهاری ومی شود آرزوهای خوب داشت برای همه ی کسانی که با هم اند ودر این عصر با همه بودن و با هیچ کس نبودن برای دو نفری که با هم اند.آرزوی خوب برای دوستان دیده و نادیده و برای نوع بشر که شاید روزی روی نیک روزی را به خود ببیند. و برای روزی که کاش ها سر سفره ی هفت شین و سین با ما نشسته باشند و آجیل بخورند.                             

نوشته شده در چهارشنبه 2 فروردین1385ساعت 1:40 توسط محمدرضا جعفری| |
        

داسی فرود آمده بود و رویای خاک را می درود
آن کس که صبح از خانه در می آمد
رویای خاک را با خود می برد
آن کس که شب به خانه در می آمد
رویای مرده گان را باز می گرداند
و سرخی از لبان تو    شیر از انگشتان من به یغما می رفت
                                                              تا هر دو
                                                              خاموش شوند
          پیراهن سپید عروسان تاریک گردد
          وگیسوی جنین به سپیدی گراید... 

                                                                                                     محمد مختاری

              

 ما مردم همیشه در صحنه و قهرمان پروریم!ما ملت آگاه و هشیاریم!ما خوزستانی ها همیشه یار و یاور همه چی بودیم و خواهیم ماند!ما...
:شب قبل از انفجارها سفر رئیس دولت به خوزستان لغو شده بود.
همه چی همان طور است که بود با کمی چاشنی مرگ.با کمی طعم گیلاس!با رنگ و روی رفته از خورشید همیشه داغ.ما ملت خوبی هستیم.آرام و سربه زیر که تقدیرمان را هم متواضعانه می پذیریم.
:نیرو های امنیتی اطلاعاتی با جدیت پی گیر ماجرا هستند.
ما دل مان لک زده برای مرگ از بس که مرگ ندیده ایم.ما دل مان مرگ را فله ای می خواهد چون جنگ و انفجار.ما از ئی قرتی بازی های رمانتیک مردن یواشکی خوش مان نمی آید.مادل مان می خواهد همیشه در صحنه بمانیم حالا هرجور که شده.ما به خدا ملت خوبی هستیم دوستار همه چی.
:سرنخ انفجارها به اشغال گران عراق می رسد.

                                                       آغاز کوچه های تنها
                                            و مدخل خیابان های رسوا...
  

نوشته شده در سه شنبه 4 بهمن1384ساعت 21:26 توسط محمدرضا جعفری| |
سلام
تا یکی دو هفته نیستم...امتحان دارم . درس و پاس کردن واحدهای مانده.پس تا ۵-۶ بهمن خبری نیست از من  گفتم که درس دارم!.
اما یه لینک از سایت کسوف در مورد سقوطC130 

                     لعنتی ها برایم دعا کنید
  

                         باران
    اگر باران بیاید...

نوشته شده در شنبه 24 دی1384ساعت 10:31 توسط محمدرضا جعفری| |

چرا دیر به دیر؟ این همه زمان و چیزهایی که گفته نمی شود.و چون گفته نمی شود در خود می ماند و در این در خود ماندن به چیزی غیرـ چیزی نا آشنا و مبهم تبدیل می شود.برای گفتن آن چیزی که هم هست و هم نیست و با تمام وجود حس اش می کنی اما نمی دانی چیست و کجاست و بعد تازه شک می کنی که هست ـ دچار تردید می شوی که چه بگویی وقتی خودت هم... .برای همین دست به عصا و آهسته آرام آن چه را که در آخر می شود گفت می گویی تا بعد... در آشفته بازار زیاد گفتن به سبب هیچ نگفتن باید مراقب بود دچار تکراری از نوع منبریان نشد.هر چه را که نباید گفت و بعد انتظار هم داشت.اما وضعیت بغرنجی است!باید به قول محمد مختاری با چشم مرکب غور کرد و دید و به بیان آمد و هم این جا و هم آن جا و از هر جهت و در عین حال و آینده و چرخیدن در گذشته همه را یک جا دید و ... راست اش وضعیت از رو بغرنج است که دقیقا بغرنج است...بسه...زیاد چرت گفتم...اما همین چرت گفتن گفتن این است که فعلا چیزی دندانگیر چنان که خوش آید از این قلم تا اطلاع ثانوی که احتمالن پست بعدی است در نخواهد آمد و این اما به معنای این نیست که چیزی نیست بل از نوع ناز و کرشمه ای است که می آییم و می آیند و کمی حال و دل بازی جنون هم که بد نیست که دیوانه گی سرایت کرده به بالا بالاها و ما که چیزی کم از دیگری نداریم چرا نه؟ پس این نقدی که هست به آن نسیه ای که وعده اش مثل بهشت و پریان می ماند غنیمتی است غنیمت دم که هر لحظه را حالی باید.اندر احوال این روزگار نا مراد همین بس که خروسان جامه ی طاووس بر تن کرده اند و شیران به گوشه ای اندر و صدا از کلاغ است که جار می پیچد.این گونه سر در جیب تفکر فرو برده خمار حالی اند درویشان که خدا مگر مدد کند این جماعت پریشان حال را.دستی از غیب برآید و کاری کند بهر دل ما که دارد جزغاله می شود و چونان بزغاله هوای یار در سر دارد...کاری پیش آمد بروم بهتر است که این حرف ها نه برای من نون آب می شود نه برای ... تا بعد...


