تبليغاتX
شباویز
 

از شهرستان...     

                          

بحثی درباره ی متن و حاشیه ی فرهنگی

 ما در حاشیه زندگی می‌‌كنیم. حاشیه، جایی كه متن نیست. و متن در تقابل با حاشیه معنا و موجودیت می‌یابد. از لحاظ زمانی و مكانی تفاوتی مابین جایگاه حاشیه و متن وجود ندارد: هر دو یك حجم زمانی و مكانی را اشغال كرده‌اند. حجمی‌ اما پر از معناهای متضاد. معناهایی برساخته از دلالت‌های اجتماعی كه گفتار حاكم در زنجیره‌ای از نشانه‌ها در بستری از روابط مشخص، سمت و سوی گستره آن را تعیین كرده است. حاشیه، متن نیست و متن، متن است چون حاشیه نیست. متن برای ساخته شدن، نیاز به حاشیه دارد. متن در نظامی‌ جای می‌‌گیرد كه حاشیه را به عنوان استثنای برسازنده، ضروری می‌‌كند. بدون حاشیه، متن وجود ندارد. اقتدار متن در وجود حاشیه است كه معنا می‌‌یابد. متن بر حاشیه، حكم می‌راند. متن حاكم است... اما حاشیه محكوم نیست. وجود متن بر تمركز است. متن متمركز است. اقتداری كه متن به دست می‌آورد از تمركزی است كه در حوزه زمان -مكان ایجاد می‌كند. متن در تمركز است كه ساختار مقتدر خود را می‌آفریند. تمام عناصر زائد، مولفه‌های پیرامونی و عوامل گسست را از خود می‌راند. چارچوبی بسته به مولفه‌های برسازنده خود شكل می‌بخشد و بر فراز حاشیه‌ها، اعلام موجودیت می‌كند. این اعلام موجودیت در مقابل حضور چیزی به عنوان حاشیه كه از ساختار كنار گذاشته شده است معنا پیدا می‌كند. متن ناچار است كه حاشیه داشته باشد. در تقابل با تمركز متن، حاشیه حضوری پخش دارد. به عنوان استثنای برسازنده در قالبی نمی‌گنجد. چون از نظام كنار گذاشته شده است لاجرم محمل حضور مولفه‌ها، روابط و عوامل مختلف و گاه متضادی است كه متن خوش ندارد. حاشیه حضوری گسترده دارد، حوزه عملی وسیع كه در آن مناسبات مختلف، شرایط متفاوتی را ایجاب می‌كند. متن متكی بر شباهت است، حاشیه بر تفاوت‌ها. متن فرهنگ است و حاشیه از دید متن ضد فرهنگ – و البته پر از خرده فرهنگ‌ها-.

(روزنامه کارگزاران - دوشنبه ۲دی)


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 11 دی1387ساعت 19:38 توسط محمدرضا جعفری| |

از برج عاج پله‌ای پایین نمی‌آیی؟

به بهانه حقوق‌نگرفتن تحریریه كارگزاران

وضعیت بغرنجی است. در شرایطی که ارقام میلیاردی در پروژه های کوچک و بزرگ به یاری نوعی دلالی اقتصادی، که در قالب پیمانکاری و خصوصی‌سازی رنگ‌وبویی قانونی و موجه پیدا کرده است، جابه‌جا می‌شود و دست‌اندرکاران این پروژه‌ها در کنار بازاریان و مدیران اقتصادی به کم‌ترین زحمت بیش‌ترین گردش مالی را از زندگی همه به جیب خود سرازیر می‌کنند، عده‌ای برای گذران زندگی در حد دوام آوردن در بازه زمانی محدود، هم جان می‌کنند، هم تندی می‌شنوند، هم منت می‌بینند و آخر در همان گذران زندگی و دوام‌آوردن، می مانند. صحبت از کارگرانی نیست که همه توان و هستی خود را در کار طاقت‌فرسایی می‌گذارند که ماه‌ها بدون همان حقوق ناچیز ِ تا حد ِ نمردن می‌مانند، درست در جایی که کارفرما به دلیل به اصطلاح «ضرر»های ناشی از کاهش سودهای نجومی، صفرهای بانکی‌اش را از زندگی کارگران کسر می‌کند؛ صحبت از روزنامه‌نگارانی است که برای روزنامه‌ای کار می کنند که وابسته به جناحی است که بخشی از بزرگ‌ترین پروژه‌ها و پیمانکاری‌ها متعلق به آن است. وضعیت اقتصادی امروز که در کاهش قدرت خرید، افزایش بیکاری، کاهش و کافی نبودن دستمزدها، افزایش سرسام‌آور قیمت مسکن و اجاره آن و ... نمود پیدا کرده است، نه تنها پای دولت فعلی را به میان می‌آورد، بلکه پیش و بیش از آن محصول روابط اقتصادی است که در دولت‌های پیشین، در طرح‌هایی چون تعدیل ساختاری و برنامه‌های پنج‌ساله، بنیان نهاده شده است. بله، آقای سردبیر! مردم هرچه قدر هم که فراموش کار باشند، باز هم خاطره چیزی که قیمت‌اش را با جان و هستی و توان خود پرداخت کرده اند از یاد نمی‌برند. خاطره ریاضت اقتصادی، فقر و محرومیت از امکانات بدیهی زندگی فراموش‌شدنی نیست. در آن زمانی که توزیع ثروت عمومی، منهای عموم صورت می‌گرفت، عدالت اجتماعی عده‌ای محدود را شامل و درآمدهای کشور راهی حساب‌های خاصی می‌شد، مردم تاوان چیزی را پس می‌دادند که در به وجود آمدن‌اش هیچ نقشی نداشتند؛ تاوانی اما به بدترین شکل ممکن که آقایان هیچ زمان هیچ درکی از آن نداشته‌اند و نخواسته‌اند. این شرایط هیچ‌وقت برای کارفرما و سرمایه‌دار قابل تصور نیست، چراکه هرگونه کاهش «سود» به سرعت از توان و هستی کارگر و کارمند و طبقات زیرین اجتماع، جبران می‌شود. این مهم نیست که چه بلایی سر کسانی می‌آید که برای کاهش هزینه‌ها بیکار می‌شوند یا چند ماه حقوق نمی گیرند، سر آقایان سلامت – بگذار کنگره‌شان را برگزار کنند با خیلی میلیون هزینه.

آقای سردبیر فرافکنی نکنید. قضیه‌ای به این صراحت را پیچیده‌کردن، به زبان عامیانه، همان پیچاندن کسانی است که اینجا و اکنون درگیر مسئله‌ای هستند که به نحو خطیری با حیات‌شان مرتبط است. دوام‌آوردن در این شهر و کشور بی‌دروپیکر، کار حضرت فیل است و آقایان و سرمایه‌دارانی که در بالگردها و ماشین‌های باکلاس‌شان، بر فراز آن چه که در شهر می‌گذرد، می‌گذرند و چه بسا که از همین وضعیت نابه‌هنجار هم بیش‌تر به نان و نوایی می‌رسند. افکندن تمام این مسئله به دولت و انحراف ذهن‌ها از عدم پرداخت حقوق کارکنان از سوی کارفرما به سمت نقش دولت فعلی، باز به زبان عامیانه، همان نمردن بزک است در انتظار رسیدن بهاری است آن چنان که وعده می دهند: به ما رای دهید تا... !! اما هیچ کس نیست که به این سوال مهم جواب دهد که طی چهار دوره اختیار ِ دولت، چه اتفاقی افتاد. لااقل می‌دانیم که این دولت و وضعیت اقتصادی امروز، از زیر بته سربر نیاورده است.

وضعیت اقتصادی و روابط بین کارگر و کارفرما در بنگاه هایی که به نوعی متعلق یا وابسته به جناح اصلاح طلب حاکمیت است نشان دهنده ی تضاد و تناقض فاحش بین گفتمان اصلاح طلبی مدعیان و عملکرد عینی اقتصادی آنان است؛ جایی که با صرف نظر از اقتصاد سیاسی، قوانین موجود کار هم نقض می شوند، قراردادهای صوری و اجباری با کارگر بسته می شود، حق بیمه پرداخت نمی شود و مسائلی از این دست؛ در همین روزنامه کارگزاران تا ماه های متمادی از قرارداد و حق بیمه خبری نبود.

