روزبه آغاجری
نوشتن دربارهی این انتخابات، برایِ من، بیش از هر چیزی یافتنِ پاسخی برای ابهام و ناشفافیِ وضعیت و بعد، بررسیِ این پرسش بود كه ”آیا باید در انتخابات شركت كرد؟“. همیشه در برابرِ این پرسش، دچارِ دوتاییِ شرکتکردن/شرکتنکردن میشدم که درواقع چیزی نبود جز پیشاپیشتندادن به فضایِ چیره. اكنون میدانم كه دستِكم دربارهی پاسخ به این پرسش، نكته نه در بیپاسخبودنِ مسئله كه در نادرستبودن و بیمعنابودنِ آن است.
آگاه ام كه ممكن است بخشهایی از این نوشته ـ بهخاطرِ منظومهی واژگانیِ خاصاش ـ دیریاب یا حتا مبهم جلوه كند اما امیدوار ام دستِكم بتواند دربارهی پرسشِ بالا وظیفهی خود را به انجام برساند.
1.
این انتخابات گرهگاهِ ستیزهگرانهی فرایندهایی است که تجلیهایِ ناتمامشان را باید در گذشته جست؛ فرایندهایی که نامهایی به خود داده اند: احمدینژاد، موسوی، کروبی. این فرایندهایِ چیره که در گذشته در لحظههایی خود را به سطح رسانده اند، اکنون، در لحظهای تعیینکننده (البته برایِ خودشان) خود را روبهرویِ هم یافته اند.
تمرکز بر این نامها، نه آن فرایندها، ما را دچارِ گونهای دورِ باطل میکند. بازنامیدهشدنِ این کسان به دستِ آن فرایندها را میشود از اینجا فهمید که هر یک از آنها یکباره فراتر از خودشان رفته اند یعنی درواقع، فرانمودهی کنونیشان مازادی قابلِتوجه نسبت به آنچه بوده اند، در خود دارد: کروبی پایِ مطرودان و حاشیهها را به میان میکشد، موسوی از تغییرِ قانونِ اساسی حرف میزند و احمدینژاد در سکوت کاراَش را میکند.
خیرهشدن به نامها، درعمل، ندیدن و ازیادبردنِ فرایندها ست. صرفاً کروبی نیست که از «هیچ» حرف میزند بلکه موسوی و احمدینژاد نیز چنین اند و حتا بیشتر، آنها نامهایی صرف اند که از «هیچ» حرف میزنند.
اما این فرایندها کدام اند؟
در اساماسی که دیروز به دستام رسید، آمده بود: ”برایِ پیشگیری از ادامهی حاکمیتِ بورژوازیِ دلالی، احمدینژاد، به نمایندهی سرمایهداریِ صنعتی، آقایِ موسوی، رای میدهیم“. این، شکلی سادهانگارانه و نادرست از صورتبندیِ آن فرایندها ست. جدا از اینکه مصادیقِ این نامها (حاكمیتِ بورژوازیِ دلالی و نمایندهی سرمایهداریِ صنعتی) بر پایهی رویکردی نادرست به واکاویِ گرایشهایِ سیاسی ـ اقتصادیِ موجود گزین شده اند، جملهی بالا بهطورِ مشخص شکافها و ربطها را نیز مسکوت گذاشته است. ازسویِدیگر، موضعِ سلبیاش (برایِ پیشگیری...)، به خودیِ خود، نشان از پیشاپیشتندادناش به فضایِ چیرهی اینروزها دارد. اما چیزی که در جملهی بالا ارزشِ توجه دارد، ربطدادنِ این نامها به فرایندهایی ست که بهشکلی پیشینی، آن نامها را تعیین کرده اند.
***
اما بگذارید نخست به پرسشی پیشینی بپردازیم: تا چه حد میتوان این گرایشفرایندها را وجودهایی مستقل در نظر گرفت، نه تجلیهایِ صرفِ بخشهایِ همبسته اما گوناگونِ حاکمیت؟ یا این پرسش كه آیا در تحلیلِ نهایی، بهرغمِ تفاوتهایِ مشخصِ این گرایشفرایندها، غایتی به نامِ نظامِ جمهوریِ اسلامی است که آنها را تعیین خواهد کرد و جهت خواهد داد؟ یعنی آیا میتوان به این قائل بود که چیزی بیشتر از ستیزهی آزادانهی این سه گرایشفرایندِ عمده وجود ندارد؟ فضایِ چیره که میخواهد چنین چیزی را به ما بقبولاند که هیچ چیزِ بیرونی جز ستیزهی این سه گرایشفرایند وجود ندارد و دستِآخر هم هیچ چیزِ دیگری جز رقابتِ اینها نیست که بخواهد نتیجه را تعیین کند. اما آیا بهراستی چنین است؟ پاسخ به این پرسش ما را به آنجا میرساند که آیا این شعارِ مشترک که ”یک رأی هم تعیینکننده است“ محلی از اعراب دارد؟ من در اینجا بهشدت به آن چیزِ بیشتر، به این نکته که در تحلیلِ نهایی، چیزی بیشتر از ستیزهی آزادانهی این گرایشفرایندها ست که تعیینکننده خواهد بود و به این نکتهی اساسیتر که آن چیزِ بیشتر بیرونی نیست بلکه خلاءِ میانیِ کلیتی است که این گرایشفرایندها، جریانهایِ عمدهی آن اند، قائل ام.