بیانیه ی فراکسیون مدرن انجمن اسلامی دانشگاه شهید چمران

آنقدر بلند می شوید که وقت تبر می رسد !!!

تاریخچه ی 70 سال جنبش دانشجویی در ایران و تاریخ جنبش دانشجویی جهان نشان می دهد آنچه که در کالبد جنبش دانشجویی دمیده می شود و نام جنبش را در بر می گیرد، آرمان گرایی و استقلال است. آرمان گرایی که در برهه هایی از تاریخ، دانشگاه و جنبش دانشجویی را ناخدای کشتی تحولات و جنبش اجتماعی می کند و استقلالی که اثر انگشت و رسالت تاریخی جنبش دانشجویی را بازتعریف می کند. آرمان خواهی و استقلال در هم می تنند و رسالت تاریخی متولد   می شود: نقد حاکمیت.

تجربه ی ناکامی های اصلاحات و گسترش ارتجاع، کرختی و سنگینی را بر فضای جامعه حاکم    می کند و دستهای مرتجع از درون جنبش جوانه می زند و سعی در سرایت کرختی و یأس جامعه بر پیکر انجمن اسلامی دانشگاه شهید چمران می کنند. توهم برگزاری انتخابات شورای مرکزی انجمن اسلامی دانشگاه شهید چمران نه تنها تازه نیست بلکه با نگاهی به گذشته مشاهده می کنیم که از این دست قضایا در گذشته نیز رخ داده است. رد صلاحیت های گسترده، فاشیستی و جانبدارانه ی شورای تحقیق 3 نفره با یک عضو غیر قانونی و یک عضو کنار گذاشته شده با سکوت سؤال برانگیز هیأت نظارت گره می خورد و استقلال انجمن اسلامی با قدرت می پیوندد و راز سربه مهر شده افشا می شود: فرزندی نامشروع به نام وابستگی.

آن گاه با به رسمیت نشناختن حقوق اساسنامه ای فراکسیون مدرن، انتصابات دوم در اقدامی  ضرب العجلی (بدون اطلاع اعضای فراکسیون مدرن) برگزار و مورد تأیید هیأت نظارت قرار         می گیرد؛ که همه ی این ها گواه خوابی شوم است که تعبیرش همگن کردن انجمن اسلامی       (به عنوان وامدار بخش اعظمی از جنبش دانشجویی) با ساختار قدرت و حاکمیت است: چاقویی که از این به بعد دسته اش را نخواهد برید و موج سوم نمایان می شود: ارتجاع مدرن.

نقض صریح مفاد اساسنامه، ممانعت از ورود ناظر رسمی دفتر تحکیم وحدت به جلسه ی      نشست سالانه و همچنین اعلام موجودیت غیر قانونی شورای مرکزی انتصابی و سوء استفاده از مهر انجمن اسلامی به شکل انتشار بیانیه، تأییدی بر موارد فوق الذکر می باشد.