 آقای سردبیر!حساب بانکی این بچه‌ها پر از پول نیست که بتوانند از آن هزینه کنند و کار کنند و روزنامه‌ای «وزین» در بیاورند، نه! این حساب‌ها برای پرداخت قسط‌های وام‌هایی است که سررسیدشان هر ماه فرا می‌رسد و چند ضامن معتبر آن را ضمانت کرده‌اند و دیرکرد پرداخت قسط از فیش حقوق‌شان کسر می‌شود (چرا کسی نیست جواب دهد، برای وام‌های کلان میلیاردی، چرا به جای ضمانت سفت و سخت، باز خیلی عامیانه و به جای اصطلاحاتی چون رانت و رابطه و پورسانت و...، پارتی لازم است و درصدی پول چای؟)

این مسئله، مسئله‌ای نیست که با تئوری‌پردازی و نظریه‌بافتن و حرافی، بتوان اثرش را خنثا کرد و صورت مسئله را پوشاند و از کنار وضعیت امروز گذشت. کسانی که حقوق نگرفته اند، همین آب‌باریکه نخوروبمیر، از زندگی می‌مانند، از اجاره مسکن و رفت‌وآمد، خورد و خوراک که پیشکش، لباس هم که نپوشیم. این فشار زندگی است که روانی نیست واقعی است، مهلک است، فشاری تحمیلی و اجباری، نه صوری است و نه در قالب نظریه توطئه درمی‌آید. این فشار سیاسی هم نیست که دوام‌آوردن در زیستی است که ریشه‌اش را از مدت‌ها قبل باید جست. فشار روانی را می‌شود با قرصی از بین برد، اما فشار زندگی (خیلی عامیانه) تنها با مرگ به آخر می‌رسد... از برج عاجْ پله‌ای پایین بیایید.

--------------------------------------------------------------------------------

کاشفان نافروتن یک نسخه - بررسی تطبیقی برنامه‌های اقتصادی دولت نهم با سند 30 آوریل 2003 بانك‌ جهانی - آرش حسن نیا - (رخداد)

اما شباهت‌ها طرح تحول اقتصادی و لایحه هدفمندكردن یارانه‌ها محدود به این نیست،‌بر اساس آنچه رییس دولت اعلام كرده‌ براساس این طرح قرار است تا پس از واقعی‌شدن قیمت‌ها یارانه‌ها به صورت نقدی در بین خانوارها توزیع شود رقمی بین 40 تا 70 هزار تومان كه كاركرد آن جبران آنچیزی است كه مردم از دست می دهند،‌چیزی شبیه به آنچه كه درسند بانك‌جهانی توصیه می‌شود. این شباهت‌ها فقط بخش كوچكی از شباهت‌های بسیار سیاست‌های اقتصادی دولت نهم با آنچیزی است كه در سند سال 2003 یعنی 5 سال قبل بانك‌جهانی آمده،‌این نزدیكی‌ها محدود به موارد مندرج در لایحه هدفمندكردن یارانه ها نیست. ادامه...

خیالبافی موقوف! : به مناسبت دهمین سالمرگ مختاری و پوینده - روزبه کریمی ( از رخداد)

نوشته شده در سه شنبه 12 آذر1387ساعت 10:5 توسط محمدرضا جعفری| |

به کجا پناه بریم
 درباره ی تبلیغات

تبلیغ همه‌جا هست. در و دیوار خیابان و ساختمان‌ها تا زیرزمین مترو و درونی واگن‌ها تا ادارات و ارگان‌ها و مراکز مختلف خدماتی. در پارک‌ها و تفریح‌گاه‌ها، بزرگراه‌ها، وسایل نقلیه عمومی و بین شهری. می‌توان گفت حضور تبلیغات از انسان‌ها بیشتر است. حضوری قاطع و فریبنده. در برابر هر نگاهی خودنمایی می‌کند. نمی‌توان از جلوه آن گریخت. حضوری همه‌جانبه دارد. تبلیغْ هرجایی است. در هر سفره و کاسه‌ای. هنگام خواندن روزنامه، دیدن تلویزیون، شنیدن رادیو، بی‌مجالی برای خلاصی از آن. این حضور همه‌جانبه و قاطع تبلیغات، آن را به شکلی طبیعی در می‌آورد. حضورش را عادی جلوه می‌دهد. حضور گسترده‌اش، زندگی روزمره را تحت تاثیر در می‌آورد. به تدریج به مرجعی برای آگاهی بدل می‌شود. نیاز به دانستن در امور عادی زندگی را برطرف می‌کند. خود را موجه جا می‌زند، قیافه‌ای حق به جانب می‌گیرد و دست در دست مخاطب، او را به دنیای جذاب کالاها و خدمات می‌برد. تبلیغات جامع است: کافی است نگاهی به آگهی‌های همه‌جایی بیندازیم تا دربیابیم برای کجاهای حیات روزمره ما هم چیز جدیدی هست. کافی است به حجم نیازمندی‌های روزنامه‌ها توجه کنیم. دنیای کالاها انسان را از رجوع به چیز دیگر بی‌نیاز می‌کنند. آنها تمام نیازها را پوشش می‌دهند. تمام مشکلات را حل می‌کنند. برای هر مسئله‌ای راه حلی دارند. برای بیداری تا خواب، فکری دارند و برای درازای زندگی چاره‌ای اندیشیده‌اند. تبلیغات پلی می‌زند بین نفسانیات و واقعیات تا در خلال آن، فاصله موجود را پر کنند، آن هم به شیوه خاص خود: خرید کالا. خرید کالا در پایان تمام این مراحل، حد نهایی هدف تبلیغ‌کنندگان است. خرید و خرید هرچه بیشتر، راه را به شیوه‌های مختلف تبلیغ می‌گشاید.

(روزنامه کارگزاران یکشنبه ۳ آذر ۸۷)


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 5 آذر1387ساعت 0:26 توسط محمدرضا جعفری| |

  آیا می توان در مقابل رویای آمریکایی، از رویای چینی نام برد؟ آیا می توان در برابررویای آمریکایی که بر پایه ی مصرف و اصل مبادله و ترویج مد و پیروی از الگوهای مختلف سرمایه داری که آن را تحت لوای تکثر فرهنگی در قالبی محدود جا می زند، سامان یافته است از رویای هم شکلی و هم سانی آدم هایی نام برد که در سازمانی بسته، یک جور لباس می پوشند و یک جور رفتار می کنند آن هم بر اساس الگویی از پیش تدوین شده؟

متن کامل را ادامه مطلب بخوانید.

این متن را با حذف قسمت هایی از آن در روزنامه کارگزاران  ببینید.

 


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 14 شهریور1387ساعت 1:38 توسط محمدرضا جعفری| |
در باب این که مدت هاست اقتصاددانان راست گرا از سر دل سوزی یک سر کمر به قطع یارانه های دولتی به برخی کالاها و خدمات اساسی بسته اند و چنین وانمود می کنند که تنها مشکل این روزهای اقتصاد ما پرداخت این یارانه هاست نه چیزهای دیگر و همه مشکلات با عدم پرداخت آن ها حل شده و وضع از این چه که هست بهتر می شود و البته شاید «بهترشان» شود :
ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 30 تیر1386ساعت 11:4 توسط محمدرضا جعفری| |

 

حاشیه:


حضور/ ناحضور دولت
یا دست ات را از جیب من دربیار

1- اجتماع امروز ما در وضعیت حضور/ ناحضور دولت به سر می برد.چه دولت را با تمام نشانه هایش می توان در همه جا و هر زمان دید، حضورش را _گاه به طرزی خشن_ حس کرد.رد پایش را در هر حوزه ای ردیابی کرد و دخالت ها و خط دهی هایش را مشاهده نمود.دولت در زندگی امروز ما حضوری سهمگین دارد.در خیابان با گاردها و نیروهای نظامی اش و در کوچه پس کوچه ها با نیروهای شبه نظامی اش.

 

متن:
«اعضای شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت در تحصنی در مقابل دانشگاه پلی تکنیک بازداشت شدند: محمد هاشمی- حنیف یزدانی- علی نیکونسبتی- مهدی عربشاهی- بهاره هدایت- علی وفقی»

ساعتی بعد اعضای حاضر در دفتر ادوار نیز ذاهی ناکجا شدند:عبد الله مومنی – مرتضی اصلاحچی – مجتبی بیات- بهرام فیاضی- عزت الله قلندری- حبیب حاج حیدری- مسعود حبیبی- سعید حسین نیا- آرش خاندل

 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 19 تیر1386ساعت 20:27 توسط محمدرضا جعفری| |

نوروز بی نوروز


خنده و جشن های مردمی گستاخی ِ ابداع را برمی انگیزد،به رهایی از دیدگاه مسلط در باب جهان،به رهایی از همه ی رسوم جاری،تمام چیزهای مبتذل،عادی و پذیرفته ی همگان یاری می رسند و سرانجام امکان می دهد که نگاهی تازه به جهان بیفکنیم و دریابیم که هر آن چه وجود داردتا چه حد نسبی است و یک نظم جهانی سراپا متفاوت امکان پذیر است.  « میخاییل باختین »

 1- سال تحویل می شود می رود به پی کارش تا نشان اش را تنها در تقویم و تاریخ بشود جست و از خاطرات و مخاطرات اش یاد کرد و گفت : چه سالی ، چه سالی بی مانند . و گویی همه ی سال ها چنان بی مانند اند و چنان یکه که هر یک در کنار هم نشستن و تکمیل  هم روزگاری را رقم می زنند و احوالاتی را و می شوند زندگی.