و پرسشِ آخری اینکه اگر چیزی بیشتر از ستیزهی موجود، تعیینکننده خواهد بود آیا کلِ این بساطِ انتخابات و رأیدادن و... بیهوده جلوه نخواهد کرد؟
***
سه دولت[1] بوده اند كه سه سویهی عمدهی جمهوریِ اسلامی را تا حدهایِ نهاییاش پیش برده اند؛ سه دولتی که درواقع، تجلیهایِ ناتمامِ سه گرایشفرایندِ عمده[2] در کلیتِ نظام بوده اند: دولتِ رفسنجانی، دولتِ خاتمی و دولتِ احمدینژاد [در اینجا تأکید کنم که نباید این سه را «جداازهم» در نظر گرفت و همپوشانیهایِ ژرفشان را ندید. تنها از جایگاهِ ناظرِ رادیکالِ چپ میتوان آن همپوشانیها را نشانهگذاری کرد: برایِ نمونه هر سهِ اینها، بهتمامی، روندهایِ متصل به سیاستهایِ راستِ جهانی را پیوسته دنبال کرده اند (اصلِ 44)].
قراردادنِ این سه دولت در یک پیوستار است که میتواند معنایِ خاصِ این انتخابات را آشکار کند.[3] میشود بهشکلی کلی و نادقیق آن سویهها را مشخص کرد: دولتِ رفسنجانی، سویهی اقتصادی/سیاسی را؛ دولتِ خاتمی، سویهی سیاسی/فرهنگی را؛ دولتِ احمدینژاد سویهی فرهنگی/سیاسی را.
دولتِ خاتمی و احمدینژاد صرفاً به علتِ گرایشهایِ سیاسی و فرهنگیِ متفاوتشان تا حدی ناچیز در بنیادِ اقتصادیای که دولتِ رفسنجانی بر پا کرده بود، دست بردند وگرنه روندهایِ عمدهی جاری در آن را نه تنها دستنخورده باقی گذاشتند بلکه بهنوبهی خود تا آنجا که میتوانستند آن روندها را توسعه دادند. شاید میانِ دولتِ خاتمی و احمدینژاد تضادی به چشم بیاید که گویا ایندو در برابرِ هم قرار دارند اما دقیقاً از جایگاهِ همان ناظری که گفتم، نزدیکیها بیشتر از تقابلها ست.
بسیار دیده ام که در هنگامِ سخنگفتن از دولتِ خاتمی تلویحاً تنها چهار سالِ اولِ آن در نظر گرفته میشود. اینجور نگاه، بهشدت یکسویهنگرانه و فروکاهنده است. واقعیتِ دولتِ خاتمی، چهار سالِ اولِ آن نیست، چهار سالِ دوم است. زمان میبُرد تا اشباحی را که پس از سرِکارآمدنِ دولتِ خاتمی از صندوقچهی سرکوب و فشارِ دولتِ رفسنجانی بیرون آمده بودند، سرِ جایِ خود بنشانند. بر خلافِ نگرشِ چیره، دولتِ خاتمی آرامآرام دقیقاً پس از رخدادِ[4] 18 تیر است که کمی رها میشود تا کارِ واقعیاش را پی بگیرد.
دولتِ احمدینژاد هم که در دنباله میآید، روندهایِ عمدهی بهویژه اقتصادی را ادامه میدهد هر چند به خاطرِ گرایشِ فرهنگیِ خود، در دیگر جنبهها وقفه میافكند و هر چند در آغاز میکوشد نقشِ آنچه را دولتِ همنهاد[5] مینامم، بازی کند اما دستِآخر میفهمد ناتوانتر از این حرفها ست که بتواند چنان نقشی را بر عهده بگیرد.
انتهایِ این پیوستار به این انتخابات میرسد.