فراکسیون مدرن به عنوان داعیه دار جنبش دانشجویی بر خود لازم می داند که در فضای وهم آلود کنونی بر همه ی دانشجویان آزاداندیش روشن گرداند که وقایع اخیر انتخابات شورای مرکزی انجمن اسلامی و انتصاب اعضای جدید آن نقطه ی فصل و نشان انحراف گروهی از اعضای برخی شوراهای انجمن اسلامی دانشکده ها و شورای مرکزی منحل شده ی انجمن اسلامی از خط و رسالت تاریخی جنبش دانشجویی است. رسالتی که معنای آن جز با حفظ رویه ی استقلال و آرمان آزادی و برابری در سایه ی موضع نقد حاکمیت، تحقق نمی یابد. و از این رو بر خواسته های به حق و قانونی خود که برگزاری انتخابات هیأت رئیسه ی شورای عمومی و شورای تحقیق و برگزاری انتخابات مجدد شورای مرکزی انجمن اسلامی زیر نظر تنها رکن قانونی فعلی انجمن اسلامی دانشگاه شهید چمران یعنی شورای عمومی، پا فشرده و برای تحقق این اهداف با توجه به آرمان خود که همانا دموکراسی است سرلوحه ی عمل خود را برای رسیدن به آن، حرکت های مدنی دانشجویی و روش های دموکراتیک می دانیم.

مراسم يادبود محمدجعفر پوينده و محمد مختاري برگزار شد

ما با نگاه نا باور                                     
فاجعه را تاب آوردیم
تنهایی را تاب آوردیم و خاموشی را
و در اعماق خاکستر
می تپیم                   

از ساعات اوليه صبح روز جمعه يازدهم آذر ماه جمعيت زيادی در محل امامزاده طاهر كرج بر سر مزار محمد مختاري و پوينده جمع شدند و با حضور خود, اشعار "محمد مختاري" را زمزمه مي‌‏كردند. مراسم يادبود "محمد جعفر پوينده" و "محمد مختاري" بعد از ظهر جمعه با حضور جمعيت زيادی از مشتاقان و دوستداران برگزار شد.
                        
از سوی  آقای ناصر زارفشان پیامی توسط آقای فریبرز رئیس دانا خوانده شد. مدافعان حقوق بشر و گروهها واحزابی مثل حزب ملت ایران نیز، پیامهایی نیز از سوی عده ای از افراد همچون مسعود باستانی روزنامه نگار جوانی که هم اکنون در زندان اراک زندانیست، خوانده شد. همچنین خانم سیمین بهبهانی اگرچه شعری نخواندند، ولی شعرواره ای را درباره بازماندگان این واقعه ارائه دادند.بهبهاني ادامه داد: من نمي‌‏دانم پروانه و داريوش, محمد شريف, پرويز دواني چرا كشته شدند؟ حساب از دست ما بيرون است، اميدوارم روزي به اين وضعيت پايان داده شود و حقيقت ما را به سوي راه راست هدايت كند. 

آقای درویشیان نیز از سوی کانون نویسندگان ایران، آخرین بیانیه این کانون را خواندند که در آن بیانیه پرونده در پیشگاه ملت ایران تاکید شده بود.

                   

"صفا پوينده"، همسر محمدجعفر پوينده در سخناني گفت: اينك موج سنگين گذر زمان است كه چون جويباري بر من مي‌‏گذرد و هفت سال از قتل پاييز 77 مي‌‏گذرد و در اين هفت سال ما جز انعكاس فرياد خويش صدايي نشنيده‌‏ايم.
سیاوش مختاری در این مراسم بیانیه‌ای را خواند که در آن از اکبر گنجی و ناصر زرافشان به عنوان کسانی که باعث شدند پرونده قتلهای زنجیره‌ای یک پرونده جهانی شود، نام برد.
همچنين پيام دبيرخانه حزب ملت ايران و پيام مسعود باستاني، روزنامه‌‏نگاري كه 100 روز است در زندان اراك دربند است، قرائت شد.
در پيام باستاني آمده است: 100 روز از زندان من گذشته است و من مي‌‏كوشم تا هر چه بيشتر در خود طاقت تحمل را پرورش بدهم. بزرگترين گناه من فعاليت مطبوعاتي بوده است و به دليل شرايط نامساعد در آستانه ابتلا به بيماري ايدز و هپاتيت هستم.
- در این مراسم حضور نیروها با لباس شخصی محسوستر بود و آنها علنا به برخی افراد تذکر می دادند و از پخش اعلامیه و یا مسائل دیگری که امکان داشت در حاشیه این مراسم اتفاق بیفتد خودداری            می کردند.


و این خبر:
گروهی از شاعران جوان در اقدامی مشترک با اعتراض به اقدامات بخش فرهنگی سفارت فرانسه در ايران ، خواهان شفاف سازی اهداف اين برنامه ها و اعلام دلايل دعوت از شاعران خاص به فرانسه شدند .

علی باباچاهی:حرکت کاروان شعرایران و فرانسه که در حال برگزاری است بگونه ای قابل درنگ است.