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 19 فروردین1386ساعت 10:5 توسط محمدرضا جعفری| |

ماشین دانشجو شناخت / دانشجو ساز

این که شعاری مثل « فقط درس بخوانید تا دانشجو بمانید » در درو دیوار جایی مثل دانشگاه در هفته ای به نام یک نیروی نظامی آن هم از سر مثلن خیرخواهی نصب شود واجد سویه هایی از هشدار است که در بطن جمله و در پس چهره ی موجه آن نهفته است.این شعار همه گان در دانشگاه را به درس خواندن توصیه می کند.امری که با قرار گرفتن در مقام ارزش همه را به خود می خواند بی که در مورد خود ارزش و متنی که در آن قرار گرفته بحثی به میان آید.بدون توجه به هر آن چه که در بیرون از حوزه ی درس خواندن می گذرد فقط باید درس خواند.در واقع با جدا شدن امر درس خواندن از محیط پیرامونی آن با واقعیتی جدا شده و تکه پاره مواجه می شویم که بخشی از آن که در مقام ارزش هم قرار گرفته است فعل درس خواندن است ولا غیر.درس خواندن در فضایی ایزوله و یکه قرار گرفته بی آن که با چیزی بیرون خود ارتباط داشته باشد.و تنها به واسطه ی ارزش بودن _فقط به همین دلیل_ توصیه ی خیرخواهانه به درس خواندن می شود.دیگر درس خواندن نه کنشی انضمامی که فعلی انتزاعی است که هم- واره و در هر شرایطی باید ادامه یابد.

اما سویه ی خشن این جمله در هشداری است که در پس چهره ی ریاکار آن وجود دارد.جمله ی شرطی که با « فقط » شروع می شود و با نتیجه گیری خود سعی در انتقال پیامی دارد که نیت صادرکننده گان خود را به نحوی جدی آشکار می سازد.فقط ِ ابتدای جمله فعل درس خواندن را در صدر هر عمل دیگر نشانده و با جداکردن آن از دیگر حوزه ها تاکید را بر درس می گذارد.اهمیتی که این جا درس خواندن می یابد بر انکار  دیگر افعال ممکن استوار است. دیگر هیچ کاری اهمیت ندارد  و هیچ کاری شایسته گی پرداختن را.فقط ِ ابتدای جمله مرزی است که که محتوای خود را در نتیجه گیری جمله ی شرطی نشان می دهدودر این مرز است که دانشجو اختراع / تولید    می شود و پا به عرصه می گذارد.کدام عرصه؟همان جایی که این جمله در تعداد زیاد منتشر شده است : دانشگاه.در بخش نتیجه گیری ما با دالی مواجه می شویم که مدلول اش در بخش ابتدایی بیان شده است.دانشجو به واسطه ی فقط و تنها فقط درس خواندن است که دانشجو می شود.مرزی که « فقط» با حضور ناگهانی در ابتدای جمله کشیده است به دور دانشجو است.در این حصار دانشجو است که قرار دارد و فقط به درس  خواندن می پردازد و نه هیچ کار دیگر. اختراع / تولید دانشجو به واسطه درس خواندن به رد دیگر اشکالی می پردازد که به واسطه ی آن دانشجو و دانشجو بودن قابل تعریف است.انکار دیگر وجوه که در این جمله وجود دارد بر تعریفی مستند است که مطلوب خود را از دانشگاه و دانشجو در چسبیدن به وجهی غالب و بی توجهی و در نهایت بی تفاوتی نسبت به فضایی می بیند که در آن درس خوانده می شود.صادرکننده گان این پیام تلاش خود را به کار می گیرند تا منظور خود را در یک جمله ی قصار و به شدیدترین صورت اثرگذار القا کنند.این جمله در پی تعریفی که از دانشجو ارائه می دهد در پی آن است که به رد و اخراج کسانی بپردازد که فقط و فقط با این تعریف هم - خوانی ندارند و درون مرز کشیده شده قرار نمی گیرند. کسانی که به هر نحو با اصول و مقررات وضع شده و بی چون و چرا سر نازگاری دارند ابتدا باید از دیگران متمایز شوند چه هر اخراجی بر تمایز استوار است . دستگاه سیاسی از طریق تعریف دانشجوی مورد پسند خود ابتدا دیگرانی را از حوزه ی تعریف خارج کرده و در مرحله ی بعد به حذف عنصر زاید از درون مرز اقدام می کند.اصولا بدون تفاوت گذاری عمل حذف ممکن نیست.این جمله ی ایدئولوژیک  هم تعریفی به میل ارائه می دهد و هم شرایط را برای حذف دیگری مهیا می کند.در واقع دستگاه سیاسی با ماشین دانشجو شناخت / دانشجو ساز(در ادامه ی ماشین انسان شناخت / انسان ساز (آنتروپولوژيك)) تعیین می کند که چه کسی در این محدوده می گنجد و دارای حق و حقوق است و چه کسی باید و به ناچار ِ عدم هم-خوانی با تعریف تولید شده ،از مقام دانشجو نزول کرده و حذف شود.تصویری که از دانشجو ارائه می شود بچه تروتمیز موشانه شده ای با کیف و کتاب است که هرکاری را با طمانینه و بانزاکت انجام می دهد_احتمالن مسواک هم می زند_ مدام درس می خواند حرف های قشنگ می زند و از سر تکلیف و ارادت هورایی هم می کشد.به موقع هم هرجا که لازم باشد می رود. تیپی که این گونه ارائه و تبلیغ می شود بدون توجه به جایگاه سوژه همه چی را در بر می گیرد و گسترش می یابد و بدین گونه شهروند خوب ،دانش آموز خوب ،کارمند خوب،زن و شوهر خوب و همه چی ِ خوب تولید می شود.این تعریف البته مدام خود را در رهنمودها و نمایش ها و هندوانه زیر بغل گذاشتن ها بازتولید می کند و به خود چهره ای خدشه ناپذیر می گیرد. چهره ای که خشونت نهفته در بطن تعاریفی این چنینی را پنهان می کند.خشونتی که با عدول هر کس از اصول و موازین، آن گاه عریان می شود.

 هشدار جمله این جا آشکار می شود.اگر می خواهید دانشجو بمانید  فقط درس بخوانید، یعنی کاری به کاری نداشته باشید وگرنه عواقب آن را هم باید بپذیرید.این جمله با دادن این هشدار دامن خود را نیز پاک می کند که هشدار داده بودم که.عواقب هر فعالیتی به غیر از آن چه که در تعریف آمده و مدنظر است با خودتان است.این یعنی اتمام حجت.جای عذری دیگر نمی ماند. و این هشدار وقتی جدی می شود که در هفته ای  به نام یک نیروی نظامی مطرح می شود.همان که این چند روز به شدت اتفاق افتاد.صدور احکام انظباطی شدید برای تعداد زیادی از کسانی که با تعریف ماشین دانشجو ساز نمی خوانده اند.این ماشین دارد با وقاحت پیش می رود.حوزه های تفکیک شده اینک روزبه روز محدودتر می شوند و چه بسا فردا- روزی انسان بودن هم در دانشگاه ذیل تعریفی ایدئولوژیک تبصره ای بخورد و این دامن همه را خواهد گرفت و نه فقط دانشجویان را.

