تبليغاتX
شباویز

 

این لینک شاید به خاطر علاقه ی قدیمی و کودکانه ی من است به اسطوره ای به نام مارادونا که هنوز با من باقی مانده است... آه دیگو دیگوی بزرگ

فقر از ثروت قدیمی تر است

 مارادونا: چه کاری باید انجام داد؟ تغییر دادن شرایط کار بسیار دشواری است. اما مساله مهم این است که ما می توانیم راجع به این موضوع صحبت کنیم. متاسفانه، پاپ علاقه ای به صحبت در این زمینه نشان نمی دهد. اگر هم بخواهد این کار را انجام دهد، تنها یک موضوع ذهن او را مشغول می کند که چطور واتیکان را حفظ کند. این مثل آمریکاییها. واتیکان امپراطوری بسیار ثروتمندی است. پاپ هیچگاه در آفریقا نبوده است و هیچگاه به آنجا نرفت تا بر خاکش بوسه بزند و به بچه های گرسنه غذا بدهد. اما 150میلیون دلار برای تبلیغات جلوگیری از بارداری ناخواسته دریافت کرد. یک شرکت تبلیغاتی این هزینه را صرف کرد اما پاپ هیچگاه برای این کار هزینه ای نکرد و کسی هم در این مورد صحبتی نکرد. این موضوع در اسناد واتیکان ثبت شده و کسی بخاطر نیاورد که پاپ چطور آفریقا را فراموش کرد.

نوشته شده در شنبه 7 مهر1386ساعت 13:2 توسط محمدرضا جعفری| |

به مناسبت سا‌‌لمرگ محمد مختاری و محمدجعفر پوینده
سکوتِ سنگينِ پژوهشگرانی ستيهنده
منصور کوشان

 هميشه پيش از آن که بخندند، چشم‌هایشان می‌خنديد و مرگ را باور نداشتند. مرگ را نه برای خود و نه برای ديگران. نه در روياهايشان و نه در زندگی‌یِ ساده و بی‌آلايششان. ولع زيستن هم نداشتند. ولع اين که همه‌جا باشند و خودشان را به‌اصطلاح نخود هر آشی کنند. در راسته‌ی ذوق و سليقه و تخصصشان کار می‌کردند و در همه‌ی شاخه‌ها احساس مسؤليت می‌کردند. در کارشان جدی بودند. پيش از آن که به‌نظر بيايد يا بخواهند نشان بدهند جدی بودند. بايد مدتی، دست کم چند ماهی با آنان دم‌خور و محشور می‌بودی، حشر و نشر جدی داشتی تا درمی‌يافتی که چه‌گونه‌اند. درمی‌يافتی چه‌قدر حساسند و چه‌طور همه چيز، حتا کوچک‌ترين رفتار و کردار که به‌نظر نمی‌آمد، در چشم آنان، مقام و منزلت خودش را داشت و دوست داشتند که در جای خود، در لحظه‌ی حساس موضع بگيرند. موضع بگيرند تا سره از ناسره باز شناخته شود. از هيچ کوششی هم برای تفهيم بيان خود، انديشه‌ی خود باز نمی‌ايستادند. نکته به‌نکته‌ی هر موضوعی را می‌شکافتند و در صورت لزوم گوشزد می‌کردند. چنان که چند بار به‌من، چه در مورد جلسه‌های جمع مشورتی‌یِ کانون نويسندگان و چه سرمقاله‌های مجله‌ی "تکاپو" يا "آدينه"، با صبر و حوصله نکته‌های ظريفی را گوشزد کرده بودند. به‌ويژه زمانی که از مرگ می‌گفتم يا در باره‌ی عزيزِ از دست رفته‌ای می‌نوشتم. هر دو می‌خواستند که کمتر به‌آن بينديشم، به‌آن اشاره کنم، کمتر درباره‌ی آن بنويسم. آخرين بار که در باره‌ی مرگ "صادق چوبک" نوشتم و گريز زدم و پذيرفتم که در روزنامه‌ی "جامعه روز" منتشر شود، بيشتر از ديگران، هراسان از سايه‌ای که مدام با ما بود، از چند و چون مرگ، مرگ‌های نامريی، مرگ‌های غافلگير کننده، با هم گفت‌و‌گو داشتيم و هر دو نهيب زدند که اندکی به‌خود باشيم. هرگز فراموش نمی‌کنم وقتی را که به‌مجلس مرگ "حميد مصدق" دعوت شده بوديم. محمدجعفر پوينده، باز هم با خنده‌ای که چشم‌ها و دهانش را پوشانده بود، گفت: "مباد دوباره از مرگ‌ها بگويی!" گفتم: "مگر می‌شود، محمد؟" راست می‌گفت. محمدجعفر پوينده بی‌آن که ظاهرش نشان بدهد يا به‌کلام بياورد، از مرگ بيزار بود. به‌زندگی می‌انديشيد. به‌حيات ممتد در عرصه‌ی تعالی‌یِ فرهنگ. راستی را، چه‌قدر از مرگ بگوييم و از مرگ بنويسيم؟ از بس از مرگ گفتم و از مرگ نوشتم خسته شدم. اما باز عادتم نشد. حتا در سوگ حميد مصدق شاعر هم که خواستم از مرگ بگويم، بغضی نابه‌هنگام گلويم را فشرد و ياد محمد مختاری افتادم که در ميانمان نبود و با ياد حرف پوينده که گفت: "مباد از مرگ‌ها بگويی!" از حاضرين در مجلس عذر خواهی کردم و گفتم: "بياييم ديگر از مرگ نگوييم. تا کی وقتی در چنين جايگاهی قرار می‌گيريم، بايد از مرگ بگوييم.