نوشته شده در سه شنبه 22 آذر1384ساعت 12:30 توسط محمدرضا جعفری| |
                                           با یاد زندانیان سیاسی
                                         و به یاد مختاری و پوینده

نمی دونم چی بذارم برای همین هم هست که به روز نشده ام.هیچ چیز ارضام نمی کنه .نه شعر نه مقاله و نه حتا «شب نوشته».موندم چی خوبه چی بده.یک چیزی هست جایی که باید کشف بشه پیدا بشه و بعد چی شود.شاید کلام هم در نیاد ولی حتمن هست جایی.شاید این کلمات هرروزه همین طرز گفتن و نوشتن خسته ام کرده.دنبال کلمات خودم هستم .دنبال چیزی غیر که با کلمات خودم گفته بشه. این یاس فلسفی سیاسی هنوز هم هست و ول نمی کند.بدجور گیر داده و هرکار که بخواد داره می کنه- می کنند. دنبال شرایطی جدیدم.شرایطی دیگر.قضیه از جای دیگه آب می خوره از یه سرچشمه ی دیگر که هی!آب را گل نکنید نامردهایکی خواب دیده که از لوله ی بخاری افتادم زمین و درب و داقون (داغون)شدم و نشسته برام گریه کرده . حالا تو این اهواز لوله بخاری کجاست رو باید از فروید پرسید.اما بد فکری نیست ها که محض تنوع. به هرحال نه شعر و نه چیزی دیگر.حتا حوصله ی وبگردی هم ندارم و کلی بی خبرم از رفقا.
یکی نوشته:تو,اصلآ جغرافیای کار گروهی ات عیب و ایراد دارد. در وانفسای انتخابات انجمن به جای خبررسانی از آن چه برای خیلی از فعالان دانشجویی سراسر کشور اهمیت دارد, سیاست ورزی را هنوز فضای شعر جستجو میکنی؟ به نظرم رادیکالیسم را خیلی بچه گانه فهمیده ای .....
می شناسه منو من هم می شناسمش.باید بهتر چیزی در جواب اش می گفتم.ولی همین:وقتی بازی ها پیش پا افتاده و مبتذل و در عین حال کثیف دنبال می شه اون هم از طرف خودی های فروخته شده دیگر چه جایی برای خبررسانی از محلی که همه چی فعلن حول اون داره می چرخه با همون بازی ها.به شدت معتقدم که باید گسستی در انجمن اسلامی چمران ایجاد بشه و به سمت سکوت پیش بره تا در وضعیتی دیگر و شرایطی جدید.باید راه های بیرون از انجمن را به قدر توان در این عصر مهرورزی تجربه کرد. خطر  هم چنان بالای سر ما تاب می خوره و دنبال فرصته. نمی توان بی گدار به آب زد در دانشگاهی که کمیته انضباطیش فعاله.اما رادیکالیسم؟ خندم گرفته از این که امروز رادیکالیسم برای بعضی ها در همراهی مشارکت و سازمان مجاهدین و نهضت شکوفا شده و بقیه به دلیل عدم همراهی  نکوهش می شوند. کجای کاریم. کدام جغرافیا؟ چه می کنیم؟ کدام کار گروهی که همه دارند به معنای دقیق زیرآب هم دیگر رو می زنند. همان ها که با هم بودند و خوش بختانه ما نبودیم.حداقل بعضی نباید حتا واژه ی رادیکالیسم رو به زبان بیارند چه دیگری را هم خطاب کنند.
این وراجی شاید برای پنهان کردن همانی که باید. تمام نمی شود و پیش هم نمی رود این نوشتار.تا این جا که آمده شاید تمام شود شاید هم نه. کسی چه می داند خودش جایی تصمیم اش را می گیرد.خسته ام دیگر نگفته ها در شب نوشته ای دیگر.

 

نوشته شده در یکشنبه 22 آبان1384ساعت 15:27 توسط محمدرضا جعفری| |
                                           با یاد زندانیان سیاسی
                                         و به یاد مختاری و پوینده

خبر فوری:انفجار در اهواز دیروز و حالا گازی بدبو در نقطه ای از شهر.برای ما که جنگ را هم تجربه کرده ایم ،هراس ناامنی چیزی نیست که بتوان دست کم گرفت اش.وقتی نیروهای امنیتی توان خود را بر مهار جریانات دانشجویی می گذارند و حاکمان در فکر طراحی لباس ملی و برخورد با بد حجابی باشند باید هم این گونه جان مردم به راحتی در خطر قرار بگیرد.