 

۸۵/۱۰/۱۳

نوشته شده در سه شنبه 1 اسفند1385ساعت 11:31 توسط محمدرضا جعفری| |

گل سرخی را در سیمای ج ا دیدن جذابیت های خودش را دارد. این که پس از سال ها مواردی این چنین اعم از تصاویر زد و خوردهای خیابانی، برخی سخنرانی ها و مناظر انقلاب و شخصیت های ممنوع اینک از سیما به نمایش در می آیند آن هم در حجم انبوه گواه اتفاقی است که افتاده یا در شرف افتادن است.پخش این تصاویر برآمده از نوعی نیاز است که هم ناشی از تحولات اجتماعی این سال ها است و هم مبین شرایط  سیاسی که پخش آنان را مورد نیاز کرده است.به هیچ وجه نمی توان اتفاقی بودن را عامل پخش راش های خاک گرفته ی انقلاب57 دانست.اما چرا؟ چرا خسرو گل سرخی؟
1- سیمای جمهوری اسلامی سعی می کند تصویری از گل سرخی ارائه دهد که منطبق با پسند و نیازش است.او با کندن گل سرخی از زمینه ای که در آن قرار دارد و در همین زمینه هم قابل شناخت وبررسی و احیانن نقد است او را در متنی دیگر قرار داده و از آن خوانشی دیگر به دست می دهد.گل سرخی را باید در متن خودش و با نشانه ها و ارتباطی که با همان متن پیدا می کند شناخت ،اما ج ا متن را عوض می کند تا در ارتباطی دیگر،پیامی دیگر و نه همان پیام اول به مخاطب سیما ارسال شود و از این راه گل سرخی را نه آن گونه که بوده که آن گونه که می پسندد معرفی می کند.گل سرخی با نشستن در موضعی دیگر یک سر ازحقیقتِ خود جدا می شود و ماهیتی دیگر می گیرد. گل سرخی از پوسته ی خود که اصل قضیه هم هست در آمده ردا(عبا) یی دیگر می پوشد وبا ما از طریق تلویزیون ج ا سخن می گوید. تلویزیون سعی می کند با تغییر مختصات واقعیت و نشاندن راوی در قطبی دیگر حقیقتی دیگر بسازد،حقیقتی که در واقع حقیقت که نیست هیچ،از هر دروغی پست تر است.تصاویر گزینشی و تکه تکه شده ی خسرو گل سرخی خود او نیست.توهمی از اوست.واقعیت نه،مترسکی است که دست اندازی ج ا بر این مرد اسطوره گونه ساخته است.مترسکی که رابطه ای با آن چه خسرو گل سرخی بوده ندارد.
خسرو گل سرخی واقعیت را در قرائتی لنینیستی از مارکسیسم درک کرده و بنا بر این درک خود و با آگاهی که بدان دست یافته و با تحلیل هایی بر همان زمینه ، رو به مبارزه با رژیم سلطنت آورده و در این راه جان خود را نیز باز بنا به همان  تحلیل و با اعتقاد و ایمان به اهداف داده است.مولفه ی مرکزی اندیشه و روش گل سرخی اعتراض و مبارزه بوده است.این مولفه ی مرکزی را ج ا خواسته مخدوش کند و تنها  او را در قاب عکسی شیک به خورد ملت دهد. (چون تصاویر چه گوارا بر دیوار و تی شرت و بکگراند مانیتورها)  
2- این اولین بار نیست که ج ا این کار را می کند.یکی از روش های این چند سال همین بوده است.گرفتن نمادهایی که مبارزه ، اعتراض و عصیان را به ذهن متبادر می کرده اند از زمره ی علائم و نشانه ها و شخصیت های  « غیرخودی » و با دست کاری پیام حقیقتی که این ها می فرستاده اند، نه این که آن ها را خودی که نخودی کرده و به این ترتیب هم مخالفان را خلع سلاح کرده  و هم خود ِ مبارزه را چرکین کند.این نشانه ها هم به چیزی بی مصرف و بدون ماهیت اصلی تبدیل می شوند. مردم ِعام ِ مخاطب تلویزیون در می ماند که لابد تغییری رخ داده و شاید عقل به سرشان آمده و خودشان هم فهمیده اند،پس گشایشی صورت گرفته و فضا باز شده و باید منتظر آسایش و رفاه بود.این گونه ج ا مرز بین مخالف با خود را با مخدوش کرده نمادها را محو می کند و خود را دیگر گون بزک می کند. مرز و تفاوت بین مخالف و موافق ناپدید شده و هیچ کس از هیچ کس باز شناختنی نیست.در این حال مبارزه از بین نمی رود تنها مخاطب ِ خود را و متن اجتماعی ِ کنش خود را از دست می دهد یا به صورتی گیج و درمانده می بیند.
3- اما چرا گل سرخی؟ باید ریشه ی این امر را در قتل های 77، قتل زنده یادان مختاری و پوینده جست.قتل هایی که نشان می داد چپ ایران از پیله  به درآمده ،در مرحله ی جدیدی از حیات خود قرار گرفته و درآستانه ی اثرگذاری بر جامعه ی ایران است.در آن سال ها گام اول و اساسی در برخورد با چنین موردی حذف فیزیکی به فجیع ترین شکل بود که هم مشکل و فرد مسئله دار را از بین می برد و هم هشداری بود به دیگران .امروز اما گام اول این نیست (درگام های بعدی نمی دانم!). تحریف جریان چپ ایران و معرفی آن به شکلی غیرواقعی مسئله ای است که در کنار محدودیت و برخوردهای قضایی امنیتی در دستور کار قرار گرفته است.پرداختن به چپ و مارکسیسم در تلویزیون ج ا همواره به شکلی منحرف بوده است و تصویری که ج ا به خورد مخاطبان اش می دهد عقیم شده و بی شکل است.چه گوارا،آلنده ،تاریخ حزب توده(جالب این که از دیگر گرایشات چپ تاثیرگذار در انقلاب57 سخنی به میان نیست)و... و امروز خسرو گل سرخی همه مواردی است که سعی می شود به وسیله تحریف آن ها کل جریان چپ مورد تحریف قرار گرفته و از این طریق خنثی شود.گزینش جملات   گل سرخی در دادگاه پیرامون عاشورا و امام سوم شیعیان و اسلام که با اجازه ی شخص ریاست سازمان صدا و سیما ممکن شده(و او هم از بزرگ تر ها حتمن دستور داشته)و بعد سخنرانی ازغدی _ با آن سابقه ی درخشان!_ در هجمه و دروغ پراکنی و توهین به مبارزان چپ، نشانی از این مسیر تحریف _ و البته کینه _ و نشانه ای از مطرح شدن دوباره ی جریان چپ ایران در جامعه _ پس از اتفاقات دانشگاه های ایران_ است.این اتفاق را باید به فال نیک گرفت،در مقابل تحریف و دست اندازی مقاومت کرد ، ادامه داد و البته منتظر موارد دیگری هم بود. 

دنباله :
اگر گل سرخی زنده می ماند حتما بعد از انقلاب به خاوران می پیوست و پس از 28 سال جایی در تلویزیون ج ا نمی یافت.
این تحریف سرودها را نیز در بر گرفته است آن جا که « قسم به اسم آزادی/به لحظه ای که جان دادی » تبدیل می شود به قسم به عزم هم رزمان/دلاوران با ایمان. 
 
21 بهمن 85

مطالبی دیگر در همین مورد را در چپ نو و پیوند های آن بخوانید.

نوشته شده در دوشنبه 23 بهمن1385ساعت 21:42 توسط محمدرضا جعفری| |
یادداشتی از من را در وبلاگ  سوراخ تو دیوار بخوانید. 

زلال مثل تفسیر،تو در تو و همه سویه.نه سنگ های زیرین پیداست و نه احیانا ماهی هایی که می لغزند.صاف و ساده،رک و پوست کنده،صریح.از تمام آن چه که هستند هیچ چیز در نمی آید و چون چیزی در نمی آید باید چیزی باشد آن قدر زلال که تاویل پذیر نیست.به هیچ جایی زمانی ...

نوشته شده در سه شنبه 11 مهر1385ساعت 9:11 توسط محمدرضا جعفری| |

                          به مناسبت 10 اسفند1366 اولین موشک باران تهران

وقتی متولد 1361 باشی جنگ جز تصویری مبهم و حسی دور نباید چیز دیگری باشد حتا اگر جنوبی باشی و آمیخته به خاک و عرق جنوب.جنگ شاید آن وقت در تصاویری بچه گانه خلاصه شود،در هیجان انفجار و دیدن چیزهای عجیب و غریب.اسکادران هوایی،ترکش،دود و آتش نفت.اما کم کم بزرگ که بشوی چیزهای دیگر هم به سراغ ات می آید. پای درد دل ها که باشی،به چشم ها که خیره شوی.لحن صداها را خوب که بشنوی و حسرت نهفته در خاطره ها را که دریابی،آن وقت خودت را هم جنگ زده می بینی،حس می کنی که در درون اش بوده ای و یکی از آدم هایش.ترکش ها و هواپیما و آژیر نه دیگر هیجانی کودکانه که خون می شود و حسرت و زندگی های از دست رفته.حس می کنی که در آبادان بوده ای، شهر رویا و بعد در خوش خیالی انقلاب و رنگ زیبای شهر،بمبی می ترکد،خانه ای ویران می شود و خانواده ای       می میرد(1) و آن وقت ...
                                      

                                             


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 14 اسفند1384ساعت 16:46 توسط محمدرضا جعفری| |

                                            با یاد زندانیان سیاسی
                                          و به یاد مختاری و پوینده
                                                  و گنجی

این یاداشت را بعد از مصاحبه سپانلو با شرق نوشتم و فرستادم اما...