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 12 آذر1385ساعت 11:22 توسط محمدرضا جعفری| |

سرمقاله‌ای که امکان چاپ ندارد
کی خیانت کرد؟
عیسی سحرخیز


قلم توتم قبیله من است، روح "ما" در آن یکی شده است، "ما" در آن بهم آمیخته‌ایم، باهم زندگی می‌کنیم و به یکدیگر می‌رسیم...
... قلم توتم من است، او نمی‌گذارد که فراموش کنم، که فراموش شوم، که با شب خو کنم، که از آفتاب نگویم، که دیروزم را از یاد ببرم، که فردا را به یاد نیارم، که از "انتظار" چشم پوشم، که تسلیم شوم، نومید شوم، به خوشبختی رو کنم، به تسلیم خو کنم، که...!*
روزنامه شرق در شماره روز یکشنیه ٢٨ خرداد ١٣٨٥ خود به بهانه "خداحافظی تیم ملی ایران از جام جهانی" سرمقاله‌ای نوشته است با عنوان "خیانت ما"، و با عنوان دقیقتر "خیانت ما روزنامه‌نگاران و مطبوعاتی‌ها". اما روشن نکرده است که خیانت کدام "ما"، آیا همه ی ما، یا تنها آنانی که تن به سانسور و خودسانسوری داده‌اند؟ نه تنها در عرصه ورزش، که در همه عرصه‌ها و از همه مهمتر در عرصه سیاست و حکومت داری.
مهم نیست که این یادداشت، نه در جایگاه سرمقاله در صفحه اول، حتی به عنوان یک دردل و یک نقد درونی در صفحات میانی روزنامه شرق، امکان چاپ پیدا نکند، و یا دیگر روزنامه‌ها حوصله نداشته باشند به ملاحظه نام نویسنده و یا مطالب درون آن پیه دادگاه رفتن و دچار مشکل شدن آن را به تن بمالند و آن چاپ کنند. مهم این است که این حرف به گونه‌ای زده شود و عده‌ای – هرچند اندک – آن را ببینند و بخوانند. مهم این است که در آستانه سالروز معلم کبیر انقلاب بگوئیم که هنوز شیعه مذهب " انتظار" است و "اعتراض". هنوز هستند که قلم به دستانی که تسلیم نشده‌اند، نومید نشده‌اند، به خوشبختی ظاهری رو نیاورده‌اند و به تسلیم خو نکرده‌اند....


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 30 خرداد1385ساعت 15:30 توسط محمدرضا جعفری| |