 بعضی وقت ها آدم حوصله ی خودش رو هم نداره چه برسه به این که وبلاگ به روز کنه!بعضی وقت ها آدم حوصله ی شعرهاشو هم نداره چه برسه به این که بخواد بقیه بخونندشون!بعضی وقت ها آدم می گه بابا که چی؟ آخرش این همه چی؟ بعد فقط به همه چی فکر می کنه!بعضی وقت ها آدم دست و دل اش به هیچ کاری نمی ره و هر کار و با زحمت انجام می ده اون وقت اونایی رو فقط انجام میده که مجبوره!
بعضی وقت ها دلت می خواد بی خیال همه چی بشی بعد فقط راه بری بی خیال(آخ اگه می شد)!بعضی وقت ها مهر شروع می شه وتازه باید بیفتی دنبال واحدهای نگرفته و حذف شده و پاس نشده و امضا بگیری!می فهمی دانشجویی بابا تو!این کاراتو ول کن بچسب به درس بابا!(چشم)بعضی وقت ها از هرچی رفیق که داشتی فهمیدی بابا چه کارها که نکردن، می شینی فحش میدی به خودت که چرا زودتر...!
بعضی وقت ها آی آدم ها من..یاس فلسفی..من چه کاره بیدم!
 بعضی وقت ها .......
بعضی وقت ها... ولی آدم، چیش به ما!!!

حالا وبلاگ به روز می کنیم...آی آدم ها یکی دارد وبلاگ به روز می کند

یکی دارد دار می زند خودش را چند وبلاگ آن ورتر

یکی دارد برای خودش ادا در می آورد با خودش

یکی نای حرف زدن ندارد شعر می نویسد

یکی ...آدرس اش را به من بدهید...

هووی کجا!چه غلطا! فعلن ما و تو و در میخانه ببستند خدایا مپسند که اینترنت قطع شود

هووی قطع و وصل می شود...صدا به صدا نمی رسد (می فهمی چی می گُم)

بعضی وقت ها باید آدم ها رو از مدل موبایلشون شناخت! از رو زنگ موبایل، دلنگ دلنگگگگگ...

حالا هرکاری دلُم بخواد می کنُم!به کِسی چه!یعنی مُنو  ئی تیرکِمونی که دستُمه!

حالا کی چشِ اش درد می کنه!

 

اما هم شعر هست و هم من و هم این وبلاگ هر هفته و تازه ژورنالیسم محمدرضا:سه شنبه ها روزنامه ی فجر،صفحه ی 6 اندیشه

 

و اما يک غزل از رسول کامرانی:

تو گفتی دست هات از جنس خنجر نيست،شک دارم

وفاداريت هم از سگ که کم تر نيست، شک دارم  

هميشه مثل تمساح از دو چشم ات اشک می باری

نگو شيطان شبيه شرم دختر نيست... شک دارم

صدايی پشت خط آمد:-عزيزم دوست ات دارم

کمی لبخند يا گلبوسه بهتر نيست، شک دارم

به اين خط ها که می افتند و می بافند

«عروسک زندگی بی تو ميسر نيست»، شک دارم

 بيا و با غرور مرده ام بازی نکن_ گفتم

ببينم نازنين گوش شما کر نيست؟!، شک دارم

ولی با اين همه تزوير هم می خواهم ات بانو

تو حتا فکر کن که عاشق ات خر نيست... شک دارم

 

نوشته شده در یکشنبه 24 مهر1384ساعت 9:26 توسط محمدرضا جعفری| |

                                                                            با یاد زندانیان سیاسی
                                                                          و به یاد مختاری و پوینده

                                   گنجی کجاست؟ که آواز غریب اش چنین نزدیک می نماید. 
                                                                      عکس های جدید گنجی

اول:
دولت آبادی
دوم:داستانی از گلشیری ـ روایتی از دو توهم
سوم:تلخآبه

اول:محمود دولت آبادی قبل از انتخابات در دفاع از هاشمی به رادیو آلمان گفت:«ازآن جا که شخصن آدم زحمت کشی هستم ، به نظرات آقای احمدی نژاد در زمینه ی فقرزدایی و ایجاد کار در کشور احترام قائلم.نظراتی که دغدغه ی عدالت خواهی مقام رهبری نیز بوده است اما كشور در مرحله ي كنوني... به شخصي احتياج دارد كه برخوردار باشد از تجربه، مصلحت انديشي، وجهان شناسي»

وقتي اين صحبت ها را خواندم ياد آن تصوير شاملودر فيلم مستندش افتادم كه دولت آبادي را در كنار داشت.او به يكي نه جاودانه شد و اين به هزار آري مي سپوزد.