دیگران

نگاهی به مصاحبه ی یزدانی خرم بامحمدعلی سپانلو

سپانلو،شاعر است.سپانلو شخصیت شناخته شده ای است.اهل فرهنگ است و فعال.اما اینک راه جدیدی را آغاز کرده است.از موضع گیری اش در انتخابات ریاست جمهوری که ادامه اش را باید در مصاحبه با شرق دید.مصاحبه ای که اگرچه در صفحه ی ادبیات به چاپ شده است اما بیشتر به حواشی ادبیات می پردازد و آدم هایش تا این که خود ادبیات دست مایه قرار گرفته باشد.این مصاحبه در راستای مصاحبه های دیگری مانند مصاحبه با دولت آبادی ،قرار است دلایل و پیامدهای حضور و حمایت بخشی از اهل فرهنگ را از کاندیداها در انتخابات تشریح کند.لزوم یا عدم لزوم آن را بررسی کند و بخشی از جامع ی روشنفکری ایران را در رویکردی جدید به مسایل جامعه ی ایران نشان دهد.مصاحبه ای که با دولت آبادی در صفحه ی اول شرق به چاپ رسید رسانه ای شدن و در واقع گسترش بحث های این طیف بود که به تحلیل روابط روشنفکران و ارتباط شان با جامعه ئ اهل سیاست می پرداخت. حالا نوبت سپانلو است تا حرف هایش را بزند.اما او مانند دولت آبادی تحلیل نمی دهد.کاری به شرایطی که منجر به تصمیم این طیف در حمایت از کاندیدایی شد، ندارد.او مشخصا جریانی را هدف می گیرد و به کلی بافی روی می آورد.زبان او عمیقا زبان ادبیات سیاسی عامیانه است.همان گلی گویی و مطلق گرایی.آن جا که می گویدمحیط سیاسی خارج از ایران مسموم است.برای بسیاری از آن ها آزادی نوعی بازی استروی به تخطئه می آورد و بدون این که دلایل خود را مطرح کند فضایی دو قطبی می سازد:یک طرف او و طرف دیگر دیگران. و در سایه ی این کلی گویی و دو قطبی سازی،حکم هم صادر می کنداز قول من به او بگویید لطفا در سیاست دخالت نکنهمین.نمی دانیم چرا.سپانلو می گویدتو که جریان نمی شناسی همان بهتر که آن نوشته را بخوریاما نمی گوید که خود او نیز اشتباه کرده است و بنا بر حکم خود دیگر نباید حرف بزند و مصاحبه کند.سپانلو در برابر عباس معروفی که بیش ترین انتقادها را نه از او که از دولت آبادی کرده بود و دولت آبادی بدون پاسخ از کنار آن گذشته بود،همین رویه را در پیش می گیرد.اول برای تثبیت برتری موقعیت خود نسبت به معروفی می گویداو(معروفی)...چند ماهی از شاگردان من بود» و ادامه می دهدخود من کتاب او را به عنوان کتاب سال معرفی کردم».با این برتری که عنوان می کند حالا باید نتیجه بگیرد و حکم اش را صادر کنددر هر حال،معروفی هنوز بچه است در معرض بادهای مخالفو چون او استاد است و معروفی شاگرد، ما خواننده گان باید این حکم را بپذیریم.او در دلایل مخالفت معروفی نیز کوچه بازاری عمل می کندآقای معروفی چون دو دفعه از چپ ها کتک خورده بود،مجبور به تندروی بود».من قانع شدم!

نکته ی جالب این مصاحبه،سوال های جهت دار مصاحبه کننده است.آقای یزدانی خرم با سوال هایی که در ارتباط طولی با سئال های قبلی و روند مصاحبه قرار ندارند ،حکم از پیش قطعی تلقی شده ای را به عنئان سوال مطرح می کند و نتیجه ای مطلوب را طلب می کندچرا نویستده های خارج...این حق را به خودشان می دهند در مورد مسایل سیاسی اظهار نظر کنند».ظاهرا از دید ایشان غیر از هوادارن و هم فکران ایشان هیچ کس حق اظهار نظر ندارد و البته طوری وانمود می شود که انگار فقط در خارج از کشور،عده ای محد.د که معروفی _ که به قول سپانلو هنوز کودک است _ نماینده ی آن است دست به تحریم و در اصل موضعی مخالف با جریان یزدانی خرم در حمایت از کاندیدایی خاص زده اند و خود برایش دلیل هم می تراشدآیا غم غربت است؟». و این طور وانمود می شود که سیاست تحریم یا عدم حمایت از نامزدهای انتخاباتی ناشی از عدم پخته گی سیاسی _ همان بچه بودن _ و افسرده گی و غم غربت است و نه چیز دیگر. و این گونه مصاحبه گر و مصاحبه شونده کوشیده اند با چشم بستن بر واقعیات سیاسی موجود و نادیده گرفتن جریانات داخلی،تصویری منحصر به فرد و غیر واقعی و دل خواه از ناهمراهان سیاسی خود ارائه دهند،کسانی که سیاست ورزی شان بچه بازی است و از سر ناشی گری.یا افسردهاند و مبتلای غم غربت و یا منفعل و بیانیه صادر کن خانه نشین که از سر هوس و ترس تند روی می کنند، فکر نمی کنند و آزادی را به بازی گرفته اند.عده ای که بنا به دلایلی که سپانلو و یزدانی خرم می دانند نباید نظر _ البته نظر مخالف_ بدهند.در سر این تصویر غیرواقعی و حساب شده جریانی تصویر می شود که در طرف مخالف این مشخصه قرار دارد.جریانی که با ورود به عرصه ی انتخابات و حمایت خود کاملا درست،حساب شده،دقیق تصمیم گرفته اند.و با حسابی که می شود تعدادشان هم باید زیاد باشد.این جاست که باید یادداشت حافظ موسوی را در شرق به یاد آوریم که می گفت این جورها که وانمود می شود و شرق در تلاش است کانون نویسنده گان و اهل فرهنگ وارد انتخابات نشده اندجز تنی محدود و مصاحبه شونده های شرق اکثریتی را نماینده گی نمی کنند. در ادامه سوالی مطرح می شود که در راستای سیاست راست دموکراتیک روزنامه ی شرق است و البته به همان سیاق پرسش های پیشینشما می گویید ترس من از زنده شدن این چپ های جدید است» و با چیزهایی که تا به حال در این مصاحبه خوانده ایم ، یک باره با هشداری مواجه می شویم که پرت شده است در مصاحبه و ما باید آن را جدی بگیریم!آن آدم ها و زنده شدن شان در داخل. اما یزدانی خرم به این بسنده نمی کند و حکم دیگری صادر می کندبا مشی ای منفعل و بی توجه به جریان های سیاسی-اجتماعی روبه رو بودیم» وعلنا چشم خود را بر بسیاری از واقعیات این دو دهه و فشار بر کانون و تلاش های نویسنده گان و شاعران و آثار تولیدی آن ها می بندد و تنها عدم انفعال را در حمایت یا وابسته گی سیاسی می بیند و از این رو شاملو به خاطر همین عدم وابسته گی و حمایت سوژه ی خوبی استاتهامی که حتا بعدها به شاملو نیز وارد کردند» و سپانلو تیر آخر را هم به موقع شلیک می کند:«(شاملو )گفت اشکالی ندارد یک نسل قربانی شود» و نه چیز بیش تر.پس و پیش جمله ی منقول زده می شود و فضای شکل گیری چنین بحثی خلاصه می شود در نقل یک جمله ی و ناقص و همین برای گفتن از شاملو بس.