كروبی، موسوی و احمدینژاد سه نام هستند كه جدا از متصلبودنشان به یكی از آن سه گرایشفرایندِ كلی، در پیِ آن اند كه هرچهبیشتر خود را به جایگاهِ سازندهی آن دولتِ همنهاد نزدیك كنند؛ اول با هرچهبیشتر جذبكردنِ تودهها و دوم با هرچهبیشتر جازدنِ خود بهمثابهِ نمایندهی اصلِ نظام.
2.
این انتخابات، باید بتواند راهشکافی باشد برایِ برساختهشدنِ همنهادی از آن سه گرایشفرایندِ عمده. نظامِ جمهوریِ اسلامی تا دولتِ احمدینژاد، کوشید ذاتِ خود را تحقق بخشد و آن را تا حدهایِ ممکناش پدیدار کند اما در همانحال نیز، بهشکلی دیالکتیکی، ناهمسازیها و تضادهایِ عمدهی خود را نیز آشکار کرد. به همینعلت است كه دولتِ آینده باید بتواند چونان همنهادی باشد برایِ آن تضادها؛ آن دولت باید بتواند راهِحلی باشد برایِ این شكافها و تضادها. از اینجا ست که مفهومِ دولتِ همنهاد معنایِ خود را مییابد؛ از اینجا میشود معنایِ ”امیدِ ادایِ وظیفه“ی موسوی برایِ نامزدیِ انتخابات و بازتولیدِ مضحکِ فضاهایِ بهاصطلاح جوانانه و پرشور در میدانها و پارکهایِ شهر را فهمید (جوانانی که سرودخوانان تراکت پخش میکنند و با شوروحالی جالب به بحث مشغول اند؛ شوروحالی که درست بعد از پایانِ انتخابات «جمع میشود»).
اینکه این دولت چه نامی خواهد یافت و تا چه حد خواهد توانست نقشِ همنهادیِ خود را بازی کند، شبانگاه فهمیده خواهد شد، آنگاه که مینروا به پرواز در آید.[6]
3. سیاستِ رهاییبخش[7]
تا اینجا همهچیز را در رابطه با دولت بررسی كرده ام اما سیاستِ حقیقتی که دربنیاد نمیخواهد خود را در رابطه با دولت تعریف کند، چه باید بکند؟ این، اصلِ موضوعهای اساسی است که مرز میکشد میانِ آنهایی که امیدوار اند بهشکلی نظری، پاسخی برایِ پرسشِ ”آیا باید در انتخابات شرکت کرد؟“ بیابند و آنهایی که ازبیخوبن این پرسش را بیهوده و بیربط میدانند.
اگر مسئله را بهشكلی كه در فضایِ چیره مطرح میشود (یعنی انتخاباتی در پیش است كه از قضا قرار است دگرگونیای را در وضعیتمان رقم بزند و حالا باید به آن واكنش نشان دهیم) در نظر بگیریم، پرسشِ بالا درست مینماید اما سیاستِ رهاییبخش، پیشاپیش، چنین سیاستی را ـ یعنی سیاستِ معطوف به انتخابات را ـ كه از مضحكترین نتیجههایِ دموكراسیها و شبهِدموكراسیها است، بیمعنا میداند چرا كه آن سیاست، در اولین گام، با ذیلِ چیزیدیگر (انتخابات) قراردادنِ خود، خود را از معنا تهی كرده است. برایِ سیاستِ حقیقت، پرسشِ بالا بهتمامی معناباخته و نادرست است. پرسش این است: در دنبالهی آنچه پیشتر به دستِ مبارزان انجام شده است، چهگونه، اكنون كه دولت/وضعیت به هر شكلی و در هر روندی میخواهد تودهها را به میدان بكشاند، میشود بخشِ بزرگتری از تودهها را درگیرِ شكلِ دیگری از سیاست كرد كه دقیقاً كلِ فرایندهایِ دولت/وضعیت را نشانه رفته است. در اینجا، انتخابات ـ آنهم در وضعیتی همچون وضعیتِ ما ـ برایِ سیاستِ مبارزاتی چیزی نیست جز عنصری از وضعیت كه بههیچوجه نقشی پررنگتر از عناصرِ دیگر ندارد و قرار هم نیست داشته باشد.
پس، برایِ سیاستِ مبارزاتی پرسشِ ”آیا باید در انتخابات شرکت کرد؟“ اصلاً معنا ندارد كه بخواهد پاسخی به آن بدهد یا ندهد چرا كه دربنیاد ”رسالتاش عبارت است از وفادارماندن به اختلالی كه در فعلوانفعالِ «یكیشماری» پیش آمده، وفاداری به تَرَكی كه در ساختار افتاده“[7] و وفاداری به آنچه توسطِ دولتِ وضعیت «یك شمرده نشده» است، نه دستوپازدن برایِ «یكیشمردهشدن» توسطِ فراساختار در انتخابات.