نوشته ي عباس معروفي در اين باره ازوبلاگ اش در ملکوت جالب است  :

يک آدم، يک تصوير
هیچوقت نتوانستم نوشته‌ی آیدین آغداشلو، نقاش شیک و روشنفکر را فراموش کنم به هنگامی که نوشته بود: «کاش عباس معروفی فرار نمی‌کرد و می‌ماند. من حاضر بودم به جایش شلاق بخورم و بروم زندان.»
خیال کرده بود از ترس شلاق و زندان گریخته‌ام، نمی‌فهميد که آدم وقتی تنهایی گیر می‌افتد توی دست بازجوها تنها آرزوش این است که به عنوان ناشناس برود قاطی کارگران حفر کانال، و برای خودش قبر بکند.
من دلم از دوستانم گرفته است؛ از بهمن فرمان‌آرا، از سپانلو، از دولت‌آبادی، از عزت‌اله فولادوند، از هر کسی که نویسنده و نقاش و هنرمند و متفکر است. باورهای من فرو ریخته، از بهنود و ابراهیم نبوی گله‌ای ندارم، چرا که آنها فروشنده‌اند، به‌خصوص از وقتی سایت گویا را خریده‌اند و این سایت عظیم را با اعتباری که فرشاد فراهم کرده بود، به خبرگزاری رسمی هاشمی رفسنجانی مبدل کرده‌اند، نوش جان‌شان.
دلم از رفسنجانی، ببخشید از دولت‌آبادی گرفته است، او را نمی‌بخشم، بیست سال است که "جای خالی سلوچ" را درس می‌دهم، باز هم چنین خواهم کرد، اما از دوستانم، از خوانندگانم می‌خواهم که این پوسترچسبان رفسنجانی را از خانه‌شان...
هیچوقت نتوانستم چهره‌ی محمود دولت‌آبادی را فراموش کنم به هنگامی که عربده می‌کشید: «نقطه‌ی عزیمت کانون مشکوک است!»
او معتقد بود که چون گردون در سال شصت‌ونه ضرورت فعالیت کانون نویسندگان را در جامعه‌طرح موضوع کرده، باید جلسات را تعطیل کنیم، و به زمانی که او می‌گوید موکول کنیم. او در جمع مشورتی کانون در خانه‌ی سیمین بهبهانی در حضور بیش از شصت نفر به من اشاره کرد و عربده کشید: «کسی اینجاست که حضورش اهانت به بشریت است.»
در لحظات خوش می‌گفت: «تو جزو مایی چرا این جوجه موجه‌ها را در مجله‌ات مطرح می‌کنی؟»
من آن روزها سی و سه ساله بودم. از او پرسیدم: «شماها کی هستید؟»
هیچوقت نتوانستم چهره‌ی محمود دولت‌آبادی را فراموش کنم به هنگامی که در جمع مشورتی کانون در خانه‌ی سپانلو داد می‌زد: «تو دولتی هستی و می‌خواهی کانون را دولتی کنی!»
و من داد می‌زدم: «تو دولت‌آبادی هستی.»
فرياد کشید: «برای کلفت کردن صدایت بايد چهل هزار بسته سیگار بکشی.»
فرياد کشیدم: «برای کلفت کردن صدایم رمان می‌نویسم.»
کیفش را پرت کرد، عربده کشید، و عاقبت جلسه را به‌هم زد. مجابی او را به گوشه‌ای برد، و مختاری مرا با خود از آنجا بیرون کشید. تمام راه در خیابان تخت طاووس سر بر شانه‌اش می‌گریستم، و او مرا آرام می‌کرد. و حالا این روشنفکر چپکی، دولت رفسنجانی را آباد می‌کند. برای او پوستر به دیوارها می‌چسباند. امیدوارم از بی‌حواسی پوستر آقا را به دیوار خانه‌ی مختاری نچسباند!