پایان مصاحبه اما بحث در تخطئه کردن همه ی غیر از ما کامل می شود و چون مصاحبه ادبی است دستی از روی نوازش بر سر و روی جامعه ادبی هم کشیده شود بد نیست ،نفی و انکار جریان های شعری این دو دهه که آقای سپانلو نمی پسنددبع بعی بود که هرچه ماندیم دنبه ی آن را ندیدیم» و تمام. هیچ زحمتی هم ندارد. استفاده از لفظ بحران در این سوال و پاسخی که سپانلو می دهد شدیدا معنادار است.همان روش برخورد با معروفی دیگران سیاسی که در جند سوال قبل اجرا شده بود این جا هم دنبال می شود.جریان های شعری باید «شسته» شوند و چه جایی بهتر از این جا.به نظر می رسد آوردن لفظ حران در ین جا و در واقع بحرانی دیدن وضعیت شعر امروز به نا هم سنخی روش و شعر امروز با آن چه شاعران قدیمی تر از جمله آقای سپانلو در آن جا خوش کرده اند بر می گردد.مشکلی که همین شاعران پیشین با نسل قبل از خود داشته اند و امروز به نوعی دیگر در حال تکرار است و جابه جایی نسل ها شاکی و متهمی جدید بر همان منوال معرفی کرده است.اما آن پرخاشجویی که مصاحبه گر به آن اشاره می کند،نوعی واکنش به به برخورد شاعران تثبیت شده است در حذف و رد و انکار که نمونه اش را در همین مصاحبه می توان دید . ندیدن شعر دهه ی هفتاد و ارائه پیشنهادهای این جریان برای شعر و گستردن امکانات شعر و زبان شعری _ که با آسیب هایی نیز لاجرم همراه است._ عملا گذر از یک دهه شعر ایران است که از بد حادثه نسل قدیم اثر در خور توجهی چندان در آن تولید نکرده است.بی توجهی مخاطبان فقط به شاعران جدید محدود نمی شود و دامن همه ای را می گیرد که جز خود و هم محفلی ها را شاعر نمی دانند و در خود مانده اند.شعر شان همان شعر است که چند دهه در نشریا تشان چاپ می شود و در کتاب هایشان و حالا که دیگران فقط بع بع می کنند،آقای سپانلو می ماند و شعرش.آقای سپانلو می ماند و سیاست اش و یزدانی خرم که هم کارش را به خوبی انجام داده است:دیگران عددی نیستند.

                                                                                                           شهریور84 آبادان



این دفعه لینک های خبری زیر را از خبرگزاری مهر گذاشتم که فیلتر نباشد:
علی باباچاهی : وقتی مهمانی خارجی به ایران می آید متاسفانه ما در مقابلش غش می کنیم
در نامه جمعی از شاعران و نویسندگان ایران به بخش فرهنگی سفارت فرانسه عنوان شد :
بی مهری به استعداد‌های درخشان نسل جدید ادبیات ایران پذیرفته نیست
با امضای یک نامه و تجمع در کتابفروشی نشر ثالث صورت گرفت :
اعتراض اهل قلم ایران به سفارت فرانسه / شیوا ارسطویی ، مهرنوش قربانعلی ، مسعود احمدی و چیستا یثربی در جمع معترضین
اعتراض تعدادی از شاعران جوان ایران به بخش فرهنگی سفارت فرانسه

نوشته شده در یکشنبه 27 آذر1384ساعت 12:24 توسط محمدرضا جعفری| |

                                            با یاد زندانیان سیاسی
                                          و به یاد مختاری و پوینده

                 
                    قرار است در اعتراض به حوادث اخیر کردستان ایران اعتصاب سراسری در این استان آغاز شود.


قرار بود در روز تنفیذ رای مردم از طرف یک نفر به رییس جمهور جدید با چند تا عکس این متن بالا بره که نشد.حالا که نوشته می شه پرونده ی هسته ای هم هست و نگرانی ها بیش تر.تا چه شود:

این که خاتمی می رود و احمدی نژاد می آید،حاکی از لزجی جامعه ای است که آگاهی واقعی در آن شکل نگرفته است،نهادهای مدنی ندارد.نشریه هایش در هوا و برای هوا منتشر می شوند و در کل مردمی که عقل شان به چشم شان نیست حتا.و گناه این همه تنها بر گردن خاتمی است و اصلاح طلبان.خاتمی می تواند غره باشد به این که قدرت را با انتخابات به دیگری داده و غره باشد به این که مخالفان اش هم حرف های او را تکرار می کنند،اما باید پاسخ گو باشد به خاطر برگزاری دو انتخابات مخدوش که در تاریخ ثبت است و فرصت ها و امکان هایی که سوزاند.بعدها اگر تاریخ نه با احساس فراموشی مردم که بر پایه ی واقعیات و اثرات خوانده شود حکایت جذابی به دست می دهد از این چند سال.کجا می توانستیم باشیم و نیستیم،بر کدام فراز می شد ایستاد و هنوز نشسته و نیم خیز لبخند می زنیم.

این که خاتمی می رود و احمدی نژاد می آید،می تواند اتفاق فرخنده ای باشد،چه،قدرت به صاحبان اصلی اش باز می گردد و مسوولیت بر شانه ی کسانی می نشیند که قدرت دارند،ابزار دارند و رسانه.حالا باید دید رسانه ی ملی در هر کجا یقه ی که را خواهد گرفت.اصلا یقه می گیرد یا نه؟به دولتیان گیر می دهد یا نه؟این دم خروس را وا می نهد و می چسبد به بیرون از گود نشینان؟آیا می شود هر کاسه کوزه ای را شکست سر خاتمی و هواداران اش؟و   آیا باز گزارش گران و مفسران به دو در هر معرکه ای حاضر می شوند که دولت باز فلان کرده است و بهمان؟

از نگاه اینان گناه هر چه که رفت تنها بر عهده ی دولت بود و این خاتمی صبور و مهربان.کاش مهربانی خاتمی اندکی آن ورتر بود و عرصه ی شجاعت اش را تنگ نمی کرد.کاش خاتمی کمی از گستاخی  که نیاز ما در این عرصه بود بهره ای داشت.کاش خاتمی کمی سیاسی بود،کاش خاتمی این قدر عقب نمی نشست،کاش خاتمی به آغوش هواداران اش اعتماد می کرد،کاش خاتمی...و کاش خاتمی مشاوران راسخی داشت.حامیان حزبی او را باید در جای خود به نقد نشست.آن جا که می توانستند فشار بیش تری  وارد کنند،آن جا که می توانستند با افتخار به دامان مردم باز گردند و حاکمیت و قدرت را واسپارند.اینک اما نه افتخاری مانده و نه حتا مردمی. 

اما با خاتمی آن قدر تجربه کرده ایم که حالا رئیس جمهور جدید را  محک بزنیم:دیگر رئیس جمهور را نمی توان از دری خارج کرد که خاتمی آشکارا در هر هفته با خبرنگاران به گفت و گو ایستاد.دیگر نمی توان جواب سربالا داد که سخن گوی خاتمی ریز به ریز آن چه می دانست و می توانست را به روی داریه ریخت .دیگر نمی توان دستور قلع و قمع آدم و نشریه صادر کرد که خاتمی چنین نکرد.دیگر حتما نباید رئیس جمهور را آقا خطاب کرد که خاتمی، خاتمی بود .رئیس جمهور جدید را باید گستاخانه به نقد نشست که با خاتمی چنین کردیم.خاتمی صبور بود ،مهربان بود،خنده رو بود،اهل فرهنگ و اندیشه بود.افسوس اما خاتمی گستاخ نبود ،شجاع نبود،رهبر و راه بر جنبش نبود.

احمدی نژاد می آید با سطح توقعات بالا که او خود پیشاپیش چهره ای اسطوره ای از خود بروز داد.رجایی دوم،ساده و مردمی،حلال مشکلات،پول نفت چیزی نیست که بتوان معبرها را از لوث شان پاک کرد.این ها هم راه او آمده اند و تا آخر در پس هر رفتار و گفتاری از اوفمقایسه می شوند.احمدی نژاد می آید با نگرانی هایی برای ما،به گمان ان نه آن گونه که می گفتند،که دیگر نمی توان چنان چهار نعل واپس گرایید.اما برای اهل فرهنگ و اندیشه نگرانی هم چنان هست.نگرانی از عدم چاپ کتاب هایی که در این مدت چاپ می شده اند.نگرانی از عدم ساخت همین تک و توک فیلم های خوب.نگرانی از خزیدن آرام و پنهان سکوت در عرصه ی فرهنگ و اندیشه،از ناچاری سکوت در هیات پنهان سخن.از بودجه هایی که به کار رونق تحجر خرج می شوند،نگرانی از ایستایی حرکت فرهنگی.احمدی نژاد مسوولیت دارد،قدرت هم دارد برای هر کاری اما.می تواند برای رییس جمهور بعدی توقعات را بالا برد،چنان که خاتمی کرد و می تواند به عقب چنان بتازد که مرزهای مشروطه را نیز رد کند،نمی دانم.این جامعه هر چیزی را برمی تابد.شاید یک مرتبه خیابان ها چنان خالی شوند چو دهه ی شصت.که ان وقت باید تنها گفت:خود کرده را تدبیر نیست و آن گاه بر گناه اصلاح طلبان و خاتمی نفرین هم فرستاد.با این همه خاتمی می رود و احمدی نژاد می آید و تاریخ جدا از احساسات توده،به حقیقت هر دو قضاوت خواهد کرد. 