در اكنونِ ما ـ جز بهصورتِ پراكنده و بیشتر فردی ـ نمیتوان از چنین سیاستی سراغ گرفت.
پانوشتها ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
[1] در اینجا بهشکلی مفهومِ دولت را به کار برده ام که کمی به مفهومِ دولتِ وضعیت یعنی آن فراساختاری که عناصرِ وضعیت را «یک میشمرد»، نزدیک میشود اما به این خاطر که شک دارم چنین کاربردی دقیق هست یا نه، آن اصطلاح را نیاوردم. نامهایِ رفسنجانی، خاتمی و احمدینژاد برایِ من بیش از آنکه به اسامیِ خاصِ افراد بر گردند، نامهایِ کلیِ وضعیت اند. این دولتها از این لحاظ که چه عناصری از وضعیت را «یک شمردند» از هم متفاوت میشوند.
[2] بهشدت دارم از نامیدنِ آشکارِ آن گرایشفرایندها طرفه میروم، به دو علت. یکی اینکه در این سطح، نامیدنِ دقیقِ آنها کلِ قضیه را تحت شعاعِ آن نامها قرار میدهد و دومی اینکه به علتِ درهمرویهایِ آنها این نامیدن بهشدت دشوار و نادقیق میشود. ارجاعتان میدهم به اثری موجه دراینباره: طبقه و کار در ایران؛ سهراب بهداد و فرهاد نعمانی؛ ترجمهی محمود متحد؛ نشر آگه.
[3] از اینجا ست که نمیتوان دومِ خرداد را به معنایِ بدیوییِ کلمه، رخداد در نظر گرفت (مراد فرهادپور). بهروشنی میشد در چارچوبِ وضعیتِ معرفتیِ پیش از آن، رویدادنِ چنین دگرگونیای را پیشبینی کرد. به یاد دارم که پدرم و بسیاری دیگر، پیش از مشخصشدنِ هر نتیجهای، از بهوجودآمدنِ دگرگونی میگفتند. آنها پیش از آن، از ضرورتِ دگرگونی حرف میزدند و با آمدنِ خاتمی، بهویژه پیش از اعلامِ نتیجهی انتخابات، توانستند آن را بنامند. پدرم در آن انتخابات، با سرسختی، ما را مجبور به رأیدادن کرد. بدیو شرطهایی برایِ رخداد بر میشمارد (نامناپذیری، تصمیمناپذیری، تمیزناپذیری و ژنریكبودن) كه نمیتوان آن را دربارهی دومِ خرداد درست دانست.
[4] Event در چارچوبِ اصطلاحاتِ آلن بدیو.
[5] به سیاقِ سهگانهی نهاد، برابرنهاد و همنهاد (تز، آنتیتز و سنتز) چنین اصطلاحِ نادقیقی را برساخته ام و تنها به علتِ نبودِ واژهی مناسب آن را به كار میبرم.
[6] به نظرِ من موسوی نامِ ممکنِ آن دولت است. اما چرا؟ زیاد سخت نیست که همنهادشدنِ دولتهایِ رفسنجانی و خاتمی را در او دید (بر خلافِ کروبی که خیلی مسائل را پذیرفته، موسوی از زیرِ موضعگیری در برابرِ خیلی مسائل شانه خالی کرده است و آن خیلی مسائل دقیقاً آنهایی اند که نقطهی همنهادیِ رفسنجانی و خاتمی اند) اما در اینجا آیا نامِ دولتِ احمدینژاد حذف شده است؟ یعنی آیا هیچ ردِ پایی از دولتِ وضعیتِ احمدینژاد در او نیست؟ دوستانِ من! دولتِ وضعیتِ احمدینژاد را باید در سویهی نمادینِ پارچههایِ سبزِ موسوی باز شناخت تا ببینیم در كجا تجسم پیدا كنند.
[7] در فلسفهی بدیو، سیاست در مقامِ رویهی حقیقت مطرح است كه آن را سیاستِ رهاییبخش یا سیاستِ راستین نیز خوانده است.
[7] آلن بدیو؛ رخداد: آلن بدیو؛ گزینشوویرایشِ مرادفرهادپور،صالح نجفیو علی عباسبیگی؛ مقالهی سیاستِ ازبندرسته ترجمهی صالح نجفی که مقالهای بهشدت اساسی است.