هیچ وقت نتوانستم چهره‌ی محمود دولت‌آبادی را فراموش کنم به هنگامی که در جمع مشورتی کانون در خانه‌ی چهل‌تن عربده می‌کشید: «سعیدی سیرجانی رفیق گرمابه و گلستان رفسنجانی‌ست، کانون نباید از او دفاع کند.» و گلشیری عزیزم آن شب چه جانی کند که به او بگوید هرچه هست نويسنده است، تو هم بزرگ مایی، بیا خودت یک متن در شأن کانون بنویس.
هفتاد نفر آن متن را امضا کردند، اما به دنبال انتشارش عده‌ای از ما رفتیم زیر بازجویی. بازجوی من مرا رو به دیوار در سه‌کنج خرد می‌کرد. سایه‌ی سعید امامی را من آنجا زیارت کردم که گفت: «قبل از اینکه پرونده‌ات بیفتد دست آدم‌های غیر فرهنگی برو و امضات را پس بگیر.»
گفتم: «من تنها این متن را امضا نکرده‌ام، هفتاد نفریم.»
«ولی تو کرمکی هستی. این متن از آستین خودت در آمده
گفتم: «نه. همه‌ی ما آن را نوشته و امضا کرده‌ایم. یک تصمیم جمعی‌ست.»
گفت: «به من نارو بزنی له‌ات می‌کنم. رو راست باش.» و بعد ضبط صوت را روشن کرد، صدای محمود دولت‌آبادی را شناختم: «ما نمی‌خواستیم راجع به سیرجانی چیزی بنویسیم. معروفی و زراعتی ما را به این دام انداختند.»
نفر دیگری از پشت سرم گفت: «حاج‌آقا اینها همه‌شان دروغ می‌گویند. بگذارید خودمان کار را یکسره کنیم.» و با لگد چنان به صندلی‌ام زد که اسمم را از یاد بردم، و دلیل حضورم را در این جهان نمی‌فهمیدم. آن بازجویی در سه کنج دیوار ساعت‌ها طول کشید، از ده صبح تا هفت شب. و من خیس عرق توی دلم گفتم: «تف!»
هیچوقت نتوانستم چهره‌ی محمود دولت‌آبادی را فراموش کنم به هنگامی که در جمع مشورتی کانون در خانه‌ی خودش می‌خواست مرا محاکمه کند به جرم اين که ما در گردون نوشتيم: «چرا چراغ کانون نويسندگان روشن نمی‌شود؟» و من گفتم اميدوارم با من رفتار ژدانفی نکنيد. و در همان روز بود که شيرين بر تکه کاغذی برام نوشت: «مار زخمی را بايد کشت، عقب نشينی نکن، اينها بايد عذرخواهی کنند.»       اما با پادرميانی سپانلو و ديگران بخشيدم و سکوت کردم. اما اشتباه کردم.
دولت‌آبادی مثل حزب توده با "نه" بزرگش به هنگ موتورسواران يک "آری" بزرگ به اهريمن کبير داده است تا به کجا برسد؟ اصلاً به او چه مربوط بود که باور سه نسل را فرو بریزد؟ مگر چقدر رأی جمع می‌کند اين آدم؟ با چه جرئتی از بين دو اهريمن، يکی را اهورا می‌کند، پاکش می‌کند، مجسمه‌اش می‌کند تا در ميدان شهر برقرار سازد؟ اگر می‌خواهد به رفسنجانی رأی بدهد خب، برود بدهد، چرا سطح نویسنده را در حد تبليغاتچي پایین می‌کشد؟ چرا به باورهای سه نسل اهانت می‌کند؟ چرا پادو تبلیغاتی آمر جنایت میکونوس می‌شود؟ چرا از آمر قتل‌های زنجیره‌ای حمایت می‌کند؟ چی کم دارد؟ آیا مثلاً خیال می‌کنید او نگران جان جوانان ماست؟ آیا او حقوقدان‌تر از شیرین عبادی است؟