پست بعدی حتمن شعر می گذارم.هر چه که باشد شعر چیز دیگری است.

   

نوشته شده در یکشنبه 16 مرداد1384ساعت 1:43 توسط محمدرضا جعفری| |

                                                                            با یاد زندانیان سیاسی
                                            و به یاد مختاری و پوینده

                                                                            
                                                                     زنده باد یاد ۱۸تیر

                        

                                         شيك پوشي سياسي

                                      گفتاري در كاستي يك تاكتيك

 

1- وقت، ابزار يا حوصله ي اين را كه بگوييم كه هستيم چه مي خواهيم و استراتژي و تاكتيك مان و در پيوند اين دو برنامه مان براي يك اتفاق سياسي و عرصه اي جديد چيست نداريم دست به دامان دم دستي ترين و ساده ترين راه و البته كم خطرتر و راحت تر مي شويم: استفاده، از اسطوره هاي ملي ـ سياسي و چسباندن عكس آن ها بر پيشاني خود. تابلويي دهان پركن بردكان و مغازه اي كه هيچ اش معلوم نيست چه در چنته دارد . اسطوره هاي مرده بهترين «ابزار» اند براي برقراري ارتباطي بين ما و شما ـ مخاطب كه قرار است ما را به نحوي بشناساند. اين شناختن مي تواند از آشنايي با راه و منش و برنامه ي سياسي باشد تا نقد و حتي اعتراض به ما ـ نقد عمل كرد و اعتراض به روش هاي عمل كردن. اما چون وقت نداريم وحوصله به يك باره چيزي را عرضه مي كنيم كه هم ديده را پر مي كند و هم راه هر گونه نقد دوباره را مي بندد و در اين گفتمان سياسي و فضاي كاسبكارانه ي سياسي كه حاوي مؤلفه هاي دلال گونه ي وضعيت اقتصادي با هر چه بدي و زشتي اش نيز هست، اسطوره هاي سياسي كه در متن عيني و شرايط انضمامي حضور خود در متن تاريخي خود قابل بررسي و نقد است به تصويري زيبا و پرتره وار تقليل يافته از محتواي عمل و انديشه ي سياسي خود خارج شده و زينت بخش سر در ستادهاي انتخاباتي و پوسترهاي تبليغاتي مي شود. در اين بين قرار نيست نوع كنش سياسي اين اسطوره ها به ميان بيايد و ما به اصطلاح كنش گران از آن طرفي ببنديم. گفتمان سياسي حاكم ـ نه صرفا نظام حاكم ـ اين را نمي پسندد. چون كنش گري از نوع اين اسطوره ها رنج و كنش خود را دارد و البته افق ديدي متفاوت و روش و منشي ديگر و از سوي ديگر خود اين نوع كنش برملا كننده ي تضادهاي نظم موجود، ساختار موجود و نيازمند حركتي راديكال در شناساندن آن است، با كنده شدن از آن چه واقعا بوده است از تيزي، خراشنده گي اش كاسته شده، مي شود تابلوي «ما» كه ماييم.

2- گفتمان سياسي حاكم دوست دارد تعريفي از كنش سياسي ارائه دهد كه هم جهت با خواست و اراده ي خود از يك طرف و متضمن منافع كوتاه و بلند مدت خود و البته منطبق با مشروعيت و وجهه ي عمومي خود باشد. اين نوع كنش سياسي واقعيت را طوري مي بيند كه مي خواهد و نگاه اش به گذشته طوري است كه با مواضع اتخاذ شده هم خوان باشد. با اين وصف جنبه هاي مختلف كنش سياسي همسو با سلايق ديگر نفي شده، محدوده اي مشخص تعيين مي شود كه «ما» كنش گران واقعي را در بر دارد و درست بر طبق گزاره هاي خودي و غير خودي، ديگران از دايره اين ارزش سياسي دفع مي شوند. در انبوه شعارهاي قشنگ و حرف هايي از «نوع بايد اين كار كنيم و ما آن كار مي كنيم» البته همين لفظ «كنش سياسي» تبديل به امر شيك و شسته رفته، نوعي مد سياسي مي شود كه به زيبايي و طراوت گفتارهاي سياسي «ما» مي افزايد. پس لازم است كه به هر نحوي اين مد به ما نيز وارد شود و عموم كه اين مي پسندند همراه شوند. در مقابل ما خودي ها كنش گر، البته منفعلاني قرار دارند كه هر حركتي هم انجام دهند باز منفعل اند و خانه نشين و مسافر عالم خيال. اگر كنش فعال را انجام تاكتيك هايي در جهت گام برداشتن به سوي هدف هايي و تغيير توازن قدرت بدانيم، آن گاه مي توان جنبه هاي مختلف آن را بررسي كرد و به روش هاي گوناگون آن پاي نهاد.

روش هايي كه در مقطع انتخابات و پس از آن مي توان در دو مبنا و دو جهت به زعم من هم سو مشخص كرد: 1ـ تحريم انتخابات و پس از تحريم 2ـ شركت در انتخابات و پس از آن.

دو جبهه اي كه در تعامل با هم با مدنظر قراردادن كليه ي شيوه هاي ممكن از آفت بيانيه نويسي و سخنراني و بعدتر عدم شركت يا شركت صرف ـ كه هر دو عين انفعال است ـ دور مانده، تجربه هاي تازه را بر اندوخته ي بدانده قصه ي تاريخي جنبش اصلاح طلبي افزوده كنند. خواست ها در دو جبهه كما بيش مشابه اند اما آن چه تفاوت ايجاد كرده است گونه گوني روش ها و تاكتيك هاي مورد علاقه است. بايد نقطه اشتراكي در روش ها و نوع كنش پيدا كرد ـ مثلا نقطه صفر جبهه دموكراسي خواهي ـ و با مد نظر قرار دادن اهداف، دست به عمل سياسي زد. آن چه قائلان شركت در انتخابات از آن دور بوده اند اعلام برنامه هاي خود در برخورد و حل مسائل و مشكلات ساختاري موجود، نحوه ي تعامل با دستگاه هاي موازي و مسائلي از اين دست است و در سوي ديگر نيز تحريم كننده گان به صرف صدور بيانيه هايي قناعت كرده اند.

3- عمل سياسي و آن چه اين روزها مد شده كنش سياسي ـ آن هم در راستاي اهداف بزرگي چون جمهوري خواهي و حقوق بشر و دستيابي به آزادي هاي مدني مؤلفه هايي دارد كه با ناديده گرفتن آن ها و بدون تبيين شان آن چه باقي مي ماند سيل سخنراني ها و بيانيه هايي است كه يكي احساسات مختلف شنونده را هدف مي گيرد و ديگري پا در ميدان ادبيات گذاشته و لذت متن را مي چشاند. كنش سياسي عكس هاي زيبا و رتوش شده اي هم نيست كه اين روزها پوچ و پرزرق و برق اسطوره هايي را به ميدان مي كشاند كه از شرايط عيني خود به درآمده صاف زل زده اند به چشمان مخاطب. با ترفندهاي فتوشاپي نمي توان و نبايد چيزي سهل به خورد مخاطب داد و به تداوم جنبشي دل خوش دار بود و حفظ نظم موجود را تنها تداوم بخشيد. تراشيدن تيغه هاي عمل از نوع همين اسطوره ها و قرار دادن چهره هاي متفاوت در ايدئولوژي و ديدگاه ـ از ليرال گرفته تا سوسياليست و از انقلابي تا رفرميست ـ از نوع همان همه چيز در كنار همه چيز صدا و سيمايي است كه اول محتوا را سلب مي كند و بعد فرمي زيبا و طاهر جلوه مي دهد. از نوع همان برنامه هايي كه تريبون چوبي را مي گذارد وسط پارك و در كنارش و آدم هايي را مي ايستاند كه «ما مشت محكم مي زنيم».