دوم:داستان باربداز هوشنگ گلشیری ،روایتی از سال های پس از انقلاب-فضایی پر از توهم،از یک سو توهم همای سعادت بودن و الهی بودن و از سوی دیگر توهم دخیل بودن سرمایه داری و بحث های جهانی دراقدامات واپس گرایان.  


سوم: 

                                                                                 تلخآبه
1- زمین خوردم

پام نشکست

اسهال گرفتم

2- خواستم فریاد بکشم

کاغذ نبود

فرهاد شدم

3- لیچار بارم کردند

خر که نیستم

نبردم

4- شیرین نبود

چای خوردم

تلخ

5- دادکشیدم

سرطان گرفتم

مردم

6- خاک که شدم

باران شد

گِل شدم

7- عقل از سرم پرید

کور بود  دره بود  مرد

بهتر

8- چیزخورم کردند

چاق شدم

چسبیدم به رژیم

9- طلب کار زندگی شدم

پارتی ش عزراییل بود

هیهات!

10- عطاری ،از جون مرغ

تا جون آدمی زاد

با«داروی نظافت»

11- هیس! یواش

یک نفر دارد جان می کند

مزاحم نشوید

12- توقف بی جا مانع کسب است

با تشکر _عزراییل

13- ساعت عزراییل که خوابید

آن قدر پیر شدیم

            تا مردیم

14- از وقتی با عزراییل قرارداد بست

خودسر شد

15- جبرییل نزول کرد

معلم انشا شد

16- واسه یک دل یه دل دار کمه

النکاح سنتمه

17- عجب بی پدر ومادریه

این خدا!

18- مریم که طلاق گرفت

 کافر شد

19- بی راهه می رفت

که بچه دار نمی شد.

                                                                                    23 تیر84

                                                                          

نوشته شده در شنبه 25 تیر1384ساعت 10:1 توسط محمدرضا جعفری| |

خاک باید آبی باشد و و خاک باید خیس و آب باید جاری باشد و آب باید مهتابی و چشم باید شوق باشد و چشم باید شور و قلب باید مهر باشد و قلب باید سرخ و دست  باید گرم باشد و نگاه  باید ممتد و نوروز که باید سبز باشد و زیبا و ما که باید سبز باشیم و زیبا و همیشه   تا همیشه... 

                                                 نوروزمان زیبا بی حصار

از سرکشی و پیام های رفیقان ممنون.
                                                                 

                          

نوشته شده در دوشنبه 8 فروردین1384ساعت 21:0 توسط محمدرضا جعفری| |
اول:مادربزرگ ام   مرد...به همین ساده گی....

دوم:تا حالا به مرگ فکر کردید . به تمام شدن.دیدید با مرگ دیگران چه راحت برخورد می کنیم.چه راحت می شنویم خبرهای مرگ را.چه قدر کشته در فلان انفجار... و چه راحت گاه در مورد زندگی دیگران قضاوت می کنیم.اگر خودمان باشیم چه؟آن وقت مسئله طور دیگر می شود.

سوم:باید استاد و فرود آمد بر آستان دری که کوبه ندارد
چرا که اگر به گاه آمده باشی دربان به انتظار تو است...
                                                                  (شاملو)

 

نوشته شده در دوشنبه 3 اسفند1383ساعت 5:56 توسط محمدرضا جعفری| |
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند   

        چنان نماند و« چنین» هم نخواهد ماند

 

نوشته شده در دوشنبه 19 بهمن1383ساعت 6:40 توسط محمدرضا جعفری| |
توضیحی بر نظرات دوستانی که لطف کرده اند:
در روزگاری به سر می بریم که عشق و عاشقی ها و دوست داشتن هامان به هزارویک مسئله دیگر گره خورده است.تنها مسئله من و دیگری نیست که همه و همه ولی امر می شوند و ولی دم و خواهان و هرچه که به نظر شخصی می رسد به سرعت و غیرمنطقی جنبه ای همه گانی پیدا می کند.دل کندن از گذشته ای که ریشه در شرایط زیستی ای دارد که فقط بخشی از آن معطوف به شخص است و بخش عمده آن خارج از توان و اراده فرد،کاری است که تغییر و تحولی زیربنایی در فرهنگ وعمومی جامعه از سیاست گرفته تا خرده رفتارهای روزانه را می طلبد.هر تغییر مثبتی هم که رخ دهد و مانند نقطه نوری در تاریکی عمل کند لاجرم در بطن وضعیت سیاسی،اجتماعی،فرهنگی و اقتصادی ما روی می دهد و امید می شود و پشت گرمی و کمی دورتر آرزویی است یافتنی که تلاش می خواهد و البته ناملایمتی دارد و سختی.که با درونی شدن در ذهن و روان و ضمیر ناخودآگاه در بازنمود هنری در قالب های مختلف خود را به همراه دیگر مولفه های برخاسته از واقعیت نشان خواهد داد. جدا کردن دوست داشتن ها از واقعیات روزمره و پناه بردن به خلوت عشقی ملموس و گاه البته خیالی،رقصیدن در جمعیت کوران است و البته جماعت کوران هیچ گاه بی کار نبوده اند.

بوسه

نگاه تو شعر
و لب هایت آخرین قافیه ای که ردیف می شود
پیش از آن که بیاسایم
در سایه سار پلک های بسته ات.

                                                             ۶بهمن۸۳

نوشته شده در دوشنبه 12 بهمن1383ساعت 6:37 توسط محمدرضا جعفری| |