تريبون كه نماد گفتار است و اعلام حرف هاي بزرگ كه در بطن خود با اعتراض نيز همراه است، با مجالي براي گفتن، مي افتد كنار خيابان شلوغ و پر سر و صدا و در هياهوي اين همه، عابران شگفت زده از دوربين، همان طور كه راه مي روند تز سياسي مي دهند. تز سياسي از نوع «مشت محكم مي زنيم به دهان فلان». در پارك سبز و خرم آن چه عنصر بي بو و خاصيت است تريبوني است كه ديگر نه نماد اعتراض و فرياد گفتن كه خود نوعي از نمايشي مي شود كه هر امر بزرگ را پيش پا افتاده مي كند. مثل موضوع انتخابات و از سوي رسانه ي بزرگ. راي دادن و شركت كردن كه از فرط تكرار بي محتوا، آن قدر ساده و پيش پا افتاده مي شود كه حتي مهدكودكي هاي 3 ـ 4 ساله هم مي توانند نظر دهند ـ اخبار جوانه هاي شبكه ي يك ـ .

دو تصوير از يك واقعيت: تبديل يك كنش سياسي به انفعال شيك .

4- عرصه ي سياست، عرصه ي شيك بودن و صاف صاف راه رفتن نيست. آن چه انفعال امروز و روي گرداني بخشي از جامعه را از نيروهاي پيشرو در پي دارد بر مي گردد به همين شيك پوشي سياسي. اصرار به ادامه ي يك روش و فرار از تجربه هاي ديگر كه اتفاقا مقبوليت بيشتري نيز دارند. سياست اگر چه يك پايش در گفت و گو چانه زني است و تعامل و معامله ي علني و بيش تر پشت پرده و كوتاه آمدن از اصولي و چسبيدن به منافعي اما پاي ديگرش در زمين عمل است و به كار بردن روش هاي ديگر در فضايي كه هيچ چيز با گفت و گو حل نمي شود ـ تجربه ي سيد محمد خاتمي ـ و به ويژه اين كه در چارچوبي به نام جنبش اصلاحي و قرار باشد مطالبات سياسي بخشي از جامعه و در سايه ي آن مطالبات اكثريتي از مردم را به پيش ببرد. عقب نشيني هاي مداوم و وعده ي سرخرمن دادن و حضور دوباره در قدرت و پافشاري به تجربه اي مكرر نهايتا به شرايطي منجر مي شود كه جنبش اصلاح را در وضعيتي ايستا - با تفاوت تاكتيك هاي گروه هاي موجود و جمود روش ها و عدم نتيجه دهي قرار مي دهد. صحبت از كف مطالبات بايد دقيق تر و جزيي نگر باشد ـ اگر بخواهيم تاكتيك ها را براساس آن به كار گيريم ـ همراه با تغيير در وضعيت ملموس روزمره. تغييري هر چند اندك در نحوه ي حكومت داري و برخورد و تعامل با مردم ـ دستگاه هاي دولتي ـ و بهبود كيفيت معيشت مردم. اما تبديل كف مطالبات كه بيش از آن كه مشخص و مقابل اتكا باشند جنبه اي تزئيني و توجيه گر يافته اند به عامل شيك پوشي ها و فرار از واقعيت هاي موجود و پنهان شدن در قالب تز مهندسي اصلاحات تدريجي و اصلاحات گام به گام ـ با كدام گام ـ علت ايجاد دور باطلي است كه پس از سال ها بازگشت فاشيسم و تحجر و البته پس از آن همه گام و دستاوردها!، امروز هشدار داده مي شود.

5- هشدار در مورد بازگشت خطر فاشيم و خطر حذف جمهوريت نظام حاكي از تناقصي است نهفته در روش سياسي يك گروه كه به اصلاحات گام به گام و تدريجي معتقد است و همواره و با تأكيد بر مطالبات حداقلي، دستاورد دولت هشت ساله خاتمي را نهادينه كردن بخشي از موضوعات اصلاحي حداقل در ادبيات سياسي كشور مي داند. اتفاقي كه افتاد دقيقا نقض همين استدلال اصلي اصلاح طلبان پيشرو است. اشكالات ساختار و موانع موجود در آن و قابليت و ظرفيت هايي كه ساختار بيش از آن كه براي تبديل شدن به ساختاري دموكراتيك داشته باشد ـ بنا بر گفته هاي اصلاح طلبان ـ‌ براي تحكيم پايه هاي فاشيسم و حذف جمهوريت دارد، بسيار پيچيده تر و عميق تر از آن است كه با اصلاحات تر و تميز و چانه زني و تأكيد بر حداقل خواسته هايي ـ كه هيچ وقت برآورده شده اند ـ حل شوند. غير محتمل است اما بايد و تنها راه ممكن همين است: نقد روش هاي به كار گرفته شده طي چند سال اخير از سوي اصلاح طلبان پيشرو. سياست عرصه ي امكان است نه تخيل. اين بار بايد همين نكته را باز گرداند به نيروهاي فعال در عرصه انتخابات و از آنان خواست نگاهي به خود داشته باشند. به خود و عرصه ي امكان شان و باز از آنان خواست از تخيل خود فرو بيايند و كمي واقعي تر ببينند و در اين راه، البته لباس ها خاكي مي شوند، اما ارزش اش را دارد.

نوشته شده در یکشنبه 19 تیر1384ساعت 12:0 توسط محمدرضا جعفری| |

باشگاه های خنده یا گزاره هایی از این دست که فلان قدر خندیدن در روز عمر را افزایش می دهد و از اضطراب و تشویش می کاهد و زندگی را زیبا و شیرین می کند کارکردی از نوع مسکن خفیف یا خواب آور برای دردهای میگرنی دارد. شکلک درآوردن دلقک برای انحراف فکر از مرض،انحراف بحث است. کشاندن فکر به بی راهه، به آن جا که تناقضات جامعه ی واقعی وجود ندارد و کارکردهای ساختار سیاسی حاکم نیز به نحوی که در عالم واقع به نابسوده ترین شکل بروز کرده، وجود ندارد. راهی که گفتارهای معنویت گرایی چون عرفان وطنی و ذن و یوگا و خوب بودن و عشق ورزیدن های جبران خلیل و قمشه ای و برنامه های لبریز از معنویت رادیو وتلویزیون نیز در آن قدم می گذارند. این گفتارها با پیش کشیدن بحث خود و وجود خود و محور قرار دادن فرد در بطن زندگی روزمره، در مرکز اتفاقات، ناملایمات زندگی وهر آن چه فرد را به اضطراب، تشویش و خشونت می کشاند به شخص وشخصیت فرد فروکاهیده، در میان بحث های کلامی،روایی بر عوامل بیرونی پرده می کشد و واقعیت کاملن موجود را در انبوه گفتارهای مضحک مدفون می سازد.الکی خندیدن در اصل فراموش کردن و بی اعتنایی به روابط درون ساختاری حاکم است.شارژ شدن برای بازگشت به کار،تن دادن به وضع موجود،وارد شدن به فرآیند تولید و کسب سرمایه،بهینه کردن سودجویی است.عرصه ای که در نهایت با تضادها و تناقض هایش الکی خندیدن را لازم می دارد.سردادن خنده و تلاش برای خوب بودن خودسازی و مهر ورزیدن و نهایتن خرم بودن شبانه سوی دیگری است از این که چرا چرخ زندگی نمی گرددو آن چه هست آن گونه که باید،نیست.سویی که هم واره در شیر و خط خندیدن به زیر می افتد.
با این حال فرهنگ غیر رسمی در لایه های زیرین اجتماع راه مقابله را می یابد.فرهنگ پنهان با درونی کردن هر مولفه ی غیرخودی با شکل و شمایلی جدید و سمت و سویی تیز،عناصر فرهنگ رسمی را به سخره می گیرد.در این جا الکی خندیدن گسترش می یابد و به همه چی خندیدن بدل می شود.به همه چیز خندیدن،به همه چیز وضع موجود خندیدن که از دل اش لطیفه ها، نیش و کنایه ها بیرون می آید.در واقع در مقابل باشگاه خنده و خنده های توخالی و سرسری نود شبی وادا در آوردن مجری های ساده لوح و مه جبین ،خنده ابزاری می شود برای به هجو کشیدن شاخصه هایی که قرار بود به نوعی ذهن لطیفه پرداز را به سمتی دیگر در سرزمین گل و حوری وخنده بکشاند.شاخصه هایی که باید جدیت، قاطعیت و خشونت را به رخ بکشند به چوب هجو رانده می شوندو اقتدار نظم موجود در چارچوب ساختار کنونی با همه ی یال و کوپال اش به چالش کشانده می شوند.دیگر کسی به اداهای دلقک نمی خندد،دلقک خود هدف می شود: هدف خندیدن، همیشه خندیدن.
                                                                      نوروز۸۳ 

نوشته شده در دوشنبه 15 فروردین1384ساعت 19:46 توسط محمدرضا جعفری